ویرگول
ورودثبت نام
SINOX
SINOXکسی ام که پشت کلمات قایم میشه. دوست داره حرف بزنه ولی صداش به اندازه کلمات بلند نیست پس تصمیم گرفته بنویسه. متن ها هیچ پشتوانه علمی ای ندارن صرفا دلنوشته هایی هستن که از قلب جاری میشن.
SINOX
SINOX
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

مداد اشتباه

همه‌چیز از یک لحظه شروع شد؛ یک مداد.

شاید هم چیزی شبیه به آن. فقط می‌دانیم که یکی بود. مدادی در دست نقاشی ماهر، که عمق هنرش استخوان را می‌شکند و رسمش گریه‌ی کودک را می‌خواند. غمی به مانند بیدار شدن‌های صبح؛ نه فریاد می‌زند، نه چنگ می‌کشد، فقط هست.

قلمی مشکی. نه برای نوشتن، برای کشیدن.

دنیایی که در آن نور، سفید است و سایه، سیاه. هیچ رنگی دیگر وجود ندارد. نقاشی‌ای به‌قدری زشت، که انگار کودکی نیم‌سال از روی خشم کاغذ را شکنجه داده است؛ همان‌قدر تاریک، همان‌قدر دیدنی، و همان‌قدر تأسف‌بار.

اثری هنری نبود؛ فقط دردِ رسم‌شده بر صفحه.

من رنگی نمی‌دیدم، تنها خطوطی به‌هم‌چسبیده. یا سیاه، یا سفید. چشم نمی‌بیند، اما گوش می‌شنود: فقط صدای سیاه و سفید. حتی زبان هم فقط طعم همین دو را می‌چشد.

همه‌چیز سیاه و سفید بود… مگر در شب‌های کریسمس که رنگی تازه پیدا می‌شد؛ خاکستری.

و ناگهان… او آمد.

شاید توقع داری با رنگی تازه کشیده شده باشد. نه؛ او پوستی سفید داشت و چشمانی سیاه، به زیبایی اعماق اقیانوسی که با صدایش آدمی را به ژرفای خود می‌کشاند. چشم‌هایم همان سیاه و سفید می‌دیدند، اما حس کردم او با مداد همیشگی خلق نشده است. گویی کسی دیگر، با مدادهای سرخ، او را کشیده باشد؛ کسی که نمی‌خواست بهای سختی‌های این دنیا را او بپردازد. کسی که لبخند را می‌خواست، حتی اگر قرمز را در میان سیاه و سفیدها بگذارد.

این ناهماهنگی خیلی زود لو رفت.

شاید سه ماه، شاید کمتر. نقاش اصلی پاک‌کنش را برداشت و با عقده روی آخرین ردهای او کشید. از چین‌های پیشانی‌اش می‌شد فهمید اگر پاک نشود، کل کاغذ را پاره خواهد کرد. و بالاخره… پاک شد.

حالا همان چشم‌ها، همان صدا، اما این‌بار با مداد مشکی.

هر از گاهی، آن مرد مهربان ــ همان بیگانه‌ی سرخ ــ نگاهی به نقاشی‌های ما می‌اندازد و با زیرکی نقطه‌ای قرمز در طرح‌ها می‌گذارد. اما نقاش ما همیشه مراقب است تا مبادا اثر «زیبایش» خراب شود.

دیگر همه‌چیز، واقعاً سیاه است.

نه؛ سیاه و سفید. اینجا خورشید نمی‌جوشد. فقط نور است و سایه. و هرچه میان این دو است، همان خاکستریِ بی‌جان. چون نقاش فقط یک مداد داشت؛ مداد مشکی.

پس ای تو، آن مرد مهربان… دیگر گرد ما نیا.

ذوق می‌آوری، و ذوق برای چیزی دست‌نیافتنی، عذابی است بسیار دردناک.

و تو ای هنرمند، کاغذ را پاره کن و به آب بسپار.

بگذار… ما و تیرگی‌هایمان تنها بمانیم.

مدادمتن ادبی
۳
۰
SINOX
SINOX
کسی ام که پشت کلمات قایم میشه. دوست داره حرف بزنه ولی صداش به اندازه کلمات بلند نیست پس تصمیم گرفته بنویسه. متن ها هیچ پشتوانه علمی ای ندارن صرفا دلنوشته هایی هستن که از قلب جاری میشن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید