بود»**
در گوشهای از خاطرهها، زنی نشسته بود—نه با دستهای در هم قلاب، نه با چشمان پر از اشک، بلکه با سکوتی سنگین که گویی تمامِ زمان را در خود جذب کرده بود. او دیده بود. شنیده بود. اما نتوانسته بود. نتوانسته بود نه از ترس، نه از ضعف، بلکه از آن **بندِ نامرئی** که سالهاست دور مِرْفَقهای زنها پیچیده شده: بندِ «باید تحمل کنی»، «اینها کار خانوادهست»، «اگر سر کشی، همه چیز میریزه».
زنی که زور میبیند—ضربهای که به مادرش میخورد، فریادی که خواهرش را در اتاق قفل میکرد، لرزشی که در صدای خواهرزادهاش میآمد وقتی پدربزرگ سخت با او صحبت میکرد—و بعد، زور را میشنود: همان فحشها، همان دستورهای خشک، همان سکوتِ مسموم که پس از هر خشونت، خانه را پر میکرد.
اما دستهایش؟ گویی به دیوار چسبیده بودند.
نه از بیتفاوتی،
نه از بیاحساسی،
بلکه از **آن جملهٔ کوچک و کشنده**: «چه کار کنم؟ کسی گوش نمیده.»
---
روانشناسان میگویند: **تماشای خشونت، گاهی همانقدر از خشونتِ مستقیم آسیبزا است**—مخصوصاً وقتی بیننده، کودک باشد یا فردی که از نظر اجتماعی، اقتصادی یا جنسیتی، نتواند مداخله کند. این تجربه، به نام «آسیبدیدگی ثانویه» شناخته میشود. و برای زنی که در فرهنگی بزرگ شده که گاهی «زن خوب» را با «زن ساکت» اشتباه گرفتهاند، این سکوت، تبدیل به یک زخم مزمن میشود.
**زنانی که شاهد خشونت عاطفی یا جسمی در خانواده بودهاند—حتی اگر هدف مستقیم نبوده باشند—بسیار بیشتر در معرض اضطراب، افسردگی و احساس بیارزشی قرار میگیرند.** چرا؟ چون ذهن آنها هر بار میپرسد: «چرا نتوانستم جلویش را بگیرم؟»
در حالی که پاسخ ساده است:
**تو در آن لحظه، قدرتِ لازم را نداشتی—نه از ضعف تو، بلکه از ناعادل بودن ساختار.**
---
اما امروز،
وقتی دیگر آن کودک یا آن دختر جوان نیستی،
وقتی دستهایت دیگر بسته نیست—
حق داری به خودت بگویی:
> «من گناه نداشتم.
> سکوت من، سکوتِ بقا بود—نه سکوتِ رضایت.»
و بیش از همه، حق داری **از این لحظه به بعد، برای خودت زور بگذاری.**
نه لزوماً با فریاد،
نه حتماً با شکستن درها،
بلکه با انتخابهای کوچکِ شجاعانه:
یک جلسهٔ مشاوره تنها با خودت.
یک کتاب که بهت یادآوری کند: «تو ارزشِ امنیت داری.»
یک دوست که بگوید: «من میفهمم.»
یک دعا که در آن اسمت را خودت به خدا بسپاری—نه به عنوان قربانی، بلکه به عنوان زنی که **
هنوز هم امید دارد.**---
زندگی برای زنی که دیده و شنیده، سخت است—بله.
اما سختی، نهایتِ داستان تو نیست.
تو کسی هستی که در میانهٔ طوفان، هنوز نفس میکشی.
این خودش، نوعی مقاومت است.
و هر نفس آرامی که امروز میکشی،
بخشی از آن دستهایی است که دیگر نمیخواهند بسته باشند.
---
**تو تنها نیستی.
و از امروز، دستهایت دوباره جان میگیرند—
نه برای زور کردن،
بلکه برای نوازشِ زخمهای قدیمی…
و ساختنِ خانهای که در آن، زور نه دیده میشود، نه شنیده—بلکه هرگز جایی برایش نیست.**
تحقیقات نشان میدهد که **زنانی که شاهد خشونت