ویرگول
ورودثبت نام
شادی
شادییکی که صفای دل همه براش مهم و عزیزه، دوست داره همه شادباشن
شادی
شادی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

سکوت تو فریادیست که هنوز کسی نشنیده

در خانه‌ای که دیوارها گوش می‌دهند ولی چشم نمی‌بندند، زنی زندگی می‌کند که هر روز بیشتر از دیروز، خودش را از دست می‌دهد. نه این‌که فرار کرده باشد—بلکه آرام، قطعه‌قطعه، خودش را قربانی «صلح خانواده» کرده است. شوهرش را «شریک زندگی» صدا می‌زند، ولی در دل می‌داند: شریکِ بارِ دیگران هست، نه همدمِ خودش.

این زن، زور را نمی‌کشد—زور را **می‌بیند**.

می‌بیند چطور آغوشی که باید پناهگاه امنش باشد فقط برای ارضای نیازهای مردشه،

می‌بیند چطور صدایی که باید نوازش‌بخش باشد، به تهدید تبدیل می‌شود.

و بعد، زور را **می‌سوزاند**—در سینه‌اش، در خواب‌های بی‌تابش، در لبخندِ مصنوعی‌اش وقتی مهمان می‌آید.

اما دست‌هایش بسته‌اند.

نه از ترس—بلکه از آن **فرهنگِ بی‌صدا** که به او یاد داده: «زن خوب، زن ساکت است.»ولی هیچ کس نمی‌داند این ساکت بودن از ترس بهم خوردن آرامش جگر گوشه هایش هست نه هیچ چیز دیگری.

حقیقت این است: **زندگی‌شان مشترک است، ولی دردهایشان نه.**

آن بی‌خوابی‌های خرسنگین که تا صبح چشمانش را خیره نگه می‌دارد؟ واسه زنا هست.

نرمی رختخواب، آرامشِ بعد از شام، خنده‌ی بی‌پرده؟ همه واسه مردا هست.

تحقیقات روان‌شناسی خانواده نشان می‌دهد: **زنانی که در خانواده‌های پرتنش و ناعادلانه زندگی می‌کنند—حتی اگر هدف مستقیم خشونت نباشند—بیشترین بار عاطفی را تحمل می‌کنند.** آن‌ها نه‌تنها مراقب خودشان هستند، هستند، بلکه مراقبِ همه‌اند: مردشان را از عصبانیت می‌کشانند، بچه‌هاشان را از ترس آرام می‌کنند، و خانه را از گسیختگی نجات می‌دهند. این نقشِ «نگهبان خانواده»، گاهی به قیمتِ فراموش‌کردنِ خودشان تمام می‌شود.

بچه‌هاشان؟

آن‌ها هم شاهد هستند.

می‌بینند مادرشان گریه می‌کند ولی می‌گوید «چیزی نیست».

می‌فهمند که اشک، راز است—نه رهایی.

و این درس، ریشه می‌دواند: دخترِ فردا، همان سکوت را یاد می‌گیرد؛ پسرِ فردا، همان قدرت را طبیعی می‌پندارد.

اما این زنِ خسته، حق دارد بداند:

**سکوتت، گناه نیست.**

تو تنها بودی، نه بی‌ارزش.

تو نتوانستی، نه نخواستی.

و امید هم هنوز زنده است.

نه لزوماً با جدایی یا فریاد—

بلکه با یک انتخاب کوچک:

یک جلسهٔ مشاوره که فقط براش خودش باشد.

یک تماس تلفنی با دوستی که بگوید: «من می‌فهمم.»

یک دعا که در آن نامش را خودش زمزمه کند—نه به عنوان «همسرِ فلانی»، بلکه به عنوان **«من»**.

چون زندگی‌اش مشترک است،

اما **آرامشش مال خودش است.**

بچه‌ها با صدای خنده‌ات بیدار بشن،

و سکوتت، دیگر فریادِ درد نباشد—

بلکه آوازِ صلحی باشد که **خودِ تو** خلقش کردی.

تا آن روز،

ما برایت بمیریم—

نه مرگِ جان،

بلکه مرگِ آن باورِ که «تو کافی نیستی».

چون تو هستی.

و کافی هم هستی.

و سکوتت، دیگر نباید زخم بماند—

بلکه باید **اولین نفسِ آزادت** با عنوانبلکه مراقبِ همه‌اند

۸
۲
شادی
شادی
یکی که صفای دل همه براش مهم و عزیزه، دوست داره همه شادباشن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید