چشمانم را که میبندم، همان قدمهای کوچکت را میبینم که به دنبال رد پای من میآمد... حالا گم شدهای و من نقشهای که باید به تو میدادم، نکشیدم.
هر شکست تو، جای چکشی است که من بر میخ وجودت کوبیدم—یا شاید برعکس، جایی که میبایست تکیهگاه میبودم و نبودم.
گاهی در سکوت شب، فریاد میزنم از اینکه چرا دستانت را وقتی لرزیدند، محکم تر نگرفتم... چرا ترسهایم را بیشتر از شجاعتهایم به تو یاد دادم.
حالا بار هر اشتباهم را نه روی شانههای خودم، که بر پشتِ بیگناه تو میبینم—و این، گناهِ همیشهٔ من است.