
حس عجیبی بود
قطعا برا همه مون پیش اومده که یهو وارد یه سایت یا یه برنامه ای بشیم و ببینیم اع...
حساب کاربری داریم و کلی چیز میز نوشتیم و کلی خاطره بایگانی کردیم و ازش خبری نداریم!
الان من زری قصه ها ۲۰ سالمه و یهو امروز وارد سایت ویرگول شدم!
دیدم حساب کاربری دارم و یه متنم منتشر کردم!
۴ سال پیش:)
۱۶ سالم بود.اونموقع های بلوغ که فکر می کنی بزرگ شدی ولی خانواده با دمپایی نظارت وایسادن بالا سرت. سنی که دقیقا نمیدونی داری چیکار میکنی!
راستشو بخوایین هیچ چیزی از سال ۱۴۰۰ یادم نمیاد.حتی نمیدونم کجا و کی بودم و چیکار میکردم . یا شایدم فکر میکردم بزرگتر میشم و کارایی ک دوس دارم و میکنم. یادم نمیاد کرونا بود یا نه. واقعا هیچی از ۱۴۰۰ یادم نمیاد!
ولی الان سال ۱۴۰۴ و من یه دانشجوعم. وارد بزرگسالی شدم و ارزو میکنم کاش تو همون ۱۶ سالگی مونده بودم و دغدغه ام این بود که کی مامانم اجازه میده ارایش کنم. کی میتونم تنها برم بیرون و کی میتونم گوشی داشه باشم...
ولی الان هم میتونم ارایش کنم هم تنها برم بیرون و هم گوشی و دوربین و پول و... دارم! ولی خوشحال نیستم. انگار یه چیزی کم دارم.نمیدونم چیه ولی واقعا تصوراتم از زندگی بهم ریخت، روزا سخت تر شده، حوصلم کمرنگتر شده، حواسم سرجاش نیست و راستشو بخوایین..
بزرگسالی خیلی بدتر از چیزی بود که فکرشو میکردم:]]
ته دلم خالیه انگار...
که تو ۱۶ سالگی اینجوری نبود، ذوق داشتم، امید داشتم، انرژی داشتم و کلی ذوق ادبی و هنری.میدونی رویا داشتم و باور داشتم به بزرگسالی و ارزوهام ولی...
حس میکنم برای بزرگسالی هنوز اماده نبودم!
یکی از همسنام داره بچه دومشو میاره ، یکی داره طلاق میگیره ، یکی نخبه شده، یکی خودکشی کرده...
و یکی مثل من داره دست و پا میزنه ولی نمیدونه برای چی...
در گنگ ترین و سخت ترین حالت زندگیم ولی...
حس میکنم ۴ سال دیگه میام و مثل امروز به نوشته های ۴ سال قبلم میخندم و از اون دوران یکم غر میزنم و میرم غیب میشم تا ۴ سال دیگه!
یا شایدم...
نمیدونم... ولی از من ۴ سال پیشم ممنونم.خوب تونست دووم بیاره!🕊✨️
دمت گرم🤍
نوشته: زری قصه ها | ۱۴۰۴/۱۱/۱ ترم ۳ دانشگاه ساعت ۰۴:۱۵