
توی تاریخ همیشه جایی بوده که دانشجوها
زودتر از بقیه فهمیدند اوضاع «عادی» نیست
از اتاقهای تنگ پاریسِ شصتوهشت گرفته
تا خوابگاههای همین جغرافیای خستهی خودمون
همیشه جایی بوده که مسئولیت
بیدعوت افتاده روی دوشِ جوانهایی
که هنوز داشتند یاد میگرفتند
خودشونو جمعوجور کنن
برای ما هم همهچیز از همینجا شروع شد
از اتاقهایی شلوغ
راهروهایی همیشه بیدار
و حس عجیبی که اسمش خاطره است
اما بیشتر شبیه تمرین مسئولیت بود.
استکان رو برمیداشتیم و دمبهدم چای مینوشیدیم
همدیگه رومهمان چای داغ میکردیم
با اینکه شهر هوای شرجی و مرطوبِ ساحلی داشت
وگاهی بحث آنقدر گرم میگرفت
که اتاقهای شلوغ
با دستوبال باز برای بالا و پایین پریدن
با خندههای عجیب
و لهجهای که فقط مال خودمون بود
و وادار مون میکردکه کوچ کنیم به مناطق بیخانماننشینِ خوابگاه!

یاهمون روزهایی که انگار بحران سیاسی
داشت بیهوا قد میکشید
تحلیلهای سیاسی راه میانداختم
و زیرزمینی حزب جمع میکردم
به امید روزی که بالاخره
دانشگاه مجازی بشه
و ما نفسی بکشیم
همینقدر سطحی و بدون نفوذ!
یاشبهای که آنقدر ازجنگ واحتمال هاش هراسان بودم
از آینده ی نامیده کننده ای که دیگه به کل ویران شده بود
از اسارط وحصاری که احساس میکردم
از پوچی که در این وضعیت میدیدم
و خودم روکه درمسخره ترین حالت ممکن
توی یک خوابگاه کوچک ویران حبس شده و
مانده برای چیز پوچی به نام امتحان !
جنگ بود وبحث سر نبود امیدی واسه ادامه دادن !
که آخرش با اغتشاش درگروه خوابگاه
اونم با گوشی یکی از بیزبون ترین بچهها
تونستیم همون صبح
خوابگاه روبه تعطیلی بکشونیم.انقدر که
از گزینهی حمله های بعدی
از جنگندههای
از موقعیت های استراتژیک نزدیک
وتاریخچه های جنگ ها برای بچه ها گفتیم
که فقط هم رای پیداکنیم ورهابشیم!

یامدتها بعد شبهایی که من و ویلدا
از روی حرصِ محدودیتهای خوابگاهی
تا دقیقهی نود میرفتیم مأموریت
و عمداً از جلوی درِ نگهبانی
که همون حراستِ بود رد میشدیم

و چند تا عکس ازویوی بیرونِ زندان میانداختیم
انگار همین ثبتِ لحظه خودش یک جور مقاومتِ کوچک بود.

روزهایی هم بودن برای منکه پشتش علاقه ای نبود
دیوانهکننده میگذشت
با پای خودم بیدار میشدم میرفتم کارورزی
و با کولهباری از نامه های پرمهر بچه ها توی کیف
شبیه پستچیهای اوایل قرن هجده میلادی برمیگشتم!


وبعدش منکه سه روز بدون خواب میتونم دوام بیاورم
مقابل یلداکه سه روز بعد هنوز خسته و بیاعصاب بود
تنها چیزی که یلدا رو از خواب میکشید سناریوهایی دروغی بودکه فوق حساس مثل ترمیتا یا فاطی! با اینکه بازیگریم همیشه بد بوده و صدبار با همین روش امتحان کرده بودم باز هم میشد راحت
کلاه سرش گذاشت.
مثل زمانی که یک متن احساساتی روی جلد یک کاغذ باریک هدیه دادم
بهش و بعد از نیم ساعت تشنج از شادی بازش کرد
و فهمید فقط یک سس انار هست وباز هم ذوق کرد
با همون شور عجیب وخوش خنده بودنش.

یا تلافی همون، ده عدد بادام زمینی و یک نبات با برچسبی کیوت و کبود که از جعبه ویفر شکلاتی برای بستهبندی خلاقیت به خرج داده بود
و من هم به عنوان جا برای همه چیز روی پنجره خوابگاه چسپوندم

از خریدهایی که کاملاً نشانهی عقبماندگی ذهنی در دوران کودکی بود
همون حس مطلق بچگانه !

از گلهایی قرارهای دونفره
که به سوم شخص جمع یعنی مامیرسید!
تازه من و ویلدا سر تقسیم گل دعوا میکردیم! یک بار هم به دختره درخواست داده بودیم که شازده اینباربخاطر یلدا گل بابونه بیاره برای دوستمون !
به هر حال انتظار زیادی نبود از یک دوست !ماهم کم توقع


گاهی دستی در کار خیر داشتم وچند عدد از اموال خودم رو به فقرای محبت میبخشیدم و چهار عدد شکلات مورد علاقهی قهوهایم را با کاغذپیچ تقدیمشون میکردم:

یا شبی که خرجی کردم
وفکر کنم کمر اقتصادی بورس هم شکست!
به مناسبت نزدیک شدن شب یلدا که همزمان با تولد یلدا
توی اقدامی غافلگیرکننده یک عدد کروسان
از بوفه با وام گرفتم واز اون شمع های آرزو های بی نهایت
که باهر با فوت کردن مجدد روشن میشد سوپرایزش کردم
ولی خب فایدهای آنچنانی نداشت چون برای سس انار ده برابر خوشحال تر شده بود!

تازه به این مناسبت پنجرهای که کنار تختم بودرو باز کردم با اینکه جرم سنگینی داشت و روبهروی کانکس نگهبانی بودو ساعت یک بامداد
تا یلدا کمی نفس تازه در هوای آزاد بکشه
گاهی هم آخر هفته برای یک هواخوری درست و حسابی
مرخصی بدون خروج از شهر میگرفتیم
شبیه زندانیهایی که با قید وثیقه آزاد میشن
و میرفتیم دریانوردی و چند روز مهمان اکیپ دریانوردها وخواهرم میشدیم.
هرچند بار که دلمون میخواست میتوانستیم هوای آزاد را استشمام کنیم بدون نیاز به عبور از دومین بازرسی یا امضا دادن به طرفداران و استاکرهای همیشگی (نگهبان و سرپرست).

وقتی هوای آزاد گیر میآوردیم دیگه خوابگاه بیخوابگاه
بودن با اکیپ دانشجوهای دریانوردی واقعاً تجربهی سنگینی از آزادی برای مابود
وبه دل طبیعت میزدیم و چیزی شبیه ماهیهای استرالیایی
که تازه به ساحل رسیده اند میشدیم!

تازه پنجشنبه شبها در دانشگاه دریانوردی که جز مدرسه،
مسجد دانشکده کتابخانه بوفه و رستوان وساحل داشت
نهایت استفاده رو از تور میکردیم و گاهی به هیئت میرفتیم.
در سکوت و نورهای قرمز و سبز تابیده به گنبد و منارهها غرق عرفان و تجربهای ناب میشدیم.
تازه آخرش شام هم میدادند و یک شب یک طفل
کلاس سوم دبستان که از قضا بچه یکی از استاتید همون
دانشگاه بودسر سفره با من دعوای بامزهای راه انداخت که بهتره بماند!


توی همون تورهای آخر هفته ها
ما مهمان ویژه بچههای انجمن و دانشگاه بودیم
که قائمکی وارد محوطه دانشگاه خوابگاه میشدیم
واغلب توی مراسمات دانشگاه شرکت میکردیم
از جمله اردوی ورودیهای جدید جشنهای خوشآمدگویی، بازدید از کشتیهای بینالمللی و افتخارات دیگه!

همهی این خاطرات و لحظههای کوچک و شیرین کروسان بوفه
تا دریانوردی و هوای آزاد نیمهشب یک چیز را به من یاد آور میشد
شادی واقعی همیشه بزرگ و پر زرقوبرق نیست
همین لحظههای کوچک و بیقید و بند در کنار آدمهای واقعی
نفس کشیدن در هوای آزاد یا حتی توی خنده و دعوای
یک طفل دبستانی شکل میگیره
اما حالا که به وضعیت امروز نگاه میکنم میبینم شادیهای
کوچک هم تحت تأثیر شرایطی هستند که ما رو محدود کردن
اقتصاد فشرده نگرانیها درگیریها و غمهای روزمره
که مثل پنجرههای بسته و نگهبانان همیشه حاضر
امکان نفس کشیدن روتنگ کردند.
شادی که روزی طبیعی و دمدستی بود حالا حس غریبی هست که باید جستجو بشه
غم توی دلم گاهی یادآور همون لحظات هست!
هنوز میدونم با کنار هم بودن میشه.
هوای آزاد و نگرانی های نیمهشب ها هنوز بهم امیدی میده.!
به آمید شادی وآزادی!.
پ.ن:متن قبل پیش نویس مدتی قبله!
