ویرگول
ورودثبت نام
هومن اولیایی
هومن اولیایی
هومن اولیایی
هومن اولیایی
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

سپیده‌دم – رمان | قسمت سوم

سپیده‌دم – رمان | قسمت سوم (نسخه‌ی رازآلود) هومن اولیایی

اتاق کوچک بود، اما سایه‌هایش بزرگ‌تر از دیوارها قد می‌کشیدند. پرده نیمه‌کشیده بود و نور کجِ سپیده‌دم از لای آن عبور می‌کرد و روی صورت مهبد می‌افتاد. مرد، انگار باری سنگین روی سینه‌اش نشسته باشد، آرام و شمرده گفت:

«قبل از هر چیز… باید بدونی پدرت اون کسی نبود که فکر می‌کردی.»

آرمان اخم کرد.

«یعنی چی؟»

مهبد مکث کرد؛ انگار دنبال واژه‌ای می‌گشت که نترساند، اما همه‌ی کلماتش بوی خطر می‌دادند.

«پدرت… یه دشمن داشت. کسی که نمی‌خواست زنده بمونه. و حالا… دنبالش می‌گرده. شاید هم… دنبال شما.»

مادر با نگرانی گفت:

«آقای مهبد… خواهش می‌کنم چیزی نگید که بچه‌ها بترسن.»

مهبد نگاه کوتاهی به او انداخت، بعد رو به آرمان گفت:

«پدرت چیزی رو از اون مرد دزدید. یه چیز خیلی مهم… یه چیزی که اگه بفهمه دست من یا شماست، دیگه هیچ‌کدوممون امنیت نداریم.»

آرمان پرسید:

«اون چیز چی بود؟»

لب‌های مهبد لرزید؛ شبیه کسی که می‌داند گفتن حقیقت اشتباه است، اما راه گریزی ندارد.

«یه دفترچه. نه یه دفترچه‌ی معمولی… پر از رمز. پر از اسم‌هایی که نباید علنی بشن.»

آرمان حیرت‌زده گفت:

«اسم‌ها؟ چه اسم‌هایی؟»

مهبد نگاهش را دزدید.

برای لحظه‌ای، اتاق پر شد از سکوتی که خودش شبیه یک راز نفس می‌کشید.

در همان لحظه، صدای تقه‌ای آرام به شیشه‌ی پنجره خورد.

همه با هم برگشتند.

مهبد سریع برخاست، پرده را کنار زد… اما بیرون کسی نبود؛ فقط کوچه‌ای نیمه‌خیس، ساکت و بی‌حرکت.

مادر با صدایی لرزان پرسید:

«کسی بود؟»

مهبد زیر لب گفت:

«اگه کسی نبود، پس چرا…؟»

آرمان یک قدم جلو آمد.

«چرا چی؟»

مهبد در را محکم بست، پرده را کشید و آهسته گفت:

«چرا رد پا روی لبه‌ی پنجره‌ست… وقتی بارون دیشب هنوز کامل خشک نشده.»

همه سر جایشان خشک شدند.

هلیا ناخودآگاه پشت آرمان پنهان شد.

مهبد به آرمان نگاه کرد؛ نگاهی که دیگر فقط هشدار نبود—ترس هم در آن موج می‌زد.

«پدرت گفته بود اگه یه روزی به سراغتون اومدم، یعنی اون‌ها یه قدم از من جلوترن.»

آرمان حس کرد هوا در سینه‌اش سنگین شده.

مهبد ادامه داد:

«و حالا… من مطمئن نیستم که تنها باشیم.»

۱
۰
هومن اولیایی
هومن اولیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید