هومن اولیایی
در فیلم «مرد عینکی» جهان از پشت شیشهای باریک دیده میشود؛ شیشهای که هم شفاف است و هم فاصله میآفریند. شخصیت اصلی، مردی ساده و گمنام، در حاشیهٔ زندگی روزمره نفس میکشد؛ انسانی که تا پیش از یک سوءتفاهم بزرگ، وجودش چندان به چشم نمیآید. او نه قهرمان است و نه شرور؛ فقط انسانی معمولی است که سرنوشت، ناگهان او را از سکوت زندگی بیرون میکشد و در میانهٔ ماجرایی پرهیاهو قرار میدهد.
فیلم از همان ابتدا با ایدهای ظریف بازی میکند: شباهت. شباهتی که مرز میان حقیقت و تصور را در هم میریزد. مردی که تنها به دلیل قیافهاش با فردی خطرناک اشتباه گرفته میشود، آرامآرام درمییابد که در جهان اطرافش، گاه تصویر انسان مهمتر از خود اوست. در چنین فضایی، هویت به چیزی شکننده تبدیل میشود؛ چیزی که با یک نگاه، یک شایعه یا یک سوءبرداشت فرو میریزد.
کمدی در این فیلم، همچون لبخندی بر چهرهٔ اندوه است. موقعیتها خندهآورند، اما زیر این خنده، نوعی تلخی آرام جریان دارد؛ تلخیِ انسانی که ناگهان درمییابد سرنوشتش میتواند بهسادگی در دست نگاه دیگران تغییر کند. مخاطب میخندد، اما در پس این خنده، حس ناپایداری جهان را لمس میکند.
شخصیت حلیم رایگان نمایندهٔ انسانهای حاشیهای است؛ کسانی که زندگیشان در سکوت میگذرد و کمتر دیده میشوند. او پیش از آنکه وارد این ماجرا شود، بخشی از پسزمینهٔ شهر است؛ اما حادثهای