ویرگول
ورودثبت نام
هومن اولیایی
هومن اولیایی
هومن اولیایی
هومن اولیایی
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

پشت ویترین‌های شیشه‌ای مجموعه داستان

پشت ویترین‌های شیشه‌ای مجموعه داستان

هومن اولیایی

ویترین‌های فریبنده

ساعتِ دیواریِ بزرگِ لابی، با آن عقربه‌های طلاییِ سنگین، عدد ۱۰ صبح را نشان می‌داد. صدای ممتد و فلزیِ کرکره‌های برقی که یکی پس از دیگری بالا می‌رفتند، سکوتِ سنگین مجتمع تجاری «رویال» را می‌شکست اند. بوی غلیظِ قهوه‌ی اسپرسو از تریا با رایحه‌ی تندِ اسپری‌های خوشبوکننده که از سقف پاشیده می‌شد، ترکیب شده بود تا بویِ خفگیِ شب گذشته را در میان ستون‌های سنگی دفن کند.

ثمین، در حالی که کارتِ ورودش را به دستگاه می‌زد، به تصویر خودش در رفلکس شیشه‌ ورودی خیره شد. مقنعه‌اش را با وسواس صاف کرد. زیر چشمانش گودافتاده بود؛ تاوانِ بیداری تا ساعت ۳ صبح برای تمام کردن سفارشِ مانتوهای مزون کوچک او اینجا، در طبقه اول رویال، فقط «کد ۲۴» بود؛ فروشنده‌ی یکی از برندهای لباس که وظیفه داشت به هر قیمتی، لبخند بزند.

وارد فروشگاه شد. هنوز چراغ‌های اصلی را روشن نکرده بود که صدای تق‌تقِ آشنای پاشنه‌های بلند روی سنگ‌های مرمر، او را به خود آورد.

- «باز هم که دقیقه‌ی نودی ثمین جان!دیر رسیدن برازنده‌ی این ویترین‌ها نیست.»

این صدای الناز بود؛ صاحب گالری ساعت‌های لوکس روبرو. الناز همیشه طوری لباس می‌پوشید که انگار قرار است همان لحظه روی فرش قرمز برود. دستمالِ نانوی ظریفی در دست داشت و با وسواسی عجیب، ردِ سرانگشتانِ فرضی را از روی شیشه‌ی ویترینش پاک می‌کرد.

ثمین لبخندِ کوتاهی زد: «مترو همیشه طبقِ میلِ ما حرکت نمی‌کنه الناز خانم. خوش به حال شما که پارکینگِ اختصاصی دارید.»

الناز جوابی نداد، فقط پوزخندی زد و دوباره مشغولِ چیدنِ ساعت‌های رولکس شد. اما ثمین لرزشِ خفیفِ دست‌های الناز را وقتی گوشی‌اش زنگ خورد، دید. الناز بدونِ اینکه جواب بدهد، گوشی را در کشو انداخت. این دومین باری بود که طی ده دقیقه، یک شماره‌ی ناشناس را ریجکت می‌کرد.

در همان لحظه، در انتهای راهرو، سایه‌ی زنی با روپوشِ سرمه‌ای نمایان شد. مهتاب، با آن چرخِ نظافتِ پر سر و صدایش، آرام و بی‌صدا پیش می‌آمد. او مثل یک روح در پاساژ حرکت می‌کرد؛ زنی که همه از کنارش می‌گذشتند اما هیچ‌کس واقعاً او را نمی‌دید. مهتاب مقابل سطل زباله‌ی کنار پله‌برقی ایستاد. نگاهش برای لحظه‌ای با نگاهِ ثمین تلاقی کرد؛ نگاهی سرد، عمیق و پر از حرف‌هایی که انگار سال‌ها بود در گلویش خشک شده بود.

۰
۰
هومن اولیایی
هومن اولیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید