
چگونه حذف معنا، میدان را به ترندهای غربی واگذار کرد.
مقدمه
مد در ایران نه به این دلیل که «غربی» است مسئلهدار شده، و نه به این دلیل که «حجاب» در مرکز توجه حاکمیت قرار گرفته است. مسئلهی اصلی، شکاف عمیق میان آنچه سیاستگذار تصور میکند مد هست و آنچه مد در واقعیتِ زیستهی جامعه انجام میدهد است. این شکاف، طی بیش از چهار دهه، بهتدریج به حذف معنا از میدان مد منجر شده و در غیاب معنا، میدان بهطور طبیعی توسط ترندهای جهانی – که اغلب به طور طبیعی منشأ غربی دارند – اشغال شده. این مقاله و پروندهی تحلیلیِ چندبخشی، تلاشی است برای بازخوانی این مسیر؛ نه از موضع تقابل ایدئولوژیک، بلکه از منظر تحلیل میدان، سازوکارها و خطاهای ساختاری سیاستگذاری در یکی از مهمترین صنایع خلاق معاصر: مُد.
منظور ما از «میدان مد» چیست؟
در این پرونده، «میدان مد» صرفاً به بازار پوشاک یا سلیقهی فردی اشاره ندارد.
میدان مد، شبکهای زنده از طراحان، بدنها، مصرفکنندگان، رسانهها، سرمایه، قوانین و روایتهاست؛ جایی که تصمیم گرفته میشود چه چیزی دیده شود، چه چیزی مشروعیت پیدا کند و چه چیزی به حاشیه رانده شود.
میدان، ذاتاً خالی نمیماند. اگر معنا، روایت و مرجعیت از آن حذف شود، با ترندهای آمادهی جهانی پر میشود. مسئلهی مد در ایران، نه «تحمیل» مد غربی، بلکه خالی گذاشتن این میدان بوده است.
در اغلب نظامهای حکمرانی، مد یا نادیده گرفته میشود یا بهاشتباه بهعنوان امری سطحی، مصرفی و غیرضروری تلقی میگردد اما این موضوع به دلیل نسائل ایدئولوژیک نیست بلکه به این دلیل است که سازوکار لازم برای شکل گیری این صنعت در آن کشور وجود ندارد، در ایران، اما وضعیت پیچیدهتر است. مد همزمان دیده شده و دیده نشده است: دیده شده، چون بهشدت تنظیمگری شده؛ و دیده نشده، چون هرگز بهعنوان یک نظام معنا، صنعت خلاق و میدان فرهنگی-اقتصادی مستقل فهم نشده است. نتیجهی این تناقض، نوعی سیاستگذاری واکنشی بوده که بهجای تولید معنا، صرفاً به کنترل فرم پرداخته است؛ و درست از همین نقطه، مسئله آغاز میشود، جایی که در اصلی ترین قانون مرتبط با مد در ایران هدف ساماندهی(بخوانید دستکاری اجباری در سبک پوشش با این تصور که مد همان شیء فیزیکی پوشاک است) است و نه سازماندهی صنعت خلاق مُد!
مُد، برخلاف تصور رایج، صرفاً «لباس» یا انواع «پوشاک» نیست. شیء فیزیکی لباس و یا انواع پوشاک(Wearables)، محصول نهاییِ فرآیندی بسیار پیچیدهتر است که در آن معنا، هویت، فردیت، بدن، جنسیت، طبقه، رسانه، سرمایه، آموزش و تخیل جمعی در هم تنیده میشوند. وقتی سیاستگذاری، مُد را به سطح پوشاک تقلیل میدهد، عملاً با یک صنعت تولیدی طرف است، نه با یک صنعت خلاق. این تقلیل، نهتنها توان مدیریت میدان را از بین میبرد، بلکه میدان را بیدفاع در برابر روایتهای بیرونی رها میکند. روایتهایی که از طریق رسانههای جهانی، پلتفرمها، اینفلوئنسرها و زنجیرههای ارزش فراملی، بهسادگی وارد زندگی روزمره میشوند.
در این پرونده، استدلال اصلی این است که مد غربی در ایران «تحمیل» نشده است؛ بلکه میدان، بهدلیل حذف نظاممند معنا، خالی گذاشته شده. وقتی روایت داخلی شکل نمیگیرد، روایت خارجی نه بهعنوان یک انتخاب ایدئولوژیک، بلکه بهعنوان یک گزینهی عملی و در دسترس پذیرفته میشود. مصرفکنندهی ایرانی، برخلاف تصویر سیاستگذار، نه منفعل است و نه بیسلیقه؛ او در جستوجوی معنا، زیبایی، تمایز و بیان فردی به زبان روز دنیا است. اگر این نیازها از مسیرهای رسمی و داخلی پاسخ داده نشوند، از مسیرهای غیررسمی و جهانی پاسخ خواهند گرفت. این پاسخ ناشی از برنامه ریزی سرویس های امنیتی کشورهای متخاصم نیست، بلکه از اهمال و نادانی سیاستگذاران در شکل گیری هر نوع سیستم بومی و روایت هایی است که ریشه در فرهنگ ایرانی داشته و به قولی از درون جوشیده باشد.
یکی از خطاهای بنیادین سیاستگذاری مد در ایران، تمرکز افراطی بر «حجاب» بهعنوان مسئلهی اصلی بوده. حجاب، در این چارچوب، نه بهعنوان یک نظام نمادین و فرهنگی، بلکه بهمثابه یک الزام حقوقی و فرمی دیده شده و جتی عجیب تر، اقلام مرتبط با حجاب به اقلام حجاب تقلیل داده شده و با این تصور غلط که مُد همان حجاب است تلاش شده تا «حجاب مُد شود» و به همین دلیل به صورت ناخودآگاه خود حاکمیت زمینه تهیه شدن موضوعی نمادین از معنا را هموار کرده. این نگاه، باعث شده که سیاستگذار از درک این نکته غافل بماند که حجاب نیز، خواهناخواه، وارد میدان مد میشود؛ میچرخد، معنا میگیرد، فرسوده میشود و بازتعریف میگردد(وقتی حجاب وارد چرخه فرسایش معنا در فشن شود، حجاب به عنوان امری نمادین به استایل تبدیل می شود، استایلی که باید آن را دیزاین و ریدیزاین کرد، زیباترش کرد و این موضوع در عمل خلاف فلسفه حجاب است).همانطور که اشاره شد تلاش برای «مد کردن حجاب» بدون فهم سازوکارهای مد، در عمل به تضعیف همان معنایی انجامیده که قرار بود حفظ شود. این تناقض، یکی از محورهای اصلی این پرونده خواهد بود.
در کنار این مسئله، حذف یا تضعیف بازیگران کلیدی میدان مد – از طراحان نخبه گرفته تا مزونها، رسانهها و رویدادهای جریانساز – به عدم شکل گیری و فروپاشی تدریجی اکوسیستم داخلی مُد انجامیده. مُد، برخلاف صنایع کلاسیک، بدون ساختارهای مشروعیتزا نمیتواند کار کند زیر محصول این صنعت ارزش های ناملموس است. طراح بدون رسانه دیده نمیشود، بدون رویداد اعتبار نمیگیرد، بدون بازار پایدار نمیماند و بدون سرمایه، به تولیدکنندهی سفارشی یا مقلد ترندهای آماده تبدیل میشود، این موضوع برای سایر اجزای زنجیره ارزش مُد نیز صادق است و حکایت اجزاء زنجیره، حکایت مرغ و تخم مرغ است). وقتی این زنجیره بهطور سیستماتیک قطع میشود، نتیجه «مُد بومی» و یا حتی عدم استفاده از مُد غربی نیست، بلکه «مصرف ترندهای جهانی بدون تولید معنا» است.
آموزش دانشگاهی مُد در ایران، نمونهی دیگری از این گسست ساختاری است. سیستم آموزشی، عمدتاً بر اساس الگوهای زیبایی شناسانه و سیستم مُد غربی طراحی شده: تصویرسازی براساس قد 9 سر، تاریخ مد اروپا، ساختار فشنشو، برندینگ لوکس و روایتهای جهانی. اما این آموزش، در خلأ بازار، رسانه و امکان فعالیت حرفهای رها شده. خروجی چنین سیستمی، نسلی از طراحان است که از نظر دانش، جهانی فکر میکنند، اما در عمل، یا امکان بروز ندارند یا ناچار به تقلید سطحی میشوند. این شکاف میان دانش و میدان، یکی از عوامل اصلی مهاجرت ذهنی – و گاه فیزیکی – نیروهای خلاق است.
نکتهی مهم این است که آنچه در ایران رخ داده، پدیدهای کاملاً استثنایی نیست. بسیاری از کشورهای در حال توسعه، با ظرفیتهای فرهنگی غنی، دقیقاً با همین مسئله مواجهاند: سیاستگذاری فرهنگیای که بهجای تقویت صنایع خلاق، آنها را به حاشیه میراند؛ و در نتیجه، بازار داخلی به مصرفکنندهی ترندهای جهانی بدل میشود. از این منظر، مطالعهی موردی ایران میتواند برای مخاطب بینالمللی نیز آموزنده باشد؛ نه بهعنوان یک استثنا، بلکه بهعنوان نمونهای گویا از شکست سیاستگذاری معنا در مواجهه با اقتصاد خلاق.
این پروندهی تحلیلی، با رویکردی مرحلهبهمرحله، به یازده محور کلیدی میپردازد که هرکدام بخشی از این شکست ساختاری را توضیح میدهند: از سوءفهم ماهیت مد، تا حذف فردیت؛ از تعطیلی مزونها، تا ناتوانی در تعریف «ایرانی» بهعنوان یک مزیت رقابتی معاصر. هدف، نه صرفاً نقد گذشته، بلکه فراهم کردن چارچوبی تحلیلی برای فهم اکنون و بازاندیشی آینده است.
نویسندهی این متن، از موضع یک ناظر بیرونی یا منتقد احساسی سخن نمیگوید، بلکه از دل تجربهی زیستهی میدان مُد ایران، با آگاهی از محدودیتها، تناقضها و ظرفیتهای واقعی آن مینویسد. این نوشته تلاشی است برای نامگذاری دقیق مسئله؛ چرا که بدون نامگذاری و تبدیل مسائل واقعی جهان مادی به توصیف زبانی، هیچ سیاستگذاریای امکان اصلاح ندارد. اگر مُد را همچنان با پوشاک اشتباه بگیریم، اگر معنا را نادیده بگیریم، و اگر مصرفکننده را منفعل فرض کنیم، نتیجه تغییری نخواهد کرد.
در بخش بعدی این پرونده، به اولین محور بهطور مفصل پرداخته میشود: تمرکز بر حجاب و عدم درک بُعد نمادین آن؛ جایی که نشان داده میشود چگونه سیاستگذاری فرمی، ناخواسته به تضعیف معنا انجامیده و چگونه همین خطا، مسیر را برای غلبهی ترندهای جهانی هموار کرده است.
بخش اول: تمرکز بر حجاب و عدم درک بُعد نمادین آن؛ وقتی سیاستگذاری، معنا را با فرم اشتباه گرفت
متهم ردیف اول تضعیف سوژه حجاب در ایران حاکمیت است! موضوعی که با فرافکنی همواره به گردن عوامل بیرونی یا برنامه ریزی دشمنان خارجی انداخته می شود. یکی از بنیادیترین نقاط آغاز فهم وضعیت مد در ایران، نحوهی مواجههی نظام حکمرانی با «حجاب» است. حجاب، در سیاستگذاری رسمی، نه بهعنوان یک پدیدهی فرهنگیِ چندلایه، بلکه عمدتاً بهمثابه یک الزام حقوقی و ظاهری تعریف شده که به ویژه در سازمان های رسمی اتخاذ آن پاداش نهادی در پی دارد. این تعریف، در نگاه اول ممکن است کارکردی و اجرایی به نظر برسد، اما در عمل، دقیقاً همان جایی است که نخستین شکاف عمیق میان سیاستگذاری و واقعیت اجتماعی شکل میگیرد. زیرا حجاب، چه بخواهیم و چه نخواهیم، در زیست روزمرهی جامعه، یک نشانۀ نمادین است؛ نشانهای که اگر در میدان مد وارد شود، معنا تولید میکند، معنا مصرف میشود و معنا فرسوده یا بازتعریف میگردد.
مسئله از جایی آغاز میشود که سیاستگذار، حجاب را از بستر نمادین و ارتباطیاش به عنوان بروزی از ایمان درونی و حیا جدا میکند و آن را صرفاً به سطح «پوشاندن بدن» فرو میکاهد. در این چارچوب، بدن به موضوع کنترل تبدیل میشود، نه به بستر معنا. اما مد، دقیقاً برعکس عمل میکند: مد، بدن را به رسانه تبدیل میکند. بدن در مد، فقط پوشیده یا ناپوشیده نیست؛ حامل پیام است، جایگاه اجتماعی را نشان میدهد، نسبت فرد با قدرت، هویت، جنسیت و جهان پیرامون را بازنمایی میکند. وقتی این لایهها نادیده گرفته میشوند، سیاستگذاری عملاً با پدیدهای ناقص و تحریفشده مواجه است.
در چنین وضعیتی، تمرکز افراطی بر حجاب، بهجای آنکه به تثبیت معنا منجر شود، به تضعیف آن انجامیده. حجاب، بهطور تاریخی، در فرهنگ ایرانی-اسلامی، حامل معانی متنوعی بوده: از حیا، اخلاق و وقار گرفته تا تمایز اجتماعی و حتی زیباییشناسی. اما وقتی این معناها به زبان امروز ترجمه نشوند، جای خود را به خوانشهای وارداتی میدهند. مدرنسازی معنا، با اجبار فرمی جایگزین شده و نتیجه این شده است که حجاب، بهجای آنکه درون یک روایت بومیِ پویا بازتولید شود، به میدان مد جهانی پرتاب شده؛ میدانی که قواعدش را نه سیاستگذار داخلی، بلکه چرخههای جهانی ترند تعیین میکنند.
نکتهی مهم اینجاست که ورود حجاب به میدان مد، ذاتاً پدیدهای منفی نیست. مسئله، نحوهی ورود است. وقتی سیاستگذاری تصور میکند میتواند حجاب را از منطق مد خارج کند، در واقع از درک این واقعیت غافل میشود که مد، یک انتخاب نیست؛ یک سازوکار اجتماعی است که ریشه در ارزشهای دنیای مدرن دارد و خواه ناخواه هر طور که دستکاری شود دوباره به نقطه اول بر می گردد. به محض اینکه پوشش وارد زندگی روزمره، بازار، رسانه و بدنهای واقعی میشود، وارد منطق مد هم میشود. نادیده گرفتن این منطق، به معنای واگذاری کامل میدان به بازیگرانی است که آن را بهتر میشناسند.
در عمل، آنچه رخ داده این است که سیاستگذاری، بهجای تولید معنا، به تنظیم فرم بسنده کرده. اما فرم بدون معنا، ناپایدار است. وقتی معنا تولید نشود، مصرفکننده خود دست به تولید معنا میزند. این معنا میتواند از شبکههای اجتماعی بیاید، از اینفلوئنسرها، از سریالهای جهانی، یا از برندهای فراملی. در این فرآیند، حجاب دیگر حامل روایت رسمی و نظام نمادین شریعت نیست؛ بلکه به بخشی از یک استایل شخصی یا ترند جهانی تبدیل میشود. این همان نقطهای است که سیاستگذار احساس «از دست رفتن کنترل» میکند، درحالیکه این کنترل، پیشتر و دقیقاً بهدلیل حذف معنا از دست رفته.
از منظر میدان مد، حجاب وقتی صرفاً بهعنوان الزام دیده میشود، بهجای آنکه تثبیت شود، وارد چرخهی مقاومت، بازتعریف و حتی بازیگوشی(Playfull) میشود. بدنها شروع به تبادل با معانی ضمنی میکنند؛ با رنگ، با فرم، با ترکیب، با جزئیات. این تبادل، اگر در یک اکوسیستم بومی هدایت نشود، بهطور طبیعی به الگوهای جهانی متصل میشود. در نتیجه، حتی آنجا که حجاب حفظ میشود، زبان زیباییشناختی آن، اغلب از بیرون نظام فرهنگی وام گرفته میشود. این دقیقاً همان پارادوکسی است که امروز در خیابانها و پلتفرمها دیده میشود: حفظ فرم، همراه با از دست رفتن روایت، نتیجه: حجاب استایلیش، حجاب س*ک*سی شده.
تلاشهای بعدی برای «مدسازی حجاب» نیز، بدون درک این زمینه، عملاً به تشدید بحران معنا انجامیدهاند. وقتی سیاستگذار میکوشد حجاب را «مُد» کند، اما همزمان منطق مد را به رسمیت نمیشناسد، نتیجه نه مد بومی، بلکه نسخهای سطحی و کوتاهعمر از ترند است. مد، ذاتاً بر نو شدن، تمایز و فرسایش معنا بنا شده. وارد کردن حجاب به این چرخه، بدون چارچوب مفهومی روشن، باعث میشود که خود حجاب نیز در معرض دمُدگی قرار بگیرد؛ نه بهعنوان یک ارزش فرهنگی، بلکه بهعنوان یک استایل مصرفی.
از تجربهی زیستهی میدان میتوان گفت که بسیاری از کنشگران مُد در ایران، نه از سر تقابل، بلکه از سر خلأ معنا، به سراغ الگوهای جهانی رفتهاند. وقتی امکان گفتوگوی حرفهای دربارهی معنا، هویت و زیباییشناسی حجاب وجود ندارد؛ وقتی رسانهای برای روایتسازی نیست؛ وقتی طراح نمیتواند آزادانه تجربه کند؛ نتیجه، طبیعی و قابل پیشبینی است. میدان خالی نمیماند: یا معنای ترندها بازتولید میشود، یا وارد میشود.
در نهایت، تمرکز یکبُعدی بر حجاب، بدون فهم بُعد نمادین آن، یکی از نخستین و مهمترین دلایلی است که باعث شد سیاستگذاری مد در ایران، بهجای ساختن یک روایت داخلی قدرتمند، میدان را به ترندهای جهانی واگذار کند. این واگذاری، نه ناگهانی بوده و نه آگاهانه؛ بلکه محصول سالها سیاستگذاری فرمی، بیتوجه به سازوکارهای معنا در مُد است. تا زمانی که این سوءفهم اصلاح نشود، هر تلاش دیگری، صرفاً واکنشی خواهد بود.
بخش دوم: تقلیل «مد» به «پوشاک»؛ وقتی سیاستگذاری، صنعت خلاق را با خط تولید اشتباه گرفت
یکی از ریشهایترین خطاهای سیاستگذاری مُد در ایران، نه در جزئیات اجرایی، بلکه در سطح تعریف مفهومی رخ داده است: مد بهعنوان «پوشاک» فهم شده، نه بهعنوان یک صنعت خلاق و میدان فرهنگی–اقتصادی مستقل. این سوءفهم، بهظاهر ساده، اما در عمل تعیینکننده بوده و بسیاری از بحرانهای بعدی را بهطور زنجیرهای تولید کرده. وقتی سیاستگذار مُد را با لباس یکی میگیرد، تمام ابزارها، انتظارات و مداخلاتش نیز در همان سطح باقی میماند؛ سطحی که اساساً قادر به مدیریت پدیدهای به پیچیدگی مُد نیست.
تولید در اساس قرار نیست برای فرهنگ کاری بکند و این انتظار از همان ابتدا اشتباه بوده.
پوشاک، محصول است؛ مُد، فرایند. پوشاک، خروجی یک خط تولید است؛ مُد، نتیجهی تعامل میان معنا، بدن، رسانه، اقتصاد، زمان و تخیل جمعی. در نظام حکمرانی ایران، اما مُد اغلب در همان دستهای قرار گرفته که صنایع نساجی یا تولیدی کلاسیک قرار میگیرند: مسائلی مانند مجوز، استاندارد، قیمت تمامشده، مواد اولیه، قاچاق یا ظرفیت تولید. این نگاه، شاید برای مدیریت کارخانه مناسب باشد، اما برای هدایت یک صنعت خلاق، عملاً فلجکننده است. زیرا مُد، پیش از آنکه «تولید» باشد، «روایت» است.
در چنین چارچوبی، طراح مُد نیز نه بهعنوان یک کنشگر فرهنگی، بلکه بهعنوان تولیدکنندهی لباس دیده میشود. این تغییر جایگاه، پیامدهای مهمی دارد. وقتی طراح به تولیدکننده تقلیل مییابد، انتظار میرود مطیع سفارش، سلیقهی ازپیشتعیینشده و چارچوبهای بسته باشد. خلاقیت، که موتور اصلی مُد است، به حاشیه رانده میشود و جای خود را به تکرار امن میدهد. نتیجه، بازاری است پر از محصول، اما تهی از زبان و امضا. در چنین بازاری، رقابت نه بر سر معنا، بلکه بر سر قیمت یا شباهت به نمونههای موفق خارجی شکل میگیرد زیرا معیار برتری در بازار در غیاب نمونه های معنادار داخلی، تنها نمونه های طراز بین المللی است.
از تجربهی زیستهی شخصیام در میدان میتوان دید که بسیاری از سیاستها، بهطور ضمنی بر این فرض استوار بودهاند که اگر «لباس مناسب» تولید شود، مسئلهی مُد حل خواهد شد و حتی از این هم عجیب تر: اگر لباس ارزان شود انتخاب عمومی هم تغییر می کند! اما این فرض، یک حلقهی مفقودهی بزرگ دارد: چه چیزی یک لباس را به مد تبدیل میکند؟ پاسخ این سؤال، نه در پارچه است، نه در الگو، و نه حتی در فرم. پاسخ در شبکهای از معنا، دیدهشدن، تأیید اجتماعی و تکرار رسانهای نهفته. بدون این شبکه، لباس هرچقدر هم «درست»، «در دسترس» و «ارزان» باشد، مُد نمیشود؛ و بدون مد شدن، در ذهن مصرفکننده جایگاهی پایدار پیدا نمیکند.
تقلیل مد به پوشاک، باعث شده که سیاستگذار اساساً به لایههایی مانند رسانه، رویداد، نقد، تاریخنگاری معاصر، یا حتی آرشیو توجهی نداشته باشد. درحالیکه در تمام نظامهای مُد موفق، این لایهها نقش تعیینکننده دارند. مجله، نمایش، فستیوال، گفتوگو و حتی حاشیه، بخشی از سازوکار مد هستند. حذف این لایهها، به معنای حذف امکان معناسازی است. وقتی مد فقط در قالب «کالا» دیده میشود، طبیعی است که زبان آن نیز خاموش بماند.
مُد، صنعت سر و صدا و جلب توجه است.
این نگاه، بهطور مستقیم بر ساختارهای قانونی و اجرایی نیز اثر گذاشته. طراح مد، در بهترین حالت، باید مانند یک تولیدکنندهی پوشاک مجوز بگیرد؛ مزون، در بهترین حالت، یک واحد صنفی تلقی میشود؛ و برند، نه یک دارایی نمادین، بلکه صرفاً یک نام تجاری. در چنین سیستمی، مفاهیمی مانند هویت برند، روایت، یا حتی سرمایهی نمادین، جایی در سیاستگذاری ندارند. نتیجه این میشود که برندهای داخلی، حتی اگر شکل بگیرند، توان رشد و تثبیت ندارند و بهسرعت یا حذف میشوند یا در بازار حل میشوند. از سوی دیگر در سیستم تولید پوشاک در اشتباعی لفظی نیاز به «طراح لباس» وجود دارد اما آنچه مورد نیاز است کارگر ماهری است که برش، الگو و تکنولوژی دوخت را بداند و بر همین اساس در جشنواره های رسمی همواره شعار پوچ و نامفهوم «ایجاد ارتباط صنعت و طراحان» لق لقه دهان مسئولین است، در حالیکه صنعت پوشاک تکنسینی می خواهد که بتواند جریان ترندها را بهتر کپی کند و اصولاً به حق ریسک تولید معنا را قبول نمی کند.
نکتهی کلیدی اینجاست که مد، صنعتی است که «ارزش افزودهی اصلیاش» نه در ماده، بلکه در معناست. یک تیشرت ساده، میتواند در یک زمینهی خاص، به نماد یک نسل، یک اعتراض یا یک سبک زندگی تبدیل شود؛ و همان تیشرت، در زمینهای دیگر، صرفاً یک کالای مصرفی باقی بماند. سیاستگذاریای که این تمایز را درک نکند، ناگزیر به شکست است. زیرا تلاش میکند با ابزارهای صنعتی، پدیدهای فرهنگی را مدیریت کند.
در چنین فضایی، بازار مصرف نیز دچار سردرگمی میشود. مصرفکننده، با انبوهی از لباسها مواجه است که تفاوت معناداری با هم ندارند. وقتی برند داخلی، داستانی برای گفتن ندارد، مصرفکننده به سراغ برند یا ترندی میرود که روایت قویتری ارائه میدهد؛ حتی اگر آن روایت، هیچ نسبتی با زمینهی فرهنگی او نداشته باشد. اینجاست که ترندهای غربی، نه بهدلیل برتری ذاتی، بلکه بهدلیل قدرت روایت و انسجام اکوسیستم، میدان را در دست میگیرند.
تقلیل مد به پوشاک، همچنین باعث شده که سیاستگذار نقش زمان را نادیده بگیرد. مد، با زمان کار میکند: فصل، چرخه، تکرار، بازگشت. اما سیاستگذاری، اغلب ایستا و واکنشی است. وقتی مد بهعنوان فرایند فهم نشود، هر تغییر، بهعنوان انحراف یا تهدید دیده میشود، نه بهعنوان بخشی از منطق طبیعی میدان. این نگاه، فضای تجربه را محدود میکند و خلاقیت را به حاشیه میراند؛ در نتیجه، مد داخلی هرگز فرصت بلوغ پیدا نمیکند.
در نهایت، باید گفت که تا زمانی که مد در سطح سیاستگذاری، بهعنوان «پوشاک» تعریف شود، هر تلاش دیگری محکوم به سطحیبودن است. نمیتوان از صنعتی انتظار داشت که معنا تولید کند، درحالیکه ابزارهای معناسازی از آن گرفته شدهاند. نمیتوان از طراح انتظار داشت که روایت بسازد، وقتی او را صرفاً تولیدکننده میبینیم. و نمیتوان از مصرفکننده انتظار داشت که به مد بومی وفادار بماند، وقتی آن مد، زبانی برای گفتوگو با او ندارد.
این خطای مفهومی، یکی از اصلیترین دلایلی است که باعث شد سیاستگذاری مد در ایران، بهجای ساختن یک میدان رقابتی و زنده، ناخواسته میدان را به ترندهای جهانی واگذار کند. ترندهایی که مد را نه بهعنوان کالا، بلکه بهعنوان زبان میشناسند و دقیقاً از همین نقطه، قدرت خود را اعمال میکنند.
بخش سوم: حذف رسانهها و سازوکارهای مشروعیتزا؛ وقتی مد بدون صدا رها شد
اگر مد را نه بهعنوان کالا، بلکه بهمثابه یک «میدان» در نظر بگیریم، آنگاه رسانه، یکی از ستونهای اصلی بقای آن است. مد بدون رسانه، نه دیده میشود، نه فهم میشود و نه مشروعیت پیدا میکند. یکی از خطاهای ساختاری سیاستگذاری مد در ایران، دقیقاً در همین نقطه رخ داده است: حذف یا تضعیف سیستماتیک رسانهها، پلتفرمها و سازوکارهایی که وظیفهی روایتسازی و مشروعیتبخشی به مد را بر عهده دارند. نتیجهی این حذف، نه کنترل میدان، بلکه خالی شدن آن از صدای داخلی و واگذاریاش به صداهای بیرونی بوده است. بخش زیادی از این حذف نه به دلیل تقابل ماهوی با مُد بلکه به این دلیل است که اصولاً نشر و آگاهی از مُد به واسطه تصور پدید می آید و چون این تصویر همراه با استفاده از بدن است، بر اساس قوانین ایران، این موضوع به عنوان استفاده ابزاری ازانسان مطرح می شود! قانونی که تصور می کنم علاوه بر ریشه های مذهبی بیشتر ناشی از ورود افکار کمونیستی به قانون گذاری ابتدای انقلاب اسلامی باشد.
در نظامهای مدِ تثبیتشده، رسانه فقط ابزار تبلیغ نیست؛ بلکه نهاد داوری، معناپردازی و تاریخسازی است. مجلهی مد، پلتفرم تحلیلی، منتقد، کیوریتور، و حتی اینفلوئنسر حرفهای، همگی بخشی از اکوسیستمی هستند که به طراح، برند و جریانها «اعتبار» میدهند. این اعتبار، همان چیزی است که مد را از سلیقهی فردی جدا میکند و به یک پدیدهی اجتماعی تبدیل میسازد. در ایران، اما این لایه یا اساساً به رسمیت شناخته نشده، یا بهدلیل ترس از کنترلناپذیری، به حاشیه رانده شده است.
سیاستگذاری فرهنگی، در مواجهه با رسانهی مد، اغلب دچار سوءظن مزمن بوده. مد، بهعنوان حوزهای «لغزنده» و «غیرقابل مهار» تلقی شده و در نتیجه، رسانههای مستقل آن یا شکل نگرفتهاند، یا بهسرعت تعطیل شدهاند، یا به سطح اطلاعرسانی خنثی تقلیل یافتهاند. اما مد، بدون نقد، بدون گفتوگو و بدون بازتاب اجتماعی، زنده نمیماند. حذف رسانه، بهمعنای حذف امکان گفتگو دربارهی مد است؛ و وقتی گفتگو حذف شود، میدان به سمت مصرف خام و تقلید کور حرکت میکند.
از تجربهی زیستهی میدان میتوان گفت که بسیاری از طراحان، نه بهدلیل ضعف ایده، بلکه بهدلیل نبود رسانه، دیده نشدهاند. دیده نشدن، در مد، فقط یک مسئلهی شخصی نیست؛ یک شکست ساختاری است. وقتی رسانهای وجود ندارد که یک طراح را در زمینهی درست معرفی کند، آثار او را تحلیل کند، معناهایی که ساخته را تشریح کند، یا حتی شکستهایش را روایت کند، آن طراح عملاً از چرخهی مد حذف میشود. در چنین شرایطی، تنها کسانی باقی میمانند که یا به شبکههای غیررسمی متصلاند، یا ناچارند زبان خود را با زبان ترندهای جهانی همسان کنند تا دیده شوند.
نبود رسانهی مشروعیتزا، همچنین باعث شده که مرجعیت زیباییشناختی در داخل شکل نگیرد. وقتی مجله، پلتفرم تحلیلی یا نهاد نقد وجود ندارد، اینستاگرام و الگوریتمهایش به مرجع اصلی تبدیل میشوند. این الگوریتمها، نه به معنا وفادارند، نه به زمینهی فرهنگی؛ بلکه به دیدهشدن لحظهای واکنش نشان میدهند. نتیجه این است که مد داخلی، بهجای رشد تدریجی و ریشهدار، به سمت بازتولید سریع ترندهای جهانی سوق پیدا میکند؛ ترندهایی که از قبل، توسط رسانههای قدرتمند بینالمللی مشروعیت یافتهاند.
مسئله فقط حذف رسانه نیست؛ حذف سازوکار مشروعیت است. در مد، مشروعیت از مسیرهای مختلفی تولید میشود: نمایش، نقد، انتخاب، جایزه، آرشیو، و حتی تاریخنگاری. در ایران، این مسیرها یا وجود ندارند یا ناقصاند. رویدادها اغلب یا دولتیاند یا کوتاهعمر؛ انتخابها شفاف نیستند؛ و آرشیوی که بتواند حافظهی مد معاصر را نگه دارد، عملاً وجود ندارد. در چنین شرایطی، مد به پدیدهای زودگذر و بیریشه تبدیل میشود.
وقتی مشروعیت داخلی شکل نگیرد، طبیعی است که کنشگران میدان بهدنبال مشروعیت بیرونی بروند. دیدهشدن در رسانهی خارجی، پوشیدهشدن توسط یک سلبریتی جهانی، یا وایرالشدن در پلتفرمهای بینالمللی، جایگزین اعتبار داخلی میشود. این اتفاق، نه از سر خودباختگی، بلکه از سر خلأ ساختاری رخ میدهد. میدان، بهطور طبیعی، بهدنبال داور است؛ و اگر داور داخلی نباشد، داور ومقیاس خارجی انتخاب میشود.
نکتهی ظریف اما مهم این است که سیاستگذاری، با حذف رسانه، عملاً امکان «هدایت نرم» مد را نیز از دست داده است. رسانه، تنها ابزار کنترل نیست؛ ابزار جهتدهی است. از طریق رسانه میتوان معنا تولید کرد، ارزشها را بازتعریف کرد و حتی خطوط قرمز را بهصورت تدریجی و قابل فهم منتقل کرد. اما وقتی رسانه حذف میشود، تنها ابزار باقیمانده، ابزار سخت است؛ و ابزار سخت، در میدان مد، معمولاً نتیجهی معکوس میدهد.
در غیاب رسانههای حرفهای مد، روایت حجاب، هویت، یا زیباییشناسی بومی نیز بهدرستی شکل نگرفته است. هرچه کمتر دربارهی مد صحبت شده، مد کمتر «فهم» و بیشتر «مصرف» شده. مصرف بدون فهم، دقیقاً همان نقطهای است که ترندهای جهانی در آن بیشترین نفوذ را دارند. زیرا آنها از پیش، بستهی معنایی آماده ارائه میدهند؛ بستهای که رسانههای جهانی سالها روی آن کار کردهاند تا معیارهای زیبایی شناختی را به طور مستمر دستکاری کنند، این ماهیت صنعت جهانی مُد است.
در نهایت، حذف رسانهها و سازوکارهای مشروعیتزا، مد را در ایران به پدیدهای بیصدا تبدیل کرده است. مدی که صدا ندارد، نمیتواند از خود دفاع کند، نمیتواند خود را توضیح دهد و نمیتواند رشد کند. در چنین شرایطی، طبیعی است که میدان، نه با روایت داخلی، بلکه با ترندهای وارداتی پر شود. این واگذاری، نه نتیجهی قدرت بیش از حد مد غربی، بلکه نتیجهی سکوت تحمیلی بر مد داخلی بوده است.
بخش چهارم: آموزش دانشگاهی مد با الگوی غربی؛ وقتی دانش وارد شد، اما زمینه نه
یکی از لایههای کمتر دیدهشده اما عمیقاً اثرگذار(و البته تعجی برانگیز) در شکلگیری وضعیت کنونی مد در ایران، نحوهی ورود و نهادینهشدن آموزش دانشگاهی مد است. آموزش رسمی مد، برخلاف تصور رایج، نه پدیدهای خنثی است و نه صرفاً انتقال مهارت؛ بلکه یکی از مهمترین ابزارهای بازتولید «نگاه»، «زبان» و «چارچوب تحلیل» در یک صنعت خلاق محسوب میشود. مسئلهی اصلی در ایران این نیست که آموزش مد وجود دارد یا ندارد، با کیفیت است یا بی کیفیت، بلکه این است که این آموزش، تقریباً بهطور کامل با الگوی غربی وارد شد، بدون آنکه زمینهی اجتماعی، فرهنگی و صنعتی متناسب با آن فراهم شود.
در بسیاری از دانشگاهها و مؤسسات آموزشی، مد با همان سرفصلها، همان منابع نظری، و همان تاریخنگاریای تدریس میشود که در بستر اروپا یا آمریکای شمالی شکل گرفته. این امر، بهخودیِ خود، اشکال ذاتی ندارد؛ مشکل از جایی آغاز میشود که این دانش، بدون بومیسازی مفهومی، وارد زمینهای میشود که نه ساختار بازارش مشابه است، نه نسبتش با بدن، نه جایگاه رسانهاش، و نه حتی تعریفش از «طراح». در نتیجه، دانشآموختهی مد، با مجموعهای از مفاهیم و آرمانها وارد میدانی میشود که امکان تحقق آنها را ندارد. بهعبارتی از دانشجویی که تمام ساختار ذهنی اش بر اساس نوع دیگری از زیبایی شناسی شکل گرفته نمی توان انتظار داشت، مفهومی بومی را به شیء ای تمدنی تبدیل کند.
آموزش دانشگاهی مد در ایران، اغلب بر «فرم»، «کالکشن»، «ترند» و «برندینگ» تأکید میکند، بدون آنکه به نسبت این مفاهیم با واقعیت نهادی کشور بپردازد. دانشجو یاد میگیرد چگونه کالکشن بسازد، اما نمیآموزد این کالکشن قرار است کجا دیده شود، چگونه مشروعیت پیدا کند، یا در چه بازاری تنفس کند. این گسست، بهتدریج به نوعی سرخوردگی ساختاری منجر میشود؛ سرخوردگیای که نه از ناتوانی فردی، بلکه از ناهماهنگی میان دانش و میدان ناشی میشود. به عبارتی در سیستم دانشگاهی ایران طراح لباس برای سیستم مُد تربیت می شود، اما تصور بازار از طراح لباس تکنسین تولید است!
بارهای شنیده شده که طراحان لباس صحبت از این می کنند که کارفرماهایشان در صنعت تولید پوشاک انها را درک نمی کنند، در کارشان دخالت می کنند و یا به مستقیم یا تلویحی می گویند کپی کنند، از طرف دیگر کارفرمایان صنعت تولید پوشاک روایت می کنند که طراحان لباس بی سواد، ناکارآمد و بیشتر متمرکز روی تصویرسازی لباس و ناآشنا با منطق لباس هستند، اینجا با ماجرای انگور، عنب و استافیل مواجه نیستیم، اینجا یکی منظورش انگور است و دیگری پاره آجر، نیازها حتی در یک دسته بندی نیز نمی گنجد.
نکتهی مهم اینجاست که آموزش مد غربی، بر پیشفرضهایی استوار است که در ایران وجود ندارند یا بسیار محدودند: رسانهی آزاد مد، صنعت نمایش، نظام توزیع حرفهای، سرمایهگذار خطرپذیر، و بازار رقابتی تثبیتشده. وقتی این پیشفرضها حذف میشوند، آموزش، بهجای آنکه توانمندساز باشد، به تولید انتظارات غیرواقعبینانه میانجامد. دانشآموخته، خود را با طراحان پاریس و لندن مقایسه میکند، درحالیکه میدان عمل او، اساساً از قواعد دیگری تبعیت میکند.
از منظر سیاستگذاری، این نوع آموزش، ناخواسته به تقویت گرایش به الگوهای غربی انجامیده. وقتی زبان آموزش، زبان غربی است و مرجعیت زیباییشناختی نیز از همانجا میآید، طبیعی است که خروجی ذهنی دانشجو، به سمت همان ترندها، همان فرمها و همان روایتها سوق پیدا کند. در غیاب یک چارچوب نظری بومی، «مد ایرانی» نه بهعنوان یک پروژهی قابل ساخت، بلکه بهعنوان یک مفهوم مبهم و حتی دستوپاگیر تلقی میشود.
مسئله فقط محتوای آموزشی نیست؛ نسبت آموزش با میدان عمل نیز دچار اختلال است. دانشگاه، در بسیاری موارد، به جزیرهای جدا از صنعت، بازار و حتی سیاستگذاری تبدیل شده است. ارتباط ارگانیکی میان دانشگاه و طراح فعال، میان آموزش و مزون، یا میان دانشجو و بازار مصرف وجود ندارد. در نتیجه، آموزش مد، بیشتر به بازتولید نظریهها و پروژههای کاغذی محدود میشود و کمتر به حل مسئلهی واقعی میدان میپردازد.
این گسست، اثرات بلندمدتی نیز دارد. نسلی از طراحان تربیت میشوند که زبان جهانی مد را بهخوبی میشناسند، اما زبان بومی خود را یا نیاموختهاند یا آن را ناکارآمد میدانند این در شرایطی است که اصولاً مانیفستی از مُد ایرانی در کشور وجود ندارد. این نسل، در بهترین حالت، میکوشد خود را به بازارهای خارجی متصل کند؛ و در حالت رایجتر، ناچار میشود ترندهای جهانی را برای بازار داخلی بازتولید کند. در هر دو حالت، مد داخلی از تولید معنا بازمیماند و به مصرف معنا بسنده میکند.
باید توجه داشت که مسئله، مخالفت با آموزش مدرن یا دانش جهانی نیست. مسئله، نبود پروژهی فکری در سیاستگذاری آموزش مد است. آموزش، میتوانست نقطهی اتصال میان سنت، هویت، بدن معاصر و بازار امروز باشد؛ اما در عمل، به واردکنندهی خام مفاهیم بدل شده است. این واردات، بدون ترجمهی فرهنگی، نهتنها به تقویت مد بومی کمک نکرده، بلکه شکاف میان سیاستگذاری رسمی و زیست واقعی مد را عمیقتر کرده است.
در نهایت، آموزش دانشگاهی مد در ایران، بهجای آنکه موتور تولید نگاه مستقل باشد، ناخواسته به یکی از کانالهای انتقال مرجعیت غربی تبدیل شده است. وقتی دانش وارد میشود اما زمینه نه، نتیجه نه توسعه است و نه بومیسازی؛ بلکه تعلیق دائمی میان «آنچه آموخته شده» و «آنچه امکان تحقق دارد». این تعلیق، یکی از عوامل پنهان اما تعیینکنندهای است که باعث شده میدان مد ایران، بیش از پیش به ترندهای جهانی وابسته بماند.
بخش پنجم: به حاشیه راندن طراحان نخبه؛ وقتی میدان، استعداد را پس زد
در هر اکوسیستم مدِ زنده، طراحان نخبه نه یک «مسئلهی جانبی»، بلکه هستهی تولید معنا هستند. آنها کسانیاند که زبان تازه میسازند، روایت خلق میکنند و امکان تمایز را برای یک فرهنگ فراهم میآورند. یکی از خطاهای بنیادین سیاستگذاری مد در ایران، علاوه بر به رسمیت نشناختن فردیت، نه ناتوانی در کشف استعداد، بلکه ناتوانی در تحمل و مدیریت طراحان نخبه بوده است. میدان، بهجای آنکه این طراحان را به رسمیت بشناسد و از آنها محافظت کند، آنها را به حاشیه رانده، فرسوده یا حذف کرده.
طراح نخبه، ذاتاً مسئلهساز است. او سؤال میپرسد، فرمهای تثبیتشده را به چالش میکشد و معناهای رسمی را بازتعریف میکند. در بسیاری از نظامهای مد، سیاستگذاری هوشمند میپذیرد که این «مسئلهسازی» نه تهدید، بلکه موتور پیشبرندهی صنعت خلاق است. اما در ایران، اغلب این تفاوت دیده نشده است. طراح خلاق، بهجای آنکه بهعنوان سرمایهی فرهنگی مدیریت شود، بهعنوان عنصر دردسرساز تلقی شده است.
می توان گفت فعل طراحی لباس حتی به لحاظ شرعی نیز غیر مجاز است، زیرا طراح لباس در سیستم مُد نوآوری هایی می کند که زمینه ساز شکل گیری «لباس شهرت» می شود و لباس شهرت حرام است. لباس شهرت به زبان ساده یعنی ظاهری که فرد را متمایز و انگشت نما کند.
تجربهی زیستهی میدان نشان میدهد که بسیاری از طراحان مستعد، نه بهدلیل ضعف فنی یا ناتوانی در بازار، بلکه بهدلیل ناسازگاری با ساختارهای اداری، نظارتی و سلیقهای کنار زده شدهاند. سیستم، بیش از آنکه به کیفیت ایده حساس باشد، به میزان «قابل پیشبینی بودن» کنشگر اهمیت داده است. نتیجه این شده که طراحان جسور، یا میدان را ترک کردهاند، یا به زیرزمین رفتهاند، یا ناچار شدهاند زبان خود را با ترندهای جهانی همسان کنند تا دیده شوند.
یکی از آسیبهای جدی این وضعیت، یکسانسازی ناخواستهی خروجی مد داخلی است. وقتی طراح نخبه حذف میشود، میدان بهدست تولیدکنندگان امن و بیریسک میافتد. این تولیدکنندگان، لزوماً ضعیف نیستند، اما روایتساز هم نیستند. آنها بهدرستی میدانند چگونه «نفروشند»، نه اینکه چگونه «معنا بسازند». در چنین شرایطی، مد داخلی، بهجای تکثر، به تکرار دچار میشود؛ تکراری که مصرفکننده را بهسرعت خسته میکند و البته در تمامی سیستم ها همواره همنوایی(Comformity) با پاداش سیستمی همراه است.
سیاستگذاری مد در ایران، بهندرت میان «نخبگی» و «نافرمانی» تمایز قائل شده است. بسیاری از طراحان خلاق، نه بهدلیل عبور از خطوط قرمز واقعی، بلکه بهدلیل تفاوت سلیقه، نگاه یا حتی شخصیت، کنار گذاشته شدهاند. این حذفها، معمولاً غیررسمی، فرسایشی و بدون اعلام رسمی رخ دادهاند؛ از مجوز ندادنهای مکرر گرفته تا حذف از رویدادها و نادیدهگرفتن در رسانههای رسمی.
نتیجهی این روند، شکلگیری نوعی «مهاجرت نخبگان مد» بوده؛ مهاجرتی که لزوماً فیزیکی نیست. بسیاری از طراحان، در داخل کشور ماندهاند، اما ذهن، زبان و مرجعیت خود را به بیرون منتقل کردهاند. آنها برای زنده ماندن حرفهای، به ترندهای جهانی تکیه کردهاند، زیرا میدان داخلی، امکان رشد مستقل را از آنها گرفته. این دقیقاً همان نقطهای است که حذف معنا، میدان را به ترندهای غربی واگذار میکند.
در نظامهای موفق مد، طراح نخبه بهعنوان «چهره» و «ستارهی فرهنگی» شناخته میشود. ستارهسازی، الزاماً بهمعنای سلبریتیسازی سطحی نیست؛ بلکه بهمعنای اعطای مرجعیت است. در ایران، اما این فرآیند یا اساساً وجود ندارد، یا بهشدت محدود است. طراح، نه چهره است، نه مرجع، و نه روایتگر؛ بلکه اغلب به یک تولیدکنندهی گمنام تقلیل مییابد. این تقلیل، انگیزهی نوآوری را بهشدت کاهش میدهد.
به حاشیهراندن طراحان نخبه، همچنین باعث قطع زنجیرهی انتقال دانش غیررسمی شده. در مد، بخش مهمی از یادگیری، نه در دانشگاه، بلکه از طریق مشاهده، همکاری و زیست کنار طراحان باتجربه رخ میدهد. وقتی این طراحان حذف میشوند، نسلهای بعدی، بدون الگو، بدون روایت و بدون افق رشد رها میشوند. نتیجه، بازتولید نسلی از طراحان محتاط و تقلیدگر است، تقلید از چه چیزی؟! دم دستی ترین چیزی که همیشه وجود دارد: جریان فعلی ترندها که از قضا اقبال عمومی هم دارد.
باید تأکید کرد که این وضعیت، الزاماً محصول تصمیمهای فردی نیست؛ بلکه حاصل ساختار سیاستگذاریای است که با فردیت مسئله دارد. مد، بدون فردیت، اساساً مد نیست. حذف فردیت طراح، بهمعنای حذف امکان تمایز فرهنگی است. وقتی تمایز حذف شود، بازار، بهطور طبیعی، به سمت تمایزهای آمادهی جهانی حرکت میکند.
در نهایت، به حاشیه راندن طراحان نخبه، یکی از پرهزینهترین خطاهای سیاستگذاری مد در ایران بوده. این خطا، نهتنها استعدادها را فرسوده کرده، بلکه امکان شکلگیری زبان مستقل مد را از بین برده. میدان، وقتی طراحانش را پس میزند، ناچار است زبان دیگران را وام بگیرد. و این دقیقاً همان جایی است که ترندهای غربی، نه با زور، بلکه با خلأ معنا، میدان را تصاحب میکنند.
بخش ششم: تعطیلی مزونها و محدودسازی فضاهای خلاق؛ وقتی آزمایشگاه معنا بسته شد
در مُد، مزون(که در سایر نقاط دنیا بیشتر تحت عنوان خانه های مد فعالند) فقط محل فروش لباس نیست؛ مزون، آزمایشگاه معناست. جایی است که ایده، بدن، پارچه، روایت و مخاطب برای نخستینبار با هم مواجه میشوند. یکی از خطاهای کمسروصدا اما عمیق سیاستگذاری مُد در ایران، برخورد با مزون بهعنوان یک «واحد صنفی ساده» یا حتی «مسئلهی نظارتی» بوده است(ضمن اینکه اصولاً قانون نظام صنفی ایران ساختاری به نام مزون را به رسمیت نمیشناسد زیرا تصور این است که اتحادیه هاس صنفی تولید و فروش پوشاک باید مجوز این نوع از شخصیت ها را صادر کنند و از آنجا که محل کسب مزون ها در مکان هایی با سند مسکونی است، در بیشتر مواقع موفق به اخذ هیچ مجوزی نمی شوند). این نگاه، بهتدریج به تعطیلی، تضعیف یا بیاثر شدن مزونها انجامیده؛ و با حذف مزون، یکی از حیاتیترین فضاهای تولید معنا در مُد از بین رفته است.
مزون، در منطق مد، نه کارخانه است و نه مغازه. مزون، فضای میانی است؛ جایی میان ایده و بازار. طراح، در مزون، امکان آزمون دارد: آزمون فرم، آزمون روایت، آزمون نسبت لباس با بدن واقعی، و حتی آزمون دریافت و اطلاع از واکنش اجتماعی. بسیاری از ایدهها و استایلهای مد، پیش از آنکه به تولید انبوه برسند، سالها در مزونها شکل گرفتهاند. حذف این فضا، بهمعنای حذف مرحلهی آزمایشی مُد است؛ یعنی مُد یا باید از ابتدا «امن» و بیریسک باشد، یا اصلاً نباشد.
در تجربهی زیستهی میدان مُد ایران، مزونها اغلب تحت فشار چندلایه قرار داشتهاند: فشارهای صنفی، نظارتی، اقتصادی و گاه سلیقهای(بر اساس تجربه شخصی در بیشتر موارد این مأمورین شهرداری بوده اند که به دلیل عدم پرداخت به موقع رشوه زمینه تعطیلی این مجموعه ها را مهیا کرده اند). این فشارها، نه با منطق توسعهی صنعت خلاق، بلکه با منطق کنترل حداقلی فضا اعمال شدهاند. نتیجه، بستهشدن تدریجی مزونها یا تبدیل آنها به فضاهایی خنثی و کمریسک بوده ؛ فضاهایی که دیگر جرأت روایتسازی ندارند و در عمل به جای تولید ایده تبدیل به خیاط خانه های سفارشی شده اند و با تغییر این موضوع ایده سفارش خیاطی شخصی از کجا می آید؟ همچنان جریان ترندها.
با تعطیلی یا تضعیف مزونها، بازار مُد ایران بهتدریج به دو قطب افراطی تقسیم شده:
از یکسو تولید انبوه بیهویت، و از سوی دیگر مصرف لوکس تقلیدی از برندهای خارجی. آن لایهی میانی که میتوانست مد داخلی را معنادار، تدریجی و قابل رشد کند، عملاً حذف شده. مزونها دقیقاً همان لایهی میانی بودند؛ و حذف آنها، شکاف میان طراح و بازار را عمیقتر کرده است.
نکتهی مهم این است که مزونها، فقط برای طراحان مهم نیستند؛ برای سیاستگذاری هم حیاتیاند. مزون، فضایی است که میتوان در آن «هدایت نرم» انجام داد. معنا، در مزون، قابل گفتگوست، قابل اصلاح است و قابل بومیسازی. اما وقتی مزون حذف میشود، سیاستگذار تنها با دو سطح مواجه میماند: یا تولید صنعتی گسترده، یا مصرف فردی غیرقابل کنترل. در این وضعیت، امکان سیاستگذاری هوشمند، عملاً از بین میرود.
تعطیلی مزونها، همچنین ضربهی مستقیمی به تربیت نسل بعدی طراحان وارد کرده. بسیاری از طراحان جوان، نخستین تجربهی حرفهای خود را نه در کارخانه، بلکه در مزونها به دست میآورند؛ جایی که میتوانند فرآیند کامل خلق تا ارائه را ببینند. وقتی این فضاها حذف میشوند، طراح جوان یا به دانشگاه محدود میماند، یا ناچار است مستقیماً وارد تولید انبوه شود؛ بدون آنکه زبان شخصیاش شکل گرفته باشد. به علاوه این مزون ها هستند که ستاره های جدید صنعت را معرفی می کنند و فقدان مزون یعنی فقدان ستاره در صنعت، و فقدان ستاره یعنی دشواری مضاعف در فروش محصولات.
از منظر معناشناسی ُمد، مزونها محل «روایت بدن» هستند. بدن ایرانی، با تنوع اقلیمی، فرهنگی و طبقاتیاش، نیاز به فضاهایی دارد که بتواند در آن بازنمایی شود. تولید انبوه، معمولاً این تنوع را نادیده میگیرد. مزون، اما میتواند بدن را به رسمیت بشناسد و با آن گفتگو کند. حذف این فضا، بهمعنای نادیدهگرفتن بدن واقعی و واگذاری میدان به بدنهای استانداردشدهی رسانههای جهانی است.
یکی دیگر از پیامدهای محدودسازی مزونها، زیرزمینیشدن خلاقیت است. وقتی فضاهای رسمی آزمایش بسته میشوند، خلاقیت از بین نمیرود؛ بلکه به فضاهای غیررسمی، شبکههای بسته و کانالهای غیرقابل رصد منتقل میشود. این زیرزمینیشدن، نه به نفع طراح است، نه به نفع سیاستگذار، و نه به نفع بازار. اما دقیقاً نتیجهی طبیعی حذف فضاهای خلاق رسمی است.
باید توجه داشت که مزونها، برخلاف تصور رایج، الزاماً فضاهای نخبهگرا یا لوکس نیستند. آنها میتوانند پل ارتباطی میان طراح و مصرفکنندهی آگاه باشند. مصرفکننده، در مزون، فرصت فهم دارد؛ میفهمد چرا این لباس اینگونه طراحی شده، چه روایتی پشت آن است و چگونه با هویت او گفتگو میکند. حذف این تجربه، مصرف را به انتخابی سطحی و تقلیدی تقلیل میدهد.
در نهایت، تعطیلی مزونها، یکی از مصادیق روشن «حذف معنا» در سیاستگذاری مُد ایران است. معنا، نیاز به فضا دارد؛ فضایی برای آزمون، خطا، گفتگو و رشد. وقتی این فضا بسته میشود، معنا تولید نمیشود و وقتی معنا تولید نشود، بازار، بهطور طبیعی، به سمت معناهای آمادهی جهانی حرکت میکند. اینگونه است که ترندهای غربی، نه از طریق تحمیل، بلکه از مسیر خلأ، میدان را در اختیار میگیرند.
بخش هفتم: جلوگیری از برگزاری و شکل گیری رویدادهای جریانساز بخش خصوصی؛ وقتی مد دیده نشد، شنیده هم نشد
مد، بدون رویداد، عملاً وجود خارجی ندارد. رویداد، جایی است که مد «مرئی» میشود، معنا پیدا میکند و وارد حافظهی جمعی میشود. یکی از کمبررسیشدهترین اما تعیینکنندهترین ضعفهای سیاستگذاری مُد در ایران، جلوگیری سیستماتیک از شکلگیری رویدادهای جریانساز، بهویژه در بخش خصوصی بوده است. این جلوگیری، نه لزوماً از سر یک تصمیم واحد، بلکه حاصل انباشت نگاههای امنیتی، اداری و سلیقهای به پدیدهای است که ذاتاً باید زنده، پویا و پیشبینیناپذیر باشد.
در منطق جهانی مد، فشنشو، نمایشگاه، هفتهی مد، رونمایی مجموعه و حتی رویدادهای کوچک مفهومی، فقط «شو» نیستند؛ اینها ابزار تولید معنا و مرجعیتاند، مناسک دورهای که درون صنعت مُد را از بیرون آن تفکیک میکند. رویداد، لحظهای است که طراح، روایت خود را در برابر بدن، فضا، نور، صدا و مخاطب قرار میدهد. بدون این لحظه، مد به تصویر اینستاگرامی یا ویترین خام تقلیل مییابد. سیاستگذاری مد در ایران، اما اغلب این تفاوت را نادیده گرفته و رویداد را بهعنوان «ریسک» دیده، نه «فرصت».
تجربهی زیستهی فعالان میدان نشان میدهد که بسیاری از تلاشها برای برگزاری رویدادهای مستقل، یا به بنبست مجوزی خوردهاند، یا آنقدر مشروط و خنثی شدهاند که عملاً کارکرد خود را از دست دادهاند. رویدادِ بدون امکان روایت، بدن، حرکت و مواجهه، دیگر رویداد مد نیست؛ صرفاً یک نمایش کنترلشده است. این نوع رویدادها، نه جریان میسازند، نه مرجعیت تولید میکنند.
نتیجهی این وضعیت، واگذاری کامل «صحنه» به بیرون از کشور بوده. وقتی رویداد داخلی وجود ندارد، مخاطب علاقه مند رویدادهای خارجی را دنبال میکند؛ از هفتههای مد جهانی گرفته تا فشنشوهای منطقهای. اینجاست که ترندهای جهانی، نه بهعنوان انتخاب، بلکه بهعنوان تنها منبع معنا وارد میشوند. میدان، چون خالی مانده، پر میشود.
نکتهی مهم این است که رویدادهای مد، فقط برای طراحان نیستند؛ برای رسانه، بازار و حتی سیاستگذار حیاتیاند. رویداد، نقطهی اتصال این اجزا با یکدیگر است. رسانه بدون رویداد، چیزی برای روایت ندارد. بازار بدون رویداد، نمیداند چه چیزی در حال شکلگیری است. سیاستگذار بدون رویداد، از درک زندهی میدان محروم میماند. حذف رویداد، یعنی قطع همزمان چندین شریان حیاتی.
یکی از پیامدهای مهم جلوگیری از رویدادهای خصوصی، عدم شکلگیری حافظهی تاریخی مد ایران است. مد، بدون ثبت لحظات شاخص، بدون «لحظههای مرجع»، تاریخمند نمیشود. وقتی فشنشویی برگزار نمیشود، مجموعهای رونمایی نمیشود و جریانها دیده نمیشوند، چیزی برای ارجاع باقی نمیماند. نسلهای بعد، ناچارند تاریخ مد را از منابع خارجی بخوانند، چون نمونهی داخلی مرئی وجود ندارد. علاوه بر این مشکلی اصلی در برگزاری رویدادها -همانطور که در بخش فقدان رسانه نیز اشاره شد- مشکل قانونی عدم استفاده از انسان برای نمایش محصولات است که در موارد افراطی حتی در خصوص مانکن بی جان و تصاویر(حتی تصاویر هوش مصنوعی!) نیز محدودیت قائل است.
از منظر اقتصاد مد نیز، این سیاست بهشدت پرهزینه بوده. رویداد، محل شکلگیری اعتماد میان طراح، سرمایهگذار و خریدار است. بسیاری از سرمایهگذاریها در مد، نه بر اساس کاتالوگ، بلکه بر اساس تجربهی زندهی رویداد شکل میگیرند. وقتی این فضا حذف میشود، سرمایه یا وارد مد نمیشود، یا به سمت برندهای خارجی میرود که رویدادهایشان مرجعیت دارد، اصولاً مُد بخش زیادی از ارزش ناملموس خود را با خلق تجربه ایجاد می کند و برگزاری رویداد می تواند هزینه تولید این تجربه را به شدت کاهش دهد.
نکتهی ظریفتر این است که سیاستگذاری مُد در ایران، اغلب بهجای «طراحی چارچوب برای رویداد»، به «حذف صورتمسئله» رو آورده است. در حالی که میشد با تعریف قواعد شفاف، مرحلهای و قابل گفتگو، رویدادهای مد را مدیریت کرد، سادهترین راه، بستن یا محدودسازی آنها انتخاب شده. این انتخاب، کوتاهمدت شاید آرامش ایجاد کرده باشد، اما در بلندمدت، میدان را از کنترل خارج کرده است.
در غیاب رویدادهای رسمی و نیمهرسمی، مد ایران به شبکههای غیررسمی و دیجیتال پناه برده است. این فضاها، هرچند خلاق، اما فاقد ساختار مشروعیتساز پایدارند. الگوریتم، جای curator را گرفته و لایک، جای نقد را. این دقیقاً همان نقطهای است که ترندهای جهانی، بهراحتی غالب میشوند؛ چون الگوریتم، ذاتاً به سمت جریانهای مسلط جهانی گرایش دارد.
رویداد، همچنین نقش مهمی در «اجتماعسازی» «شبکه سازی» مد دارد. مد، فقط لباس نیست؛ شبکهای است از طراح، مدل، استایلیست، منتقد، عکاس و مخاطب. این اجتماع، در رویداد شکل میگیرد. وقتی رویداد حذف میشود، این شبکهی انسانی از هم میپاشد و هر کنشگر، بهتنهایی عمل میکند. میدانِ تکهتکه، توان مقاومت در برابر هژمونی ترندهای جهانی را ندارد.
در نهایت، جلوگیری از رویدادهای جریانساز بخش خصوصی، یکی از مصادیق روشن همان فرض مرکزی این پرونده است: حذف معنا بهجای مدیریت آن. معنا، نیاز به صحنه دارد؛ صحنهای که دیده شود، بحثبرانگیز باشد و حتی خطا کند. وقتی این صحنه بسته میشود، معنا تولید نمیشود و وقتی معنا تولید نشود، میدان، ناگزیر، به معناهای آمادهی جهانی پناه میبرد.
بخش هشتم: نادیدهگرفتن بازار مصرف بهعنوان کنشگر فعال؛ وقتی مصرفکننده را نفهمیدیم، از دستش دادیم
یکی از بنیادیترین سوءبرداشتها در سیاستگذاری مد در ایران، نگاه به بازار مصرف بهعنوان یک «دریافتکنندهی منفعل» بوده است؛ گویی مصرفکننده فقط باید آنچه تولید میشود را بپوشد، بپذیرد یا نهایتاً تحمل کند. این در حالی است که در منطق مد، مصرفکننده نه پایان زنجیره، بلکه بازیگر فعال تولید معناست. مد، بدون مشارکت فعال مصرفکننده، نه تثبیت میشود و نه بومی. نادیدهگرفتن این واقعیت، یکی از دلایل اصلی واگذاری میدان به ترندهای جهانی بوده.
در تجربهی زیستهی میدان مد ایران، سیاستگذاری غالباً از بالا به پایین است؛ با این فرض نانوشته که «ما میدانیم چه چیزی باید پوشیده شود». این رویکرد، مصرفکننده را از سوژه به ابژه تقلیل داده. اما مصرفکنندهی مدرن، بهویژه در دهههای اخیر، نهتنها انتخابگر است، بلکه روایتساز، مقایسهگر و منتقد است. او معنا را مصرف نمیکند؛ معنا را بازآفرینی میکند و پرسونال استایل آبشخور بازتولید استایل های جدیدی می شود که یا در جامعه به طور غیر نظام مند عمومیت(Viral) پیدا می کند و یا طراحان استایل های جدید را کشف کردهو تبدیل به محصولات جدید می کنند. وقتی این ظرفیت نادیده گرفته میشود، مصرفکننده راه خود را پیدا میکند.
یکی از خطاهای رایج، تقلیل نارضایتی مصرفکننده به «تحتتأثیر بودن از غرب» بوده است. در حالی که بسیاری از انتخابهای مصرفکننده ایرانی، نه از شیفتگی فرهنگی، بلکه از فقدان گزینهی معنادار داخلی ناشی میشود. مصرفکننده، وقتی با مد داخلی مواجه میشود که یا بیکیفیت است، یا بیروایت، یا تحمیلی، طبیعی است که به سمت ترندهایی برود که دستکم زبان مشخص و هویت تثبیتشده دارند.
بازار مصرف، در مد، محل چانهزنی معناست. جایی است که بدن، سبک زندگی، طبقه، سن، جنسیت و موقعیت اجتماعی با لباس وارد گفتگو میشوند. سیاستگذاری مد در ایران، اما اغلب این گفتگو را نشنیده است. نتیجه، شکاف عمیق میان آنچه تولید میشود و آنچه پوشیده میشود بوده است. این شکاف، نه با اجبار پر میشود و نه با توصیه؛ فقط با فهم میدان مصرف قابل ترمیم است.
نکتهی مهم این است که مصرفکننده ایرانی، برخلاف تصور رایج، مصرفکنندهای بیریشه یا بیهویت نیست. او حساس به کیفیت، جزئیات، قیمت، کاربرد و شأن اجتماعی لباس است. او تفاوت میان «لباس مناسب» و «لباس تحمیلی» را بهخوبی تشخیص میدهد و از قضا بویژه در 10 سال اخیر و در تعامل مستمر در شبکه های اجتماعی مفهوم استایل را هم به خوبی درک کرده. وقتی سیاستگذاری، این هوشمندی را نادیده میگیرد، در واقع سرمایهی فرهنگی بازار را دور میزند و میدان را به بازیگران خارجی میسپارد.
در سالهای اخیر، شبکههای اجتماعی این واقعیت را عریانتر کردهاند. مصرفکننده، دیگر فقط خریدار نیست؛ تولیدکنندهی محتواست. او استایل میسازد، نقد میکند، مقایسه میکند و مرجعیت خلق میکند. در غیاب رسانهها و رویدادهای رسمی داخلی، این مرجعیت، بهطور طبیعی به سمت جریانهای جهانی رفته است. الگوریتم، صدای مصرفکننده را تقویت میکند، اما نه لزوماً به نفع مد داخلی.
یکی دیگر از پیامدهای نادیدهگرفتن بازار مصرف، عدم شکلگیری وفاداری به برند داخلی است. وفاداری، حاصل اجبار نیست؛ حاصل احساس مشارکت است. مصرفکننده باید حس کند دیده میشود، فهمیده میشود و در روایت برند سهم دارد. وقتی برندهای داخلی، بهدلیل محدودیتها یا سیاستگذاری نادرست، نمیتوانند با مصرفکننده گفتگو کنند، این رابطه شکل نمیگیرد. در مقابل، برندهای جهانی، با روایتسازی مستمر، این خلأ را پر میکنند.
از منظر اقتصادی نیز، نادیدهگرفتن مصرفکننده، به تصمیمگیریهای غلط در تولید منجر شده. تولیدکننده، بدون دادهی واقعی از رفتار مصرف، یا بیشازحد محتاط شده، یا به کپیکاری روی آورده. این چرخه، مد داخلی را از نوآوری تهی کرده و آن را به دنبالهرو بدل ساخته است. در چنین وضعیتی، مصرفکننده، بهدرستی احساس میکند که انتخابهایش جدی گرفته نمیشود.
باید تأکید کرد که مصرفکننده، الزاماً در برابر سیاستگذاری قرار ندارد؛ او میتواند شریک آن باشد. در بسیاری از کشورها، سیاستگذاری مد، با رصد مداوم بازار مصرف، تحلیل سبک زندگی و گفتگوی مستمر با مخاطب شکل میگیرد. در ایران، اما این لایهی تحلیلی یا وجود ندارد، یا بهشدت ضعیف است. نتیجه، سیاستهایی است که روی کاغذ منطقیاند، اما در میدان شکست میخورند.
نادیدهگرفتن مصرفکننده، همچنین به تضعیف مفهوم «انتخاب اخلاقی» منجر شده است. وقتی گزینههای داخلی جذاب، باکیفیت و معنادار وجود نداشته باشند، نمیتوان از مصرفکننده انتظار داشت که بهخاطر ملاحظات فرهنگی یا ارزشی، انتخابی پرهزینه انجام دهد. اخلاق، بدون امکان انتخاب، به اجبار تقلیل مییابد؛ و اجبار، در مد، همیشه شکست میخورد.
در نهایت، باید پذیرفت که میدان مد، بدون فهم مصرفکننده، قابل مدیریت نیست. مصرفکننده، نه دشمن سیاستگذاری است و نه قربانی آن؛ او کنشگر مرکزی میدان است. حذف او از معادله، بهمعنای حذف معناست. و وقتی معنا حذف شود، بازار، بهطور طبیعی، به سمت بسته های معناهای آماده، پرقدرت و جهانی حرکت میکند. اینگونه است که ترندهای غربی، نه از مسیر تهاجم فرهنگی، بلکه از مسیر بیتوجهی به مصرفکننده، میدان را در اختیار میگیرند.
بخش نهم: تلاش برای «مد کردن» حجاب؛ وقتی معنا فرسوده شد و فرم تنها ماند
یکی از پرهزینهترین خطاهای سیاستگذاری مد در ایران، تلاش برای «مد کردن» حجاب، بدون بازسازی معنای آن بوده است. این تلاش، در ظاهر، واکنشی مدرن و خلاق به یک الزام اجتماعی تلقی میشد، اما در عمل، نشانهای از فرسودگی معنا و پناه بردن به فرم بود. وقتی معنا دیگر قادر به اقناع نیست، فرم به ابزار جبران تبدیل میشود؛ و این دقیقاً همان اتفاقی است که در مواجههی رسمی با حجاب افتاد.
در منطق مد، هیچ فرم پایداری بدون پشتوانهی معنایی دوام نمیآورد. مد، بازیِ سطح نیست؛ لایهلایه است. حجاب، پیش از آنکه فرم باشد، حامل معناست: معناهایی چون انتخاب، هویت، نسبت با بدن، اجتماع، حیا و اخلاق. سیاستگذاری اما، بهجای بازاندیشی این معناها در زیست معاصر، مستقیماً سراغ فرم رفت؛ رنگ، برش، تزئین و «بهروز کردن ظاهر». نتیجه، محصولاتی بود که شبیه مد بودند، اما مد نبودند.
تجربهی میدان نشان میدهد که پروژهی «حجابِ مُدشده» اغلب از بالا طراحی شد، نه از دل زیست زنان. طراح، بهجای روایتگر تجربهی زنانه، به مجری یک مأموریت تبدیل شد: تولید پوششی که هم الزام را حفظ کند و هم ظاهراً جذاب باشد. این دوگانهی حلنشده، نه به مد منجر شد و نه به پذیرش. مصرفکننده، بهدرستی، این شکاف را حس کرد.
مسئله اینجاست که مد کردنِ یک الزام، بدون بازتعریف رابطهی آن الزام با فردیت، بدن و انتخاب، عملاً به زیباسازی اجبار ختم میشود. و زیباسازی اجبار، در بهترین حالت، بیاثر و در بدترین حالت، واکنشبرانگیز است. بسیاری از زنان، نه با اصل پوشش، بلکه با حذف امکان معنا دادن شخصی به آن مسئله دارند. مد، دقیقاً جایی است که این معنا باید ساخته شود؛ اما این فضا بسته بود.
از منظر سیاستگذاری، حجاب اغلب بهعنوان «مسئلهی فرم» تعریف شد: چه بپوشیم، چقدر بپوشانیم، چگونه بپوشانیم. اما پرسشهای بنیادیتر نادیده گرفته شدند: این پوشش چه نسبتی با زندگی روزمره دارد؟ با کار، تحرک، طبقه، سن و سلیقه چه میکند؟ وقتی این پرسشها حذف میشوند، مد به آرایش سطحی یک ساختار فرسوده تقلیل مییابد.
در میدان واقعی، نتیجهی این رویکرد، شکلگیری بازاری دوپاره بود: از یکسو، محصولات رسمی و نیمهرسمیِ «حجابمد» که اغلب فاقد جذابیت زیسته بودند؛ و از سوی دیگر، گرایش پنهان یا آشکار به ترندهای جهانی که دستکم زبان بدن و فردیت را به رسمیت میشناختند. این دوپارگی، نشانهی شکست پروژهی مدسازیِ بدون معناست.
نکتهی مهم این است که مد، با دستور تولید نمیشود. نمیتوان گفت «این باید مد شود». مد، زمانی شکل میگیرد که یک فرم، بتواند تجربهی زیستهی بخشی از جامعه را بیان کند. بسیاری از تلاشهای رسمی در حوزهی حجاب، از این بیان تهی بودند. لباسها طراحی میشدند، اما روایت نداشتند؛ دیده میشدند، اما زیسته نمیشدند.
از سوی دیگر، این رویکرد، طراحان را نیز در موقعیت دشواری قرار داد. طراح، که ذاتاً باید میان بدن، فرهنگ و آینده پل بزند، به طراحِ «حل مسئلهی فرمی» تقلیل یافت. خلاقیت، در محدودهای تنگ محصور شد و هر تلاشی برای عبور از آن، با سوءظن مواجه گردید. در چنین شرایطی، مد شکل نمیگیرد؛ فقط «محصول مجاز» تولید میشود.
مسئلهی حجاب، اگر قرار است در میدان مد باقی بماند، نیازمند بازگشت به معناست، نه تأکید بیشتر بر فرم. معنا، یعنی امکان انتخاب، امکان تفسیر شخصی، امکان تفاوت. مد، بدون این امکانات، صرفاً پوستهای است که دیر یا زود فرو میریزد. سیاستگذاری، اما اغلب از این سطح عبور نکرده است.
در نهایت، تلاش برای مد کردن حجاب، بدون بازسازی معنای آن، یکی دیگر از مصادیق همان الگوی تکرارشوندهی این پرونده است: جایگزینی معنا با کنترل فرم. وقتی معنا تحلیل میرود، فرم نمیتواند نجاتبخش باشد. نتیجه، نه تقویت مد داخلی، بلکه تقویت گرایش به معناهای بدیل جهانی است؛ معناهایی که، خوب یا بد، دستکم امکان انتخاب و روایت شخصی را فراهم میکنند.
بخش دهم: حذف فردیت؛ وقتی مد، بدنِ بیصدا خواست
مد، پیش از آنکه صنعت باشد، بیان فردیت از طریق بدن است. هرجا که فردیت امکان بروز پیدا میکند، مد متولد میشود؛ و هرجا که فردیت سرکوب میشود، مد یا میمیرد یا مهاجرت میکند. یکی از ریشهایترین خطاهای سیاستگذاری مد در ایران، حذف سیستماتیک فردیت از میدان بوده ؛ نه فقط در سطح زیباییشناسی، بلکه در سطح تصور از «انسانِ مجاز».
در تجربهی زیستهی میدان، بدن در سیاستگذاری رسمی مد، اغلب بهعنوان «مسئله» دیده شده، نه «رسانه». بدنی که باید پوشانده شود، کنترل شود، یکدست شود و کمترین صدا را داشته باشد. اما مد، دقیقاً برعکس عمل میکند: بدن را به رسانهی معنا، تفاوت، تمایز و روایت شخصی تبدیل میکند. این تعارض بنیادین، یکی از دلایل اصلی ناتوانی مد داخلی در شکلگیری جریان پایدار بوده است.
حذف فردیت، لزوماً با ممنوعیت مستقیم اتفاق نمیافتد؛ اغلب با استانداردسازی سلیقه رخ میدهد. وقتی الگوهای «مجاز»، آنقدر محدود تعریف میشوند که فقط یک نوع بدن، یک نوع پوشش، یک نوع استایل و یک نوع زیست را بازنمایی میکنند، فردیت بهتدریج نامرئی میشود. نتیجه، مدی است که همهچیزش شبیه هم است: بیخطر، قابل پیشبینی و بیاثر.
در مد، فردیت بهمعنای افراط یا هنجارشکنی صرف نیست؛ بهمعنای امکان انتخاب است. انتخاب رنگ، فرم، لایهبندی، نسبت با بدن و حتی نسبت با عرف. سیاستگذاری مد در ایران، اما اغلب این امکان انتخاب را تهدید تلقی کرده است. گویی هر تفاوتی، بالقوه مسئلهساز است. این نگاه، میدان را از خلاقیت تهی میکند.
یکی از پیامدهای حذف فردیت، قطع ارتباط مد با زندگی واقعی است. زندگی واقعی، متکثر است: بدنها متفاوتاند، سبکهای زندگی متنوعاند، نیازها یکسان نیستند. وقتی مد داخلی نتواند این تنوع را بازنمایی کند، طبیعی است که مصرفکننده احساس بیگانگی کند. لباس، دیگر «از آنِ او» نیست؛ چیزی است که به او تحمیل شده.
در چنین شرایطی، ترندهای جهانی جذاب میشوند، نه فقط بهدلیل زیبایی، بلکه بهدلیل بهرسمیت شناختن فردیت. حتی وقتی مصرفکننده با همهی لایههای فرهنگی آن ترندها همذاتپنداری نمیکند، باز هم ترجیح میدهد لباسی بپوشد که به او اجازهی «خود بودن» بدهد. این انتخاب، بیش از آنکه سیاسی باشد، وجودی است.
حذف فردیت، طراح را نیز دچار استیصال میکند. طراح، ذاتاً باید با تفاوت کار کند؛ با بدنهای خاص، روایتهای شخصی و مرزهای تازه. وقتی فردیت حذف میشود، طراح به تولیدکنندهی الگوهای تکراری تقلیل مییابد. خلاقیت، بهجای آنکه ارزش باشد، ریسک تلقی میشود. در چنین فضایی، مد پیش نمیرود؛ فقط بازتولید میشود.
از منظر اجتماعی، حذف فردیت در مد، به یکسانسازی نمادین میانجامد. جامعهای که نتواند تفاوت را در سطح پوشش ببیند، تفاوت را در سطوح عمیقتر هم برنمیتابد. مد، یکی از کمهزینهترین و کمخطرترین فضاهای تمرین تفاوت است. بستن این فضا، فشار را به لایههای دیگر جامعه منتقل میکند.
نکتهی مهم این است که فردیت، الزاماً در تقابل با هویت جمعی نیست. اتفاقاً هویت جمعیِ پایدار، از جمع شدن فردیتها شکل میگیرد، نه از حذف آنها. مد ایرانی، اگر قرار است معنا داشته باشد، باید اجازه دهد فردیت ایرانی در اشکال مختلف بروز پیدا کند؛ نه اینکه یک تصویر واحد از «ایرانیِ مطلوب» بسازد.
در تجربهی سیاستگذاری مد، اغلب بهجای مدیریت تنوع، صورتمسئله حذف شده است. بهجای پرسیدن اینکه «چگونه میتوان تفاوت را در چارچوبی قابلزیست مدیریت کرد»، پرسیده شده «چگونه میتوان تفاوت را کمتر کرد». این تغییر پرسش، مسیر مد را از اساس منحرف کرده است.
حذف فردیت، همچنین به بیزمانی مد داخلی منجر شده است. مد، همیشه در نسبت با «اکنون» معنا پیدا میکند. وقتی فردیتِ زیستهی امروز حذف میشود، مد به گذشته یا کلیشه پناه میبرد. نتیجه، لباسهایی است که یا نوستالژیکاند، یا بیزمان، یا معلق؛ اما به «حال» تعلق ندارند. در مقابل، ترندهای جهانی، هرچند سطحی، اما بهشدت زمانمندند و همین، آنها را زندهتر نشان میدهد.
در نهایت، باید پذیرفت که مد بدون فردیت ممکن نیست. هر تلاشی برای ساخت مدِ بیصدا، مدِ یکدست و مدِ بدون بدن، به ضد خود تبدیل میشود. سیاستگذاری مد در ایران، تا زمانی که فردیت را بهعنوان تهدید ببیند، ناخواسته میدان را به جریانهایی واگذار میکند که فردیت را – ولو بهصورت مصرفی – به رسمیت میشناسند.
این، یکی دیگر از حلقههای همان زنجیرهی آشناست: 1)حذف فردیت 2) حذف معنا 3) خالی شدن میدان 4) ورود ترندهای جهانی.
مد غربی، این میدان را اشغال نکرد؛ این میدان، از فردیت خالی شد.
بخش یازدهم: ناتوانی در تعریف «ایرانی»؛ وقتی هویت، به شعار تقلیل یافت و میدان، بیقطبنما ماند
یکی از عمیقترین خلأهای سیاستگذاری مد در ایران، ناتوانی مزمن در تعریف عملیاتی و زیستپذیر از «ایرانی» است. نه بهعنوان شعار، نه در حد نمادهای تکرارشونده، بلکه بهمثابه یک چارچوب زندهی معنا که بتواند بدن، فردیت، تاریخ، امروز و آینده را به هم وصل کند. وقتی «ایرانی» تعریف نمیشود، مد داخلی نه مرجع دارد، نه افق؛ و میدان، ناگزیر، به سمت هویتهای آمادهی جهانی سُر میخورد.
در تجربهی زیستهی میدان، «ایرانی» اغلب یا به گذشتهی منجمد ارجاع داده شده، یا به مجموعهای از کلیشههای بصری (نقوش، رنگها، فرمهای سنتی) تقلیل یافته است. این رویکرد، شاید در سطح نمایشگاهی کار کند، اما در زندگی روزمره شکست میخورد. مد، جای موزه نیست؛ مد باید پوشیده شود، راه برود، کار کند، عرق کند و دیده شود. هویتی که نتواند در اکنون زیست شود، مد تولید نمیکند.
مشکل اصلی اینجاست که سیاستگذاری، بهجای تعریف باز و پویا از ایرانی بودن، تلاش کرده آن را تثبیت، کنترل و یکدست کند. نتیجه، حذف تنوع زیست ایرانی است: ایرانیِ شهری، ایرانیِ طبقهمتوسط، ایرانیِ جنوب، ایرانیِ نسل جدید، ایرانیِ زنِ شاغل، ایرانیِ بدنِ متفاوت. وقتی این تنوع حذف میشود، «ایرانی» به شعار تبدیل میشود؛ شعاری که کسی خود را در آن نمیبیند.
در چنین خلأیی، ترندهای جهانی جذاب میشوند، نه چون غربیاند، بلکه چون تعریف دارند. آنها به مصرفکننده میگویند که هستند، از کجا میآیند و به چه تعلق دارند؛ حتی اگر این تعلق سطحی باشد. مد داخلی، بدون تعریف از «ما»، نمیتواند رقابت کند.
اما بخش مهم این پرونده اینجاست: این وضعیت، اصلاحپذیر است. بهشرط آنکه سیاستگذاری از «کنترل فرم» به «ساخت معنا و نهاد» تغییر جهت دهد.

چه پیشنهادی برای سیاستگذاری اثرگذار و راهبردی صنعت مُد در ایران دارم
بیان انتقاد بدون پیشنهاد راهکار تنها به پیچیده شدن صورت مسأله می انجامد. در خصوص مسأله ای به پیچیدگی و چند بعدی بودن مُد نمی توان به راحتی پیشنهاد داد اما تجربه زیسته نگارنده در حوزه مُد و مطالعات مرتبط دانشگاهی می تواند کمک کند تا سرفصل هایی کلی به شرح زیر پیشنهاد شود:
۱. نیاز به یک نهاد مشروع، نه دولتی
اولین گام، ایجاد یک نهاد مشروع در بخش خصوصی است؛ نهادی رسمی در قالب سازمان های غیردولتی شبیه به Fashion Council کشورهای پیشرو در صنعت مُد و با ساختاری بر اساس فرهنگ کشور که متشکل از حرفهایهای شناختهشدهی زنجیرهی ارزش مد ایران باشد: طراحان معتبر، مدیران برند، منتقدان، رسانهگران، تولیدکنندگان و فعالان بازار. مشروعیت مد، از دستور نمیآید؛ از اجماع حرفهای میآید.
۲. رویدادهای مشروعیتبخش، نه نمایشی
مد، بدون صحنه دیده نمیشود. برگزاری رویدادهایی چون Fashion Week یا جایزه های سالانه، نه بهعنوان شو، بلکه بهعنوان سازوکار مرجعسازی، حیاتی است. این رویدادها باید طراح را به ستاره تبدیل کنند، نه صرفاً غرفهدار؛ و در ضمن به میدان مُد حافظه، تاریخ و هویت بدهند.
۳. بهرسمیت شناختن طراحان نخبه بهعنوان «ستاره»
یکی از ضعفهای ساختاری مد ایران، ناتوانی در ساخت «چهره» است. در همهجای دنیا، طراحان نخبه، حامل هویتاند. حذف یا پنهانسازی آنها، یعنی حذف امکان روایت. سیاستگذاری باید بپذیرد که مد بدون ستاره، بدون مرجع و بدون الگو، رشد نمیکند.
۴. سازماندهی و تقویت رسانههای مد
رسانه، فقط ابزار اطلاعرسانی نیست؛ دستگاه معناسازی است. بدون مجله، پلتفرم، منتقد و آرشیو، «ایرانی» تعریف نمیشود. کمک به شکلگیری رسانههای تخصصی مد – نه تبلیغاتی – یکی از ضروریترین اقدامات بازسازی میدان است.
۵. بازتعریف «ایده ایرانی» بهعنوان فرآیند، نه محصول
ایرانی بودن در مد، نباید به یک فرم خاص، رنگ خاص یا نماد خاص محدود شود. باید بهعنوان یک فرآیند باز تعریف شود: گفتوگوی مداوم میان بدن امروز، حافظهی تاریخی و تخیل آینده. این تعریف، فقط در میدان آزادِ معنا شکل میگیرد، نه در بخشنامه.
۶. اتصال دوبارهی طراح، سرمایه و بازار
تا زمانی که این سه ضلع به هم وصل نشوند، هیچ هویتی تثبیت نمیشود. سرمایه بدون معنا، تولید بیهویت میکند؛ معنا بدون بازار، در حد ایده میماند. سیاستگذاری باید نقش تسهیلگر این اتصال را بازی کند، نه مانع آن.
در نهایت، مسئلهی مد در ایران، نه کمبود استعداد است، نه کمبود مخاطب؛ کمبود تعریف است. وقتی ندانیم «ایرانی» در مد یعنی چه، هر تلاشی پراکنده و بیاثر میشود. این پرونده، از ابتدا تا اینجا، یک گزارهی مرکزی را دنبال کرده است:
مد با ایده غربی، میدان مد ایران را اشغال نکرد؛ این میدان، بهدلیل حذف معنا، فردیت، نهاد و ایده محوری مشخص، خالی گذاشته شد. اگر این میدان دوباره پر شود-با معنا، با روایت، با نهادهای مشروع و با بهرسمیت شناختن زیست ایرانی-مد داخلی نهتنها ممکن است، بلکه اجتنابناپذیر خواهد بود.
