
اگر در فضای کسب و کارهای صنایع خلاق ایران کار می کنید و دایم هم خودتان و هم اطرافیانتان حس می کنند هیچ کاری انجام نمی دهید یا کارهایتان بی اهمیت است، این مقاله به کارتان می آید چون شاید شما هم در صنایع خلاق شاغلید و نمیدانید؟. این نوشته روایت یک موفقیت خطی یا داستان «غلبه بر سختیها» نیست. قرار نیست در آن با نسخههای آماده، توصیههای انگیزشی یا قهرمانسازی روبهرو شوید. آنچه میخوانید، تلاشی است برای کنار هم گذاشتن تجربههای پراکندهی یک زندگی حرفهای که سالها نام مشخصی نداشت، اما بیوقفه در حال تولید ارزش بود؛ زندگی کسی که مدام کار میکرد، میساخت، یاد میگرفت و پیش میرفت، اما در آینهی ساختارهای رسمی و حتی خانواده، مدام بهعنوان «مسئلهدار» یا «ناموفق» دیده میشد.
این مقاله از یک نقطهی شخصی آغاز میشود: از لحظهای که یک مسیر از پیشتصورشده فرو میریزد و فرد، ناخواسته وارد دورهای از سرگردانی میشود. بخشهای ابتدایی، روایت همین سالهاست؛ سالهایی پر از آزمونوخطا، حرکتهای ظاهراً نامنظم، شکستهای کوچک و فشارهای بیرونی که همگی زیر یک سؤال بزرگ جمع میشوند: «مسئلهی من چیست؟» این بخشها آگاهانه با لحن احساسی و روایی نوشته شدهاند، چون فهم این مسیر بدون لمس تجربهی زیسته ممکن نیست.
اما متن در این نقطه متوقف نمیشود. بهتدریج، روایت فردی جای خود را به تحلیل میدهد. مقاله نشان میدهد چگونه آنچه در ابتدا بهعنوان ناکامی فردی دیده میشود، در واقع ریشهای ساختاری دارد؛ بهویژه در بستر قوانین و ساختار عجیب صنایع خلاق ایران یعنی جایی که این صنایع پیش از آنکه بهطور رسمی تعریف شوند، عملاً وجود داشتهاند. در این بخشها، تضاد میان ماهیت فردمحورِ کار خلاقانه و منطق کند، بوروکراتیک و پیشبینیمحورِ ساختارهای رسمی بررسی میشود.
در ادامه، متن از سطح تشخیص مسئله فراتر رفته و به سراغ درسها و راهکارها میرویم. نه بهعنوان توصیههای انتزاعی، بلکه بهعنوان جمعبندی تجربهی عملی کسی که سالها در این میدان نفس کشیده، شکست خورده، زیسته و دوباره از جا بلند شده است. این بخشها نشان میدهند چگونه میتوان کار خلاقانه را به دارایی حرفهای تبدیل کرد، چگونه میتوان نقش خود را بازتعریف کرد، و چرا در بسیاری از موارد، تغییر زمین بازی مؤثرتر از جنگیدن با قواعد یک زمین ناعادلانه است.
هدف از نوشتن این مقاله، اثبات چیزی یا متقاعد کردن کسی نیست. این متن برای نامگذاری یک تجربه نوشته شده است؛ تجربهی نسلی از شاغلین صنایع خلاق که پیش از آنکه دیده شوند، عرق ریخته اند، رنج کشیده اند، کار کردهاند و ادامه داده اند. اگر این نوشته بتواند به خواننده کمک کند بفهمد «مسئله الزاماً من نیستم»، اگر بتواند زبان مشترکی برای توصیف این وضعیت بسازد، و اگر بتواند راهی برای حرکت آگاهانهتر در این مسیر نشان دهد، به هدف خود رسیده.
این مقاله دعوت به همدلی نیست؛ دعوت به دیدن است. دیدن خود، دیدن ساختار، و دیدن امکانهای تازهای که بعد از این فهم، قابل تصور میشوند.
بخش اول: سالهایی که فقط «در حال تقلا» بودم
اولین شکاف واقعی جدی زندگیام جایی خورد که هنوز اسمش را شکست نمیگذاشتم. من فوتبالیست بودم، فوتبال برای من فقط یک علاقه نبود؛ یک مسیر بود، یک هویت آماده. سالها تمرین، رقابت، و خیالِ آیندهای که از قبل برایش تصویر ساخته بودم. مصدومیت که آمد، نهفقط بدنم، بلکه آن تصویر هم از هم پاشید. ناگهان خودم را در نقطهای دیدم که چیزی برای چنگزدن نداشت. نه برنامهای، نه جایگزینی، نه حتی زبانی برای توضیح این خلأ.
انتخاب بعدی، مهندسی نرمافزار بود؛ نه از سر علاقه، بلکه از سر عقلانیتی که از بیرون به من تحمیل میشد. رشتهای «درست»، با آیندهای قابل توضیح برای خانواده و اطرافیان. اما هرچه جلوتر رفتم، بیشتر فهمیدم که نه ذهنم با این مسیر همراه است و نه جانم. درسها پاس نمیشدند، تمرکز شکل نمیگرفت، و هر ترم بیشتر شبیه تکرار یک اجبار بیمعنا بود. من در کلاسها حاضر بودم، اما در زندگی خودم غایب.
در همان سالها، به شکل غریزی شروع کردم به پرسهزدن. از این کلاس به آن کلاس؛ فیتنس، کارآفرینی، انواع دوره های برنامه نویسی دورههای مختلفی که اسمشان نوید «تغییر» میداد. ظاهرش شلوغی بود، اما در واقع، تلاشی ناامیدانه برای پیدا کردن یک نقطهی اتصال. هیچکدام به جایی وصل نمیشدند. هر تجربه، کوتاه و ناتمام، فقط به فهرست بلندی از «چیزهایی که شروع کردم و رها شد» اضافه میشد هر چند در ادامه زندگی بعضی هایشان به کارم آمد و الان که به گذشته نگاه می کنم همه این تجربه ها به نحوی من امروزم را ساخته.
فشار بیرونی، همزمان سنگینتر میشد. پدرم صریح بود؛ صراحتی که از نگرانی میآمد اما مثل چکش فرود میآمد. «داری عمرت رو تلف میکنی.» «هیچچیز ازت درنمیاد.» «آخرش چی میخوای بشی؟» «دوزار نداری بذاری دم کوزه» و آن جملهی لعنتی: «بیمصرف». واقعا داشت باورم میشد. کمکم از یک قضاوت بیرونی تبدیل شد به صدای درونی. من هم مثل خیلیها، شروع کردم به دیدن خودم از چشم همان سیستمی که بلد نبود مرا بفهمد.
در ظاهر، مشکل من بینظمی بود. از این شاخه به آن شاخه پریدن. نداشتن تمرکز. ناتمام گذاشتن مسیرها. اما چیزی که آن موقع نمیدیدم این بود که همهی این حرکتها، حول یک محور نامرئی میچرخیدند: میل به ساختن، میل به خلق، میل به معنا دادن. من هنوز زبانش را نداشتم، اما داشتم مدام به سمت «کار خلاقانه» کشیده میشدم؛ حتی وقتی اسمش را نمیدانستم.
آن سالها، بیش از هر چیز، حس تعلیق داشتم. نه آنقدر جلو رفته بودم که موفق به نظر برسم، و نه آنقدر عقب که بتوانم همهچیز را رها کنم. جایی بین «باید یک آدم حسابی بشوم» و «نمیتوانم خودم را در این قالبها جا بدهم» معلق مانده بودم. این تعلیق، فرسایندهتر از شکست بود؛ چون نه پایان داشت، نه توضیح.
امروز که به آن دوره نگاه میکنم، میفهمم مسئله نداشتن استعداد یا تنبلی نبود. مسئله این بود که من داشتم وارد قلمرویی میشدم که نه خانوادهام، نه دانشگاه، و نه ساختار رسمی اطرافم، هیچکدام نقشهای برایش نداشتند.
آن موقع، این را نمیدانستم و اگر می دانستم و یا حداقل کسی به من می گفت زندگی زیباتر و راحت تر بود. با این حال حتی خودم هم فکر میکردم دارم اشتباه زندگی میکنم.
بخش دوم: جایی که زیبایی، ناخواسته نان شد
صبحی که همهچیز از عادی به نظر میرسید، برای من عادی نبود! چشم که باز کردم، قبل از هر کار دیگری صفحه مانیتور را چک کردم. عددی که دیدم، اشتباه نبود. بازدیدکنندههای سایتم ناگهان بالا رفته بودند؛ نه یکی دو تا، بلکه آنقدر که دیگر نمیشد نادیدهشان گرفت. برای اولین بار حس کردم چیزی که مدتها در سکوت ساخته بودم، دارد خودش را نشان میدهد.
با همان هیجان خام، رفتم سر میز صبحانه تا پُزش را بدهم، شب قبلش تا دیروقت بیدار بودم که آخرین مطلبم را روی سایت بگذارم. هنوز ننشسته بودم که شروع شد. طعنه، بعد جملهای که مستقیم نبود اما مثل همان خنجری که بروتوس از پشت به جولیوس سزار زد(نه اینکه من سزار باشم و پدرم بروتوس) درست به قلب اعتماد به نفسم خورد. از آن جملههایی که معنایش واضح است: «اینها کار نیست.» حرفی نزدم. برگشتم اتاق. در را بستم. پتو را کشیدم روی سرم و ساعتها در خودم فرو رفتم؛ بیصدا، طوری که کسی نشنود.
آن روز، من نه از شکست گریه میکردم، نه از نداری. از دیدهنشدن، از فهمیده نشدن گریستم؛ از اینکه چیزی که در حال رشد بود، هنوز در دنیای واقعی هیچ اعتباری نداشت.
اما این صحنه، شروع داستان نیست. در واقع این فقط اولین باری بود که فاصلهی بین «ارزش واقعی» و «قضاوت اجتماعی» را با تمام وجود حس کردم. برای فهمیدن اینکه چطور به آن صبح رسیدم، باید چند سال برگردیم عقب.
سقوطی که کسی اسمش را بحران نگذاشت
من قبل از ورود جدی به دنیای خلاقیت، تلاش کرده بودم «عاقلانه» کار کنم. در شرکت خانوادگی مان که کارش تهیه طرحهای توجیهی اقتصادی بود؛ شغلی داشتم که روی کاغذ محترم بود و در جمع فامیل قابل توضیح و می شد اگر روز خواستگاری بروم با افتخار آنرا بگویم. پروژهها بزرگ بودند، عددها جدی، فضا رسمی. اشتباه من ساده و کشنده بود: کار را انجام دادم، قبل از اینکه پول کامل بگیرم.
یکی از پروژهها آنقدر بزرگ بود که چند ماه تمام وقت و انرژیمان را گرفت. وقتی کار تمام شد، پولی که باید میآمد، نیامد. نتیجه اما واضح بود: ما ماندیم و هزینههایی که باید پرداخت میشد. اجاره دفتر عقب افتاد. فشار مالی بالا رفت. کار عملاً خوابید. هیچکس این را «ورشکستگی» صدا نزد، اما ما دقیقاً وسط همان وضعیت بودیم.
این اولین برخورد من با یک واقعیت مهم بود: در ایران، شکست اقتصادیِ بیسروصدا، خیلی رایجتر از موفقیت است.
انتخابی که انتخاب نبود
سال ۱۳۸۶، بیشتر از آنکه انتخاب کنم، هل داده شدم. در پاساژ لاله که نزدیک دفترمان بود، فرصتی پیش آمد: راهاندازی یک مغازه فروش محصولات چرمی در پاساژی که زیر پارکینگ لاله قرار داشت، مرکز خرید تازه ساز بود و پاخور چندانی هم نداشت. قراردادمان هم به اندازه این تغییر شغل عجیب بود؛ سهم از فروش بدون کرایه و رهن، به شرط اینکه هر وقت خواستند عذرمان را بخواهند! اما در شرایطی که من داشتم، این «فرصت» بیشتر شبیه طناب نجات بود. من نه از چرم چیزی میدانستم، نه از فروش اما چارهای هم نداشتم. پاساژ لاله، دنیای جدیدی بود. پر از رنگ، جنس، نگاه، قضاوت. برای اولین بار با آدمهایی سروکار داشتم که ظاهر، سلیقه و تصویر برایشان مهم بود. نه از جنس تزئین، بلکه از جنس کار. آنجا، ناخواسته، پایم به صنعت مد باز شد؛ بدون اینکه اسمش را بدانم.
کشف یک مهارت، از سر بقا
فروش مغازه بهتنهایی کافی نبود. هزینهها بالا بود و من باید راهی پیدا میکردم. نه برای رشد، فقط برای دوام آوردن. از سر کنجکاوی و شاید هم لجبازی با شرایط، شروع کردم به یاد گرفتن جواهرسازی با سیم برنجی، وقت هم زیاد داشتیم چوندر عمل انگشت شماری مشتری در ابتدای کار وارد پاساژ می شد. نه کلاس درستوحسابی، نه استاد رسمی. آزمونوخطا، خرابکردن، دوباره ساختن. خیلی زود، نتیجه داد. برای اولین بار، زیبایی مستقیم تبدیل شده بود به پول. نه در حد رؤیا، در حد بقا. زیورآلات دستسازم فروش رفتند، پولش واقعی بود. با همان پول:
خرج مغازه را دادم
خرج زندگیام را دادم
حتی اجارهی دفتر قدیمی را هم پوشش دادم
اگر آن روز میدانستم اسم این کار «تولید در صنایع خلاق» است، شاید مسیرم را آگاهانهتر میرفتم. اما آن زمان فقط خوشحال بودم که زنده ماندهام.
تضادهای حلنشده
در همان سالها، زندگی من پر از تناقض بود. تا ۲۱ سالگی فوتبالیست حرفهای؛ محیطی خشک، مردانه، خشن. همزمان، دانشجوی مهندسی نرمافزار و حالا، فروشندهی زیورآلات دستساز در پاساژ در واقع هیچکدام از اینها به هم نمیآمدند حداقل در نگاه دیگران. خانواده هنوز مطمئن نبودند. اطرافیان گیج بودند. خودم هم تصویر روشنی نداشتم. فقط یک چیز واضح بود: من نمیتوانستم به عقب برگردم و دیگر مسحور هنر و کار خلاقانه شده بودم، عطش خلق و بذت تایید دیگران در مورد طراحی هایم تمام وجودم را فرا گرفته بود.
جرقهای که مسیر را عوض کرد
در همان سال ۱۳۸۶، یک اتفاق کوچک اما تعیینکننده افتاد. بازدید از جشنواره زنان سرزمین که دومین دوره اش در سالن حجاب در حال برگزاری بودو تمرکزش روی پوشش و لباس بود. اگرچه با معیار امروز جشنواره بسیار سطحی به نظر می رسد اما در دورانی که صحبت از مد تابو حساب می شد، فضا، نگاهها، و جسارتی که در آن میدیدم، چیزی را در من تکان داد. برای اولین بار فهمیدم که:
لباس فقط پوشش نیست
مد فقط تزئین نیست
و «زیبایی» میتواند زبان اعتراض، هویت و اقتصاد باشد
بعد از آن، شروع کردم به خواندن. قانون، آییننامه، چارچوبها. بهخصوص قانونی که قرار بود «مد و لباس» را سامان بدهد. همانجا، بیسروصدا، با خودم عهد بستم که اگر قرار است در این فضا بمانم، فقط مصرفکننده نباشم و همین قانون را هم خودم تغییر می دهم.
از سیم برنج تا کلمات: وقتی زیبایی رسانه شد
اینکه از سیم برنج(جواهراتم را با سیم برنجی درست می کردم) به اینترنت برسم، شاید از دور مضحک به نظر برسد. ولی واقعیت همین بود: از کار با فلز نرم شروع شد و با کار روی کلمه ادامه پیدا کرد. در پاساژ، من با دو چیز سر و کار داشتم: خلاقیت و مخاطب.
مشتری که میآمد، واکنشش مستقیم بود. اگر دوست داشت، میخرید. اگر نه، بیتعارف میرفت. هیچ هیئت داوری و نهاد تأییدکنندهای بین ما نبود. و شاید همین فضای بیواسطه، باعث شد بفهمم «زیبایی» فقط با شناخت مخاطب معنی دارد. از همینجا بود که رشتهی ارتباطم با دنیای دیجیتال دوباره وصل شد. فهمیدم وبسایت، همان مغازهای است که دیوار ندارد؛ مخاطبش همان مردماند، فقط از مسیر دیگری.
تولد رسانهای که قرار نبود جدی باشد
با دانشی که از طراحی سایت و سئو داشتم سایتی راه انداختم و در ادامهی همان تجربهها، بخش فشن وبسایتم را جدیتر کردم. سئوی قوی، انتشار منظم عکسها، معرفی برندهای محلی. چیزی که قرار بود سرگرمی باشد، کمکم شد یک مرجع. بازدیدها بالا رفت و نام سایت من - «عکسانه» - رسید به فهرست چندصد سایت پربازدید ایران. اما سود؟ هنوز صفر. من فقط میفهمیدم دارم کاری میکنم که مردم دوست دارند ببینند، ولی هیچکس توضیح نداده بود چطور باید از آن پول درآورد.
در آن زمان، هیچ نهاد یا مشاوری نبود که به تو بگوید تولید محتوا نوعی سرمایه است، نه تفنن. ما در دورهای بودیم که خلاقیت کار لوکس تلقی میشد، نه بخش جدی اقتصاد.
با همهی اینها، من ادامه دادم؛ چون ترافیک بالا خودش مثل کف زدن در سالن نمایش است. میفهمی دیده میشوی، حتی اگر پرداخت درگاهی نداری، آمار بازدید با تو حرف می زند و راهنمای راهت می شود.
شکستِ نیمهتمامِ زرگر مجازی
بعد از موفقیت نسبی وبسایت، تصمیم گرفتم تجربهی جواهرسازی را هم آنلاین کنم. محصول داشتم، تصویر داشتم، مهارت طراحی داشتم. ولی زیرساخت نداشتم. درگاه پرداخت نبود، سیستم پستی بیاعتماد، مردم محتاط. فروشگاه براق روی مانیتورم باز میشد، اما تقاضا واقعی شکل نمیگرفت. جواهرات دستساز پشت شیشهی وبسایت مانده بودند، مثل نمایشگاهی که کسی برای دیدنش نمیآید.
امروز اسم این را میگذارند «پروتواستارتاپ شکستخورده». اما آن روز، فقط حس خستگی بود و انبوه اشیایی که باید پول میشدند و نمیشدند.
رویای مد دیجیتال
بعد از آن شکست، بهجای عقب رفتن، تصمیم گرفتم عمقش را زیاد کنم. همان بخش فشن وبسایت را جدا کردم و تبدیلش کردم به مجله تخصصی آنلاین مد. اسمش را گذاشتم «فارس فشن» برند مجازیای که حالا برای خودش هویت داشت. علاوه بر مطالب یک مجله دیجیتال هم درست کردم که فایل pdf آنرا برای خبرنامه ایمیلی چند هزار نفری ام هر ماه ارسال می کردم. همزمان برای نخستین بار در ایران، بخش مدلینگ را جدی معرفی کردم. سئو جواب داد و اسم مجازی من شد نفر اول نتایج جستجو دربارهی «مد ایران». خوانندهها فزونی گرفتند، صفحات در شبکهها دستبهدست میشدند، ولی باز هم نظام رسمی نمیفهمید اینهمه شور و ایده در کدام طبقهی اقتصادیاش جا دارد. خلاقیت در تعریف دولت، هنوز به هنر وابسته بود، نه صنعت و در عمل هیچ هویتی نداشتیم.
فیلترینگ، اولین درگیری با سیستم
در اوج ترافیک، یک روز ناگهان سایت از دسترس خارج شد. دلیل؟ «عدم تطابق با مقررات». فیلتر شدن، مثل فرود اضطراری هواپیماست. نه فقط از دست دادن محتوا، بلکه ضربهای به احساس اعتبار. اما وقتی خاک نشست، کاری کردم که همیشه میکنم: از صفر دوباره ساختم. سایت جدیدی راهاندازی شد: «بهپوشی» نامی تازه برای ادامهی همان مسیر. این بار تلاش کردم محتوا را بومیتر، محافظهکارانهتر و با زبان رسمیتر ارائه دهم. هنوز شور همان بود، فقط دیوارها را ضخیمتر کرده بودم تا بادِ سانسور کمتر نفوذ کند.
مواجهه با حراست و فرود در واقعیت
در مسیر همین تلاش قانونی، به فکر گرفتن مجوز مطبوعاتی افتادم. به وزارت فرهنگ رفتم؛ با هزار امید که بالاخره بعد چند سال کار و محتوا، بتوانم رسمی فعالیت کنم. آنجا اما با واقعیتی سخت مواجه شدم. حراست نه اهل گفتوگو بود، نه آشنا با واژههایی مثل فشن و مدلینگ. من اولین کسی بودم که با چنین درخواست وارد آن ساختمان شده بودم، و مثل هر «اولین»، باید تاوان ناآشنایی را میپرداختم. برخوردشان نامحترمانه بود. بیاحترامی نه کلامی، بلکه نهادی. در آن لحظه فهمیدم سیستم چقدر از چیزهایی که نمیشناسد میترسد. وقتی فرم را تحویل خانم مسئول دادم و در بخش موضوع نوشته شده بود: مُد، پاسخ دردناکی شنیدم که کم و بیش هنوزم هم در نظام رسمی در روی پاشنه همان پاسخ می چرخد: ما اینجا از این کثافت کاریا نداریم!
دوره سربازی و آرامش اجباری
بین سال ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۱ اتفاقهای زیادی با سرعت افتاد. خدمت نظام وظیفه ناخواسته آمد و در همان میانهی آموزش، خبر رسید سایت قدیمیام دوباره فیلتر شده. انگار زندگی تصمیم گرفته بود هر بار که چیزی میسازم، کلید «ریست» را بزند. با این همه، سایت تازه - همان «بهپوشی» - دوام آورد. مثل کسی که در طوفان ساک زیر بغلش را محکم گرفته باشد و منتظر است باران بگذرد.
لحظهی بهرسمیتشناختهشدن
زمستان ۱۳۹۰، تلفنی از کارگروه ساماندهی مد و لباس آمد. برخلاف پیشبینی، نه برای بازخواست، بلکه برای همکاری. از من خواسته شد اولین آییننامه مدلینگ کشور را تدوین کنم. یک مسئولیت رسمی، بعد از سالها غیررسمی بودن. برای اولین بار، کارم عنوان حقوقی گرفت و بهپوشی تبدیل شد به «موسسه مد و لباس جشن آوران پویش بهپوشی» بعد از آن در جشنواره فجر اسفند ۱۳۹۱ غرفه گرفتم. در اولین فراخوانی که دادم، خیل افرادی که در این سایت ها از پنجره سایت من را دیده بودند یکباره هجوم آوردند. بیش از پانصد نفر در همانجا برای کلاسها ثبتنام کردند. انرژی فضا وصفناپذیر بود. با پول پیش ثبت نام دفتری گرفتم و با قرض قوله بعد از سه ماه دفترم را راه انداختم، در این مدت همه آنهایی که پول کلاس ها را داده بودند فکر می کردند من کلاهبردارم، اما هنوز روز اول را خاطرم هست، یک جمعه بود و یکهو 200 نفر از ثبت نام کنندگان با هم به موسسه آمدند، روزی 18 ساعت تمام روزهای هفته بی وقفه کار می کردم، استراتژی ام واضح بود، کار زیاد، خلاقیت و محبوبیت در دل با نفوذ در ذهنها ودو سال بعد، من رهبر بازار شده بودم. اینکه بعد از سال 1393 چه شد و سر بهپوشی چه آمد موضوع این مقاله نیست، اما خلاصه بگویم، خشکاندنم، بی اعتبارم کردند، تهمت شنیدم اما دوام آوردم و ساختم و ساختم، چون دیگر هدفم خودم نبودم، اعتلای ایران هدف اول من شده بود.
آن روزها، من فکر میکردم کارم تمام شده. بعدها فهمیدم تازه اول مسیرِ شناخت خودم است. چون حالا هویتی داشتم، اما نه جایگاه صنعتیاش.
از موفقیت تا بحران هویت
بعد از این موفقیت، ناگهان با سؤال تازهای روبهرو شدم: من دقیقاً چهکارهام؟ هنرمند؟ کارآفرین؟ مشاور؟ فعال فرهنگی؟ هیچکدام دقیق نبود. من در مرزهای بینتعریف زندگی میکردم؛ جایی میان اقتصاد، هنر و سیاست فرهنگی. و این همان جایی است که صنایع خلاق به دنیا میآیند. در این بین دوباره درس خواندن را شروع کردم، کارشناسی مدیریت فرهنگی هنری، کارشناسی ارشد مدیریت امور فرهنگی و دکتری مدیریت برنامه ریزی فرهنگی، پشت سر هم، انگار می خواستم همه سالهایی که کم کاری کرده بودم یا بهتر بگویم شرایط جوری ایجاب می کرد که کم کاری کنم را یک جا جبران کنم.
اگر زودتر میدانستم در صنایع خلاق کار میکنم، مسیری را هدفمندتر میرفتم. بهجای تلاش شبانهروزی، سرمایهگذاری آگاهانه میکردم. بهجای تمرکز روی تولید، روی پرسونال برند و شبکهی گیتکیپرها تمرکز میگذاشتم. اما فهمیدن دیرهم ارزش دارد؛ چون لمسِ بیواسطهی راه، از هر تحصیل رسمی اثرگذارتر است.
بخش سوم: مواجهه با خود
مدتها بعد از همهی آن اتفاقها، هنوز فکر میکردم مسئله خودم هستم. اینکه چرا نمیتوانم ثبات بسازم. چرا هر چیزی که راه میافتد، بعد از مدتی یا متوقف میشود یا باید از نو ساخته شود. خودم را مقصر میدانستم؛ برای ندانستن، برای زود هیجانزده شدن، برای جلوتر از زمانه بودن. این قضاوت، آرام و بیصدا فرسودهام کرد. چون هر بار بهجای پرسیدن «زمین بازی کج است؟» میپرسیدم «من کجای کار اشتباه کردم؟»
در ظاهر، همهچیز نشانهی موفقیت داشت. اسمم شناخته شده بود، حتی اگر رسمی نه. رسانه داشتم، مخاطب داشتم، شبکه داشتم. آدمها برای مشورت زنگ میزدند، برای همکاری پیام میدادند، برای یاد گرفتن میآمدند. اما هیچکدام از اینها به یک مسیر پایدار ختم نمیشد. هر موفقیت، موقتی بود. هر رشد، با یک ایست ناگهانی همراه میشد. من میدویدم، اما مسیر مدام تغییر میکرد.
آنقدر این چرخه تکرار شد که شروع کردم به نگاه کردن به اطراف. دیدم فقط من نیستم. موزیسینهایی که بعد از یک آلبوم خوب ناپدید شدند. فیلمسازهایی که بعد از یک موفقیت، سالها در انتظار ماندند. طراحانی که یا مهاجرت کردند، یا خلاقیتشان را گذاشتند کنار و شغل امنتری پیدا کردند. رسانه های مُدی که نیامده می رفتند. همهی ما یک درد مشترک داشتیم: نمیشد آینده را پیشبینی کرد. آنجا بود که اولین ترک در روایت «خطای فردی» افتاد.
کمکم فهمیدم مسئله، ناتوانی من یا دیگران نیست؛ مسئله، ساختاری است که برای ما طراحی نشده. ساختاری که همهچیز را با مجوز، طبقهبندی، سلسلهمراتب و تأخیر میسنجد. در حالی که کاری که ما میکردیم، ذاتاً سریع، فردمحور، تجربهمحور و شبکهای بود. ما را با معیارهایی قضاوت میکردند که ابزارش را در اختیارمان نگذاشته بودند و در برخی موارد اصلا ابزاری در کار نبود.
خشم از همینجا آمد. نه خشم انفجاری، بلکه خشم فرساینده. خشم از اینکه باید دو برابر بدوی تا نصفش به رسمیت شناخته شود. خشم از اینکه هر موفقیتت یا مشکوک است یا استثناء و خشم از اینکه هر بار به نقطهای میرسی، کسی از بیرون میآید و میگوید: «نه، از اینجا به بعد قوانین عوض شده.» گاهی حس می کردم مثل داستان ژان والژان، ژاوری همیشه تعقیبم می کند و سر بزنگاه هم کوزت را از من می گیرد و هم خودم را به زندان می اندازد.
سالها این خشم را شخصی کردم. فکر میکردم چون بلد نیستم با سیستم کنار بیایم. چون زبانش را بلد نیستم. چون زیادی سرسخت یا زیادی رویاپردازم. اما واقعیت چیز دیگری بود: سیستم اساساً زبانی برای فهمیدن من نداشت.
یک روز، وقتی برای خودم دنبال اسم میگشتم نه عنوان شغلی، فقط یک واژه برای فهمیدن وضعیت به مفهومی برخوردم که همهچیز را سر جایش نشاند. «شاغلین صنایع خلاق». نه هنرمندِ تنها، نه کارمند، نه کارآفرین کلاسیک. کسی که دانش، سلیقه، تجربه و شبکهاش را به ارزش تبدیل میکند، اما نه ابزار تولید دارد، نه اتحادیه، نه حمایت پایدار. برای اولین بار، حس کردم من شکست نخوردهام؛ من بیتعریف ماندهام.
این فهم، همهچیز را عوض کرد. دیگر هر بنبست را نشانهی بیلیاقتی خودم نمیدیدم. دیگر دنبال تأیید مطلق نمیدویدم. و مهمتر از همه، فهمیدم اگر بخواهم ادامه بدهم، نمیتوانم با همان منطق قبلی جلو بروم. از آنجا به بعد، مسئله برای من جنگیدن با ساختار نبود. ساختن مسیرهای موازی بود. مسیرهایی که اگر بسته شدند، زندگیام متوقف نشود. مسیرهایی که مالکیت، شبکه و انعطاف داشته باشند. این نقطه، پایان یک دوره نبود؛ آغاز یک تغییر استراتژیک بود.
بخش چهارم چیزهایی که اگر زودتر میدانستم، کمتر فرسوده میشدم
۱. تلاش، اگر به دارایی تبدیل نشود، فقط فرسودگی تولید میکند
سالها تصور من این بود که اگر بهاندازهی کافی تلاش کنم، سیستم بالاخره تسلیم میشود. اما تجربه به من نشان داد در صنایع خلاق، تلاش بهخودیخود ارزش انباشته ایجاد نمیکند. اگر خروجیِ تلاش، به دارایی قابل انتقال تبدیل نشود - مثل برند شخصی، دسترسی، آرشیو، اعتبار قابل استناد یا شبکهی پایدار - هر موفقیت، موقتی و شکننده باقی میماند. نتیجهی این نوع تلاش، نه امنیت شغلی است و نه رشد، بلکه فرسودگی مزمن است. در ضمن هر چقدر برند کارهایم روی خودم متمرکز باشد احتمال موفقیت بیشتر است چون مجوز بهپوشی را می شود باطل کردم اما خودم فقط اگر کشته شوم دیگر کاری نخواهم کرد.
۲. پرسونال برند، خودنمایی نیست؛ بیمه است
من سالها پشت پروژهها، سایتها و نامهای جمعی پنهان شدم. وقتی آن پروژهها حذف یا متوقف شدند، چیزی از من باقی نمانده بود که ادامه پیدا کند. پرسونال برند در صنایع خلاق، نه ابزار دیدهشدن، بلکه ابزار بقاست. این برند شخصی است که اجازه میدهد فرد، مستقل از پلتفرم، نهاد یا پروژه، هویت حرفهای خود را حفظ کند و از صفر شروع نکند.
۳. نادیدهگرفتن گیتکیپرها، شجاعت نیست
صنایع خلاق پر از گیتکیپر است؛ از نهادهای رسمی گرفته تا پلتفرمها، مدیران، سردبیران و حتی شبکههای غیررسمی قدرت. من مدتها با این تصور جلو رفتم که میتوان آنها را دور زد یا نادیده گرفت بخش زیادی از آن به این دلیل بود که تصور می کردم در جمهوری اسلامی ایران شایسته سالاری اصل است، اما نبود و نیست. تجربه نشان داد راه درست، نه جنگ مستقیم است و نه تسلیم، بلکه شناخت، فاصلهگذاری حرفهای و بازی بلندمدت با حفظ هویت است. کسی که گیتکیپرها را نمیشناسد، دائماً غافلگیر میشود.
۴. شبکه، جایگزین نهادهای غایب است
در غیاب اتحادیه، بیمه و حمایت ساختاری، شبکهی همسطح تنها سیستم ایمنی شاغلین صنایع خلاق است. من دیر فهمیدم که روابط حرفهای افقی - نه وابستگی به یک قدرت بالادست - میتواند ثبات، یادگیری و حتی امنیت روانی ایجاد کند. شبکه، فقط ابزار فرصت نیست؛ ابزار بقاست.
۵. خودانفجاری، قهرمانی نیست
سالها فکر میکردم باید همهچیز را خودم به دوش بکشم: تولید، مدیریت، مذاکره، مقاومت و حتی ترمیم روانی. این الگو، نتیجهی نبود ساختار حمایتی است، نه نشانهی توانمندی. پذیرفتن بار همهچیز، در نهایت به ازکارافتادگی منجر میشود. حرفهایبودن یعنی تقسیم بار، نه تحمل قهرمانانهی آن.
۶. مشکل همیشه فردی نیست؛ اغلب ساختاری است
شاید مهمترین چیزی که دیر فهمیدم همین بود. بسیاری از بنبستهایی که تجربه کردم، نتیجهی ضعف شخصی نبود، بلکه حاصل تعارض میان ماهیت صنایع خلاق و ساختارهای کند، مبهم و ناپایدار دولتی بود. تا زمانی که این را نفهمیدم، مدام خودم را اصلاح میکردم، نه استراتژیام را. این فهم، نقطهی آغاز بازی آگاهانه بود.
بخش پنجم: چند راهکار عملی برای ادامه دادن در صنایع خلاق، وقتی حس میکنی مسیر فعلی جواب نمیدهد
۱. بازتعریف موقعیت خودت: تو الزاماً «تولیدکننده» نیستی
یکی از اشتباهات پرهزینهای که خود من مرتکب شدم، این بود که مدام سعی میکردم کنش خلاقانهام را به یک خروجی مشخص و رسمی وصل کنم؛ شغلی که بشود آن را توضیح داد، ثبت کرد یا مجوز گرفت. بعدها فهمیدم بسیاری از افراد در صنایع خلاق، اساساً تولیدکننده به معنای کلاسیک نیستند. اگر طراح لباسی هستی که ایده، نگاه یا روایت دارد اما در خط تولید پوشاک فرسوده میشود، احتمالاً مسئله این نیست که کارت بد است، بلکه این است که در نقش اشتباهی قرار گرفتهای. شاید جای تو در این مقطع، طراحی مفهوم، هدایت پروژه، تولید محتوا، آموزش، کیوریشن یا حتی ساختن رسانهای درباره مد باشد، نه الزاماً دوخت و تیراژ.
۲. وقتی ساختار پس میزند، مسیر را عوض کن نه شدت تلاش را
من زمان زیادی را صرف این کردم که خودم را با ساختارهای موجود هماهنگ کنم؛ ساختارهایی که برای سرعت، سود کوتاهمدت یا کنترل طراحی شده بودند، نه برای خلاقیت. هر بار که پس زده میشدم، فکر میکردم باید بیشتر تلاش کنم یا حرفهایتر شوم. بعدتر فهمیدم در بسیاری موارد، ساختار اساساً ظرفیت جذب این نوع کنش را ندارد. در چنین شرایطی، افزایش تلاش فقط به فرسودگی منجر میشود. راهکار عملی این است که مسیر را عوض کنی؛ مثلاً از تولید مستقیم به خدمات خلاق، از محصول به محتوا، یا از اجرای شخصی به نقش واسط و تسهیلگر.
۳. کاری که میکنی باید چیزی «قابل نگهداشتن» بسازد
یکی از نشانههای خطر در کار خلاق این است که با تمام شدن پروژه، هیچچیز از تو باقی نمیماند. من سالها پروژههای موفقی داشتم که با توقفشان، تمام ارزش انباشته هم از بین رفت. اگر برگردم عقب، زودتر از خودم میپرسم این فعالیت چه دارایی پایداری برای من میسازد؛ داراییای مثل آرشیو، مخاطب وفادار، تخصص قابل آموزش، اعتبار در یک حوزه مشخص یا شبکهای که مستقل از یک پروژه خاص زنده بماند. اگر پاسخ این سؤال مبهم باشد، آن مسیر در بلندمدت قابل اتکا نیست.
۴. همهی خلاقیتها قرار نیست به محصول فیزیکی ختم شوند
یکی از فشارهای پنهان در صنایع خلاق، اصرار به «محصولسازی» است؛ انگار اگر چیزی تولید نشود(بویژه از نوع فیزیکی اش)، کار واقعی اتفاق نیفتاده است. تجربه من نشان داد بسیاری از ارزشها در این حوزه، اصلاً در سطح کالا شکل نمیگیرند. ایدهپردازی، روایتسازی، اتصال آدمها، شکلدادن به جریانها و حتی مستندسازی یک حوزه نوظهور، میتواند اثرگذارتر و پایدارتر از تولید فیزیکی باشد. اگر ساختار تولید تو را پس میزند، شاید وقت آن است که شکل بروز خلاقیتت را عوض کنی، نه محتوایش را.
پینوشت: در مهم ترین اتحادیه صنفی پوشاک کشور خانمی کار می کند به نام میم الف میم، جدای اینکه جایگاه اجتماعی و سواد لازم برای کاری که به او سپرده شده را ندارد، چندین بار شنیده ام وقتی کسی من را برای کاری به ایشان معرفی می کند، می گوید فلانی آدم اجرایی نیست! این تلقی دقیقا خروجی همین تفکر است. فکر می کند مثلا برای یک نمایشگاه من باید بروم غرفه ها را بسازم یا کف سالن بسابم، اما اینکه نام، هویت رویداد، هویت بصری، ساختار رویداد، برنامه بازاریابی و چیدمان را تهیه کردم را کار حساب نمی کند، کار اجرایی واقعی از دید این افراد مثلا این است که همسر غیر رسمی Nام رئیس باشی، که طبیعتاً من نه می خواهم و نه می توانم.
۵. همکاری با بخش خصوصی فقط وقتی معنا دارد که چیزی به تو اضافه کند
بخش خصوصی فضای مانور بیشتری میدهد، اما این بهمعنای امن بودن یا عادلانه بودن آن نیست. من از جایی به بعد یاد گرفتم هر همکاری را با این سؤال شروع کنم که این رابطه، چه چیزی به موقعیت حرفهای من اضافه میکند. فقط پول یا دیدهشدن کوتاهمدت کافی نیست. اگر بعد از پایان همکاری، نه مهارت تازهای داری، نه شبکهای، نه اعتباری که قابل انتقال باشد، آن همکاری در بهترین حالت موقتی بوده و در بدترین حالت، مصرفکننده انرژی تو.
۶. بار همهچیز را خودت نکش
در صنایع خلاق، خیلی زود آدم به نقطهای میرسد که هم ایدهپرداز است، هم اجراکننده، هم مدیر، هم مذاکرهکننده و هم پاسخگو. این وضعیت شاید در کوتاهمدت جواب بدهد، اما در بلندمدت فرساینده است. یکی از تصمیمهای عملی که من دیر گرفتم، این بود که یاد بگیرم کجا وارد نشوم، کجا «نه» بگویم و کجا کار را واگذار کنم. همهچیز را خودت جلو بردن، نشانه تعهد نیست؛ اغلب نشانه نبود انتخابهای بهتر است.
7. به فکر ایران باشیم
اینکه فردی خلاق هستید و در یکی از شاخه های صنایع خلاق کار می کنید و زندگی تان از اقتصاد خلاق می چرخد، موهبتی است که به هر کسی داده نشده. صنایع خلاق ریشه در فرهنگ دارند و ما برای این موضوع یک محور اصلی داریم:«ایران». اگر در حوزه صنایع خلاق کار می کنید پرداختن به مفهوم ایران با هر بهانه ای نه فقط یک مسئولیت اجتماعی بلکه یک استراتژی برای تمایز است، ما در صنایع خلاق راهی به جز ایران و حفظ ایران نداریم.
اگر بعد از مدتی فعالیت در صنایع خلاق حس میکنی یک جای کارت میلنگد، احتمالاً این حس بیدلیل نیست. تجربه من میگوید در بسیاری موارد، مسئله نه کمکاری است و نه ناتوانی فردی، بلکه قرار گرفتن در مسیری است که با ماهیت کارت همخوانی ندارد. این بخش تلاشی بود برای نشان دادن چند امکان دیگر؛ نه بهعنوان راهحل قطعی، بلکه بهعنوان مسیرهایی که خودم اگر زودتر میدیدم، هزینه کمتری میدادم.