ویرگول
ورودثبت نام
شریف رضوی
شریف رضویشریف رضوی هستم، پژوهشگر فرهنگ، صنایع خلاق و زبانشناسی شناختی فرهنگی.
شریف رضوی
شریف رضوی
خواندن ۱۲ دقیقه·۲ روز پیش

وقتی فردیت رسمیت ندارد: بحران خلاقیت در صنایع خلاق ایران

خلاقیت بدون به رسمیت شناخات فردیت رخ نخواهد داد
خلاقیت بدون به رسمیت شناخات فردیت رخ نخواهد داد

تا پیش از کشف نفت، اقتصاد ایران بر چه چیزی استوار بود؟ یعنی مردم چطور زندگی شان را می چرخاندند؟ کشور چه صادراتی داشت؟

سوای زندگی روزمره مردم که مبتنی بر کشاورزی و دامداری بود، اقتصاد ایران در این دوران(یا شاید به بلندای تاریخ) نه بر استخراج منابع زیرزمینی، بلکه بر تولید معنا، مهارت، هنر و کالاهایی بود که امروز آن‌ها را ذیل عنوان «صنایع خلاق» و «صنایع فرهنگی» طبقه‌بندی می‌کنیم. فرش، پارچه، پوشاک، صنایع دستی، خوشنویسی، معماری، موسیقی و اشکال مختلف تولید فرهنگی، نه‌تنها بخشی از هویت ایران بودند، بلکه ستون‌های اصلی درآمد و مبادله‌ی اقتصادی محسوب می‌شدند. نکته قابل توجه در این بین نه تنها تولید بلکه بازتولید دائمی بود. یعنی نه تنها محصولاتی خلاقانه به طور مستمر تولید می شد، بلکه این محصولات به طور مستمر به نسخه های جدیدی بر اساس اقتضائات آن دوران ارتقاء پیدا می کرد، نمود این موضوع خلاقیت و نوآورای استادکاران و هنرمندانی است که نام برخی از آنها را امروز می دانیم و نام بسیاری را فراموش کرده یا نشنیده ایم.

اگر با زبان امروز به آن دوره نگاه کنیم، ایران پیش از نفت، کشوری با اتکا به اقتصاد خلاق بوده ؛ اقتصادی که نه بر وفور منابع طبیعی، بلکه بر مهارت انسان، خلاقیت فردی و انتقال دانش غیررسمی استوار بود.

حالا یک فرض ذهنی ساده اما تعیین‌کننده را در نظر بگیریم:

اگر امروز نفت وجود نداشت، آیا ایران می‌توانست دوباره بر صنایع خلاق به‌عنوان یکی از پایه‌های اقتصادی خود تکیه کند؟

پاسخ به این پرسش، صرفاً اقتصادی نیست؛ بلکه عمیقاً به ساختارهای فکری، حقوقی و اداری ما بازمی‌گردد. چراکه در سال‌های اخیر، برخلاف گسترش ادبیات جهانی اقتصاد خلاق، افزایش توجه دانشگاهی به صنایع فرهنگی، و حتی تکرار این مفاهیم در اسناد رسمی و سیاست‌گذاری‌ها، صنایع خلاق در ایران هنوز جایگاه عملی و اثرگذار پیدا نکرده‌اند.

مسئله این نیست که اهمیت صنایع خلاق شناخته نشده؛ اتفاقاً درباره‌ی اهمیت آن‌ها بسیار گفته و نوشته شده. مسئله این است که این شناخت، هرگز به پذیرش واقعی منطق درونی این صنایع منجر نشده است.

در این یادداشت تلاش می‌کنم نشان دهم که چرا صنایع خلاق در ایران، نه به‌دلیل کمبود استعداد، نه فقدان بازار، و نه نبود دانش نظری، بلکه به‌دلیل یک تضاد ساختاری جدی با نظام تصمیم‌گیری و قانون‌گذاری، امکان رشد پایدار پیدا نمی‌کنند. تضادی که در آن، «محصول» قابل‌قبول است، اما «فرد خلاق» - به‌عنوان عامل اصلی شکل‌گیری آن محصول - به‌صورت سیستماتیک نادیده گرفته می‌شود.

این نوشته، با مرور این تضاد، نمونه‌های عینی آن در حوزه‌هایی چون فشن، هنرهای تجسمی و صنایع دستی را بررسی می‌کند و در نهایت، بدون امید بستن به تغییر رویکرد دولت، به این پرسش می‌پردازد که افراد و نهادهای بخش خصوصی چه مسیری را می‌توانند برای ساختن یک اکوسیستم خلاق واقعی دنبال کنند.

 

ریشه مسئله: ساختارگرایی در برابر انسان خلاق

برای فهم این‌که چرا صنایع خلاق در ایران، با وجود دانش، سابقه و استعداد، به یک نیروی اقتصادی و فرهنگی جدی تبدیل نمی‌شوند، باید از سطح پروژه‌ها و محصولات عبور کرد و به سطح عمیق‌تری نگاه انداخت: منطق حاکم بر تصمیم‌گیری و قانون‌گذاری.

نظام اداری و سیاست‌گذاری در ایران، به‌طور تاریخی، نظامی ساختارگرا است. ساختارگرایی در اینجا به معنای تکیه‌ی افراطی بر چارچوب‌های صلب، شخصیت‌های حقوقی، تیم‌های تعریف‌شده، آیین‌نامه‌ها و سلسله‌مراتب رسمی است که با نظارت های بی دلیل امنیتی حتی بیش از تصور ناکارآمد می شود، به طور غیررسمی ساختار حاکمیت چنین ظری دارد: اگر در مکعب کوچکی که من می گویم جا نشوی و همانجا نمانی نمی توانی در زیست بوم صنایع خلاق کشور کار کنی؛ نظامی که در آن، اعتبار نه از فرد، بلکه از «ساختار» می‌آید. در چنین نگاهی، فرد همواره یک متغیر پرریسک، پیش‌بینی‌ناپذیر و بالقوه مسئله‌ساز تلقی می‌شود.

این منطق، شاید برای صنایع سنگین، پروژه‌های عمرانی یا نظام‌های بوروکراتیک قابل‌فهم باشد؛ اما دقیقاً همان‌جایی به بن‌بست می‌رسد که پای صنایع خلاق به میان می‌آید. چراکه صنایع خلاق، برخلاف تصور رایج، نه محصول‌محور بلکه انسان‌محور هستند. موتور حرکت آن‌ها نه سرمایه‌ی فیزیکی است و نه ساختار اداری، بلکه فرد خلاقی است که ایده، جهان‌بینی، ریسک‌پذیری و امضای شخصی دارد.

در این نقطه، یک تضاد بنیادین شکل می‌گیرد:

  • از یک‌سو، نظام تصمیم‌گیری به‌دنبال «تیم»، «شرکت»، «نهاد» و «شخصیت حقوقی» است؛

  • و از سوی دیگر، صنایع خلاق دقیقاً از جایی شروع می‌شوند که یک فرد، خارج از ساختار، ایده‌ای را پیش می‌برد.

نتیجه‌ی این تضاد، وضعیتی است که می‌توان آن را با یک گزاره‌ی ساده اما کلیدی توضیح داد:

در ایران، محصول مجاز است؛ اما فردِ خالق آن نه.

محصول، تا زمانی که بی‌نام، بی‌چهره و قابل‌کنترل باقی بماند، پذیرفتنی است. اما به‌محض آن‌که خالق آن محصول بخواهد دیده شود، شناخته شود، یا به‌عنوان یک مرجع مستقل عمل کند، مسئله آغاز می‌شود. اینجاست که فردیت، نه به‌عنوان ارزش، بلکه به‌عنوان تهدید تلقی می‌شود.

این نگاه، به‌صورت ساختارمند با مفاهیمی مانند «ستاره» یا «چهره» مسئله دارد. ستاره‌سازی، در بسیاری از نظام‌های خلاق، یک مکانیسم طبیعی برای انتقال اعتماد، معنا و ارزش است؛ اما در فضای ایران، ستاره اغلب معادل «خودمحوری»، «غیرقابل‌کنترل بودن» یا «خروج از نظم» فهمیده می‌شود. در نتیجه، سیستم ترجیح می‌دهد به‌جای پرورش افراد شاخص، با مجموعه‌های بی‌چهره کار کند.

نکته‌ی مهم این است که این حذف فرد، الزاماً آگاهانه یا از سر بدخواهی نیست. بلکه محصول یک ذهنیت ریشه‌دار است: ذهنیتی که مشروعیت را از بالا به پایین تعریف می‌کند، نه از درون فرد به بیرون. در چنین ذهنیتی، فرد خلاق باید ابتدا در قالب‌های از پیش‌تعریف‌شده حل شود تا بتواند فعالیت کند؛ قالب‌هایی که اغلب با منطق خلاقیت هم‌خوان نیستند.

اما صنایع خلاق، برعکس، با فرد آغاز می‌شوند و سپس، در صورت موفقیت، به ساختار می‌رسند. تلاش برای معکوس کردن این مسیر-یعنی ساختن ساختار پیش از به‌رسمیت‌شناختن فرد-عملاً به خنثی‌سازی نیروی خلاق منجر می‌شود. نتیجه، پروژه‌هایی است که از نظر شکلی «درست» هستند، اما فاقد روح، امضا و تمایزند.

در این میان، محصول به‌عنوان چیزی ملموس، قابل‌اندازه‌گیری و قابل‌گزارش، جای فرد را می‌گیرد. سیاست‌گذار می‌تواند بگوید «این تعداد محصول تولید شد»، «این میزان فروش اتفاق افتاد» یا «این پروژه اجرا شد»، بی‌آن‌که لازم باشد با مسئله‌ی پیچیده‌ترِ انسان خلاق، استقلال فکری او و مسیر رشدش مواجه شود. اما این جابه‌جایی، بهای سنگینی دارد: حذف فرد، به حذف نوآوری پایدار می‌انجامد.

صنایع خلاق بدون فرد خلاق، شبیه خودرویی است که فقط ظاهرش شبیه اتومبیل است، اما نه موتور، نه بنزین و نه حتی راننده دارد؛ تولید می‌کنند، اما تکراری، بی‌ریسک و بدون افق، چیزی از درون تهی که فقط پوسته آن برای هماهنگی با دنیا و ادابازی های مسئولین بزک شده(چیزی شبیه بنرهای مناسبتی شهرداری تهران: بی نمک، جلف و تهیه از معنا و شور زندگی با ادبیاتی تکراری که با هر بار هزینه شان میتوان زندگی هزاران انسان خلاق را در کشور تأمین کرد). در چنین شرایطی، نه اکوسیستم شکل می‌گیرد، نه نسل جدیدی از خالقان پرورش می‌یابد، و نه اقتصاد خلاق به معنای واقعی کلمه محقق می‌شود.

بنابراین، مسئله‌ی اصلی صنایع خلاق در ایران را نمی‌توان صرفاً با بودجه، آموزش یا زیرساخت حل کرد. تا زمانی که منطق ساختارگرا، فردیت را برنمی‌تابد و خالق را به حاشیه می‌راند، صنایع خلاق در بهترین حالت، نامی زیبا بر مجموعه‌ای از فعالیت‌های پراکنده باقی خواهند ماند.

 

مثال‌های عینی: وقتی سیستم، خالق را حذف می‌کند

برای درک عملی تضاد میان ساختارگرایی و فرد خلاق، کافی است از سطح نظری فاصله بگیریم و به آنچه در میدان می‌گذرد نگاه کنیم. فشن، هنرهای تجسمی و صنایع دستی، سه حوزه‌ای هستند که این تضاد را با وضوحی بی‌واسطه نشان می‌دهند.

فشن: صنعتی بدون طراحِ به‌رسمیت‌شناخته‌شده

در ایران، با وجود چند دهه تلاش، آموزش دانشگاهی، جشنواره، نمایشگاه و حتی ادبیات رسمی «مد و لباس»، هنوز نمی‌توان از حتی یک طراح لباس به‌عنوان یک مرجع عمومی، چهره‌ی شناخته‌شده و صاحب امضا نام برد. این در حالی است که اگر معیار را خلاقیت، دانش و توان رقابت جهانی بدانیم، کمبود استعداد مسئله‌ی اصلی نیست.

طراحانی مانند نسیم اخوان، رضا ندیمی، امیرحسن مهدی‌زاده و بسیاری دیگر، در سطح ایده، اجرا و نگاه مفهومی، کاملاً توان حضور در فضای بین‌المللی را دارند. در حوزه‌ی جواهرات نیز نام‌هایی چون بنفشه همتی، غزل الیاسی، سولماز تقی‌لو و دیگران، نشان می‌دهند که مسئله نه فقدان خلاق، بلکه فقدان «جایگاه مشروع» برای خالق است در سایر حوزه هامثل کیف و کفش هم به همین ترتیب نه تنها چندین نفر بلکه هزارن نفر «فردیت خلاق» با کانسپت ایرانی در سراسر کشور داریم. کجا هستند؟! ساختار رسمی آنها را پشت پرده نگاه داشته.

مسئله اینجاست که حاکمیت، علاوه بر منطق ساختارگرا، به‌طور غیررسمی با مفهوم «ستاره» در فشن مسئله دارد. طراح مستقل، به‌دلیل ماهیت فردمحور، رسانه‌پذیر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌اش، به‌عنوان عنصری پرریسک تلقی می‌شود. در نتیجه، سیستم ترجیح می‌دهد با «طرح» کار کند، نه با «طراح».

این رویکرد، به‌وضوح در جشنواره‌ها و نظام نمایشگاهی دیده می‌شود. در اغلب رویدادهای رسمی مد و لباس، طرح برنده می‌شود، نه طراح. محصول دیده می‌شود، اما سازنده‌اش در حاشیه باقی می‌ماند. حتی در معدود استثناها-مانند سیزدهمین جشنواره مد و لباس فجر-که تلاش‌هایی برای توجه به طراح صورت گرفت، این نگاه هرگز به یک سیاست پایدار تبدیل نشد.

نتیجه آن است که فشن ایران، به‌جای ساختن طراحان مرجع، به آرشیوی از طرح‌های بی‌هویت تبدیل می‌شود؛ طرح‌هایی که نه مسیر رشد دارند، نه تداوم، و نه امکان تبدیل شدن به یک برند فرهنگی.

 

صنایع دستی: میراث بی‌نام

همین منطق را می‌توان با شدتی حتی بیشتر در حوزه‌ی صنایع دستی مشاهده کرد. صنایع دستی ایران، از نظر کیفیت، تنوع و سابقه، یکی از غنی‌ترین نمونه‌ها در جهان است. اما یک پرسش ساده، عمق مسئله را آشکار می‌کند:

  • بهترین کوزه‌گر ایرانی کیست؟

  • بهترین طراح فرش معاصر چه کسی است؟

  • بهترین سوزن‌دوز، خاتم‌کار یا سفال‌گر امروز ایران چه نام دارد؟

در اغلب موارد، پاسخی وجود ندارد. نه به این دلیل که استادکاران برجسته‌ای نداریم، بلکه چون سیستم، نیازی به شناخته‌شدن آن‌ها احساس نمی‌کند. در ساختار رسمی، «اثر» مهم است، نه «مؤلف». محصول به‌عنوان نماینده‌ی یک منطقه، یک سبک یا یک میراث معرفی می‌شود، اما فردی که آن را خلق کرده، در بهترین حالت، در حاشیه می‌ماند.

این حذف نام، پیامدهای عمیقی دارد:

  • وقتی فرد دیده نمی‌شود، مسیر رشد شخصی شکل نمی‌گیرد؛

  • وقتی مرجعیت ساخته نمی‌شود، نسل بعدی الگو ندارد؛

  • و وقتی فردیت حذف می‌شود، نوآوری جای خود را به تکرار می‌دهد.

صنایع دستی، به‌جای آن‌که بستری برای رشد خالقان معاصر باشد، به موزه‌ای زنده اما ایستا تبدیل می‌شود؛ میراثی که حفظ می‌شود، اما توسعه پیدا نمی‌کند.

 

نهادهای رسمی: جست‌وجوی شرکت، نه خلاق

این نگاه ساختارگرا، در نهادهای به‌ظاهر نوآور نیز تکرار می‌شود. نهادهایی مانند ستاد توسعه فناوری‌های نرم و دانش‌بنیان، در اغلب فراخوان‌ها، به‌دنبال شرکت‌ها، استارتاپ‌ها و تیم‌های رسمی هستند. در حالی که ماهیت خلاقیت، الزاماً از یک شرکت آغاز نمی‌شود.

خلاقیت، در ذات خود، فردی است. ممکن است-و تأکید می‌کنیم ممکن است، نه حتماً-در مسیر رشد، به تیم، استودیو یا شرکت تبدیل شود. اما مطالبه‌ی ساختار از همان نقطه‌ی آغاز، عملاً بسیاری از خلاقان را از میدان خارج می‌کند؛ کسانی که ایده، نگاه و توان دارند، اما نه تمایل و نه امکان حل شدن فوری در قالب‌های اداری.

این تناقض، دقیقاً در تضاد با معنای «صنایع خلاق» است. اگر خلاقیت محور این صنایع است، حذف خالق از نقطه‌ی شروع، چیزی جز تضعیف ریشه‌ای آن‌ها به‌همراه ندارد.

 

به عبارتی در فشن، هنرهای تجسمی و صنایع دستی، الگوی واحدی تکرار می‌شود:

سیستم با محصول کار می‌کند، نه با انسان.

اما صنایع خلاق، دقیقاً از جایی زنده می‌شوند که انسان، دیده، معتبر و تقویت شود.

تا زمانی که نهاد رسمی، جشنواره، سیاست‌گذار و حتی بازار، به‌جای ساختن مرجع انسانی، صرفاً به خروجی‌های بی‌نام بسنده کند، صنایع خلاق ایران در سطحی باقی خواهند ماند که «وجود دارند»، اما «اثرگذار نیستند».

 

خروج از دایره‌ی ساختار: راه برون رفت  در دستان بخش خصوصی است

در زیست‌بوم صنایع خلاق ایران، ساختار رسمی شبیه دیوارهای سفالی قدیمی است؛ زیبا، سنتی، گاه با نقوش میهن‌دوستانه و به اقتضای زمان ملی گرایانه، اما ترک‌خورده و خشک. سال‌هاست که این دیوار با رنگ و شعار ترمیم می‌شود، اما رطوبتِ خلاقیت از زیر آن عبور نمی‌کند. چرا؟ چون خلاقیت، مثل آب، بی‌شکل است؛ در قالب نمی‌ماند، در آیین‌نامه حل نمی‌شود، و اگر سد بسازی و راهی پیدا نکند یا خشک می‌شود.

در چنین وضعیتی، انتظار برای تغییر از درون ساختار، چیزی شبیه به انتظار روئیدن آناناس از بوته سیب زمینی است. ساختار اداری ایران، ذاتاً برای حفظ نظم ساخته شده نه برای تولید معنا. ادارات، ستادها و شوراها، به‌جای آن‌که زمینِ شخم‌خورده برای ایده باشند، تبدیل به موزه‌هایی از طرح‌های بی‌جان شده‌اند. و در این میان، خالقان، همان باغبان‌هایی‌اند که اجازه ندارند خاک را لمس کنند.

راه خروج از این وضعیت، نه در «اصلاح دستورالعمل» است و نه در تشکیل یک «نهاد جدید برای خلاقیت».

راه خروج، در بازیابی فردیت در بستر بخش خصوصی است.

بخش خصوصی، اگر بخواهد واقعاً خلاق باشد، باید نقش خود را از «سرمایه‌گذار محصول» به «حامی انسان» تغییر دهد. یعنی به‌جای اسپانسر یک جشنواره یا تولیدکننده‌ی یک لباس، تبدیل شود به پرورش‌دهنده‌ی یک طراح، یک ایده‌پرداز، یک ذهن آزاد. این همان جایی است که سیستم رسمی نتوانسته وارد شود، چون فرد را نمی‌فهمد - اما بخش خصوصی می‌تواند، چون از سود و بقا می‌فهمد.

در این چشم‌انداز، خالق، نادرترین سرمایه‌ی ممکن است؛ منبعی که اگر دیده شود، نه فقط محصول خلق می‌کند، بلکه جریان فرهنگی می‌سازد. بخش خصوصی هوشمند، اگر به‌جای بازاریابی صرف، به سازندگان معنا سرمایه‌گذاری کند، آن‌گاه صنایع خلاق می‌توانند مسیر طبیعی رشد خود را بازیابند.

این تحول اما، فقط اقتصادی نیست؛ یک تغییر فلسفی است. جامعه‌ای که خالق خود را نادیده می‌گیرد، دیر یا زود خلاقیتش را از دست می‌دهد و جامعه‌ای که خالق را به رسمیت بشناسد، حتی با حداقل منابع، می‌تواند تمدن فرهنگی بسازد.

برای این شناخت، کافی است بینش از «خروجی قابل کنترل» به «فرد مسئول» تغییر کند:

  • در فشن، به‌جای مسابقه طرح، می‌توان رزیدنسی طراح راه انداخت؛

  • در صنایع دستی، به‌جای نمایشگاه بی‌نام، می‌توان برند استادی ساخت؛

  • در هنرهای تجسمی، به‌جای گالری‌های تجاری صرف، ساختارهای حمایت از هنرمند مستقل ایجاد کرد.

هرجا که بخش خصوصی به جای تکرار منطق دولتی، به منطق زیستی خلاقیت نزدیک شود، اکوسیستم آغاز خواهد شد. و برخلاف تصور رایج، این انقلاب فرهنگی نیازمند بودجه‌های کلان نیست، بلکه نیازمند فهم تفاوت میان «سرمایه‌گذاری بر محصول» و «سرمایه‌گذاری بر انسان» است.

در چنین چشم‌اندازی، ایرانِ بدون نفت می‌تواند به معنای واقعی بازمتولد شود؛ نه از چاه، بلکه از ذهن. چاه جدید، ایده‌ای است که از دل فرد خلاق می‌جوشد؛ نفت تازه، انرژی خلاقیت انسانی است و همان‌طور که هر چاه نیاز به زمین دارد، خلاقیت هم نیاز به خاک دارد  خاکی که نه بوروکراسی، بلکه اعتماد و آزادی است.

اگر صنایع خلاق قرار است ستون آینده‌ی اقتصاد ایران شوند، باید از «دیوارهای سفالین» عبور کنند؛ باید درون خود، جریان آب بسازند، نه فرم سنگ.

این خروج، از درون ساختار ممکن نیست  از بیرون آن، با شبکه‌ی بخش خصوصی، جامعه هنرمندان و سازندگان معنا ممکن است. روزی که بخش خصوصی تصمیم بگیرد به جای خرید محصول، خالق را بخرد، نخستین انقلاب فرهنگی اقتصادی ایران آغاز خواهد شد و شاید آن روز، فرش، لباس و سفال ایرانی نه فقط نشانه‌ی یک گذشته‌ی پرشکوه، بلکه امضای یک اکنون خلاق باشند.

صنایع خلاقصنایع دستیخلاقیتفردگراییفردیت
۴
۰
شریف رضوی
شریف رضوی
شریف رضوی هستم، پژوهشگر فرهنگ، صنایع خلاق و زبانشناسی شناختی فرهنگی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید