سلام:)
از بین همه فصلای سال بهار رو به شدت دوست دارم.هوای معتدل،درختایی که تازه شکوفه زدن و آسمون آبی که رنگ و بوی زندگی میده. انگار تمام مخلوقات خدا توی دنیا زندگی رو از سر میگیرن و همه چیز رو دوباره آغاز میکنن؛شروع دوباره،گذر از رنج ها و زخم هایی که روی تن آدم نقش بسته خیلی سخته اما هربار که از پسش بربیای قویتر از گذشته میشی و هر چیز ساده و پیش پا افتادهای مثل قبل نمیتونه ناراحتت کنه.انسانی که یکی دوبار قلبش شکسته باشه خیلی قویتر از کسیه که یه قلب پاستوریزه داره و هیچ جای زخمی روش دیده نمیشه.
بهار امسال رو بازهم مثل سال گذشته در حالی گذروندم که یکی از عشق های زندگیم یعنی بابای عزیزم رو کنارم نداشتم.سال گذشته به شدت سخت و طاقتفرسا بود برام.هنوزم دلم میخواد هرباری که از خواب بیدار میشم صدای یه مرد مهربون رو توی خونمون بشنوم که داره میگه عشقایمن پاشن بیان صبحونهشون رو بخورن،بچه ها بدویید سنگک تازه تموم بشه خودتون ضرر میکنیدا! حالا خوددانید:)
اما دیگه اون صدا رو نمیشنوم،۵۵۸ روزه که جز توی بعضی فیلمای خانوادگی صدای قشنگی که بهم آرامش میداد به گوشم نخورده.فک میکردم گذر زمان همه رنجا رو کمتر میکنه اما در این مورد به هیچ وجه کارساز نیست؛فقط دل آدم روز به روز بیشتر تنگ میشه و بیشتر حس میکنی که چقدر به وجودش نیازمندی.

البته که همیشه روح من به روح تمام کسایی که دوسشون دارم و به هر دلیلی ازم دور بودن گره خورده.ناگسستنی🙃🤝🏻
سعی کردم این مدت از اوقات زندگیم بهتر استفاده کنم،متاسفانه در جنبه ساعت خواب و بیداری به شدت ضعف دارم و نمیتونم زود از خواب بیدار بشم و زود به رختخواب برم.این مدت سعی کردم روی مهارت آشپزیم بیشتر از قبل کار کنم و بهتر بشم که متوجه شدم علاقه خیلی زیادی به آشپزی کردن دارم.مخصوصا اگه بخوام کیک بپزم یا ترشی و یا یه مربای خیلی خوشمزه درست کنم حسابی حالم خوب میشه.

یه چندر روزی هم رفتم باشگاه که به علت دوری باشگاه از خونمون حسابی خسته میشدم و تنبلی بر من غلبه کرد و ولش کردم.البته وزن من متناسبه اما اون حس باشگاه رفتن و کار کردن روی خودم رو دوس دارم؛بنابراین تصمیم دارم که حتما توی تابستون برم باشگاه.ولی خب ترجیح میدم به همین باشگاه کوچولوی نزدیک خونمون اکتفا کنم چون اون یکی خیلی دور بود و حسابی خسته میشدم.
بهار امسال تا دلتون بخواد کتاب خوندم،تصمیم گرفتم هر کتابی که میخونم راجع بهش بنویسم.راستش تصمیمم برای خوندن کتابِ بیشتر بازهم برمیگرده به خوندن یه کتاب! کتاب «تولستوی و مبل بنفش» رو داشتم میخوندم،راجع به یه خانوم بود که خواهرش رو از دست داده بود و برای تسکین قلب شکستهش تصمیم گرفته بود به کتابا پناه ببره.روی مبل بنفش خونهش مینشست و هرروز یه کتاب رو تموم میکرد.منم چنین تصمیمی گرفتم،به خاطر اینکه حس کردم منو نویسندهکتاب درد مشترکی داریم و راستش چقدر از تصمیمی که گرفته بود خوشم اومد.خوندن رنج و درد های دیگران در دل کتاب ها باعث میشه بفهمی که تو تنها کسی نیستی که داری درد میکشی،اگر هرکدوم از ما در رنگ پوست و چهره و هرچیزی متفاوت باشیم در احساساتمون باهم مشترک هستیم.خوندن کتابهایی که داستان شادی و خوشبختی انسان ها رو روایت میکرد هم باعث میشد یه زندگی جدیدو تجربه کنم.

شخصیت های توی کتابا تفاوتشون با آدمای واقعی توی دنیا اینه که کاملا عریان و پاک از هر دروغ و ریایی هستن.ما آدما نمیتونیم توی دنیا تمام جنبه های شخصیتمون رو برای دیگران رو کنیم،ممکنه طرد بشیم یا ازمون سو استفاده بشه یا دیگران نتونن باهامون کنار بیان،اما توی کتابا آدما خود خود واقعیشون هستن و این باعث میشه حس همزادپنداری و نزدیکی خیلی بیشتری بهشون کنی.
قشنگترین بخش بهار برای من طبیعت قشنگشه.گل و گیاه و درختا و در صدر همه اونا آسمون آبی که دل آدمو میبره.
به شخصه من اگه حالم بد باشه رفتن به دل طبیعت و تماشای زیباییهایی که خداوند خلق کرده حالمو خوب میکنه.

خدایا شکرت به خاطر بهار:)
شما چطور؟ بهار خوبی رو پشت سر گذاشتید؟🙃