سلام:)
من تقریبا تمام کتاب هایی که از خواهران برونته باشه رو دوست دارم از جین ایر و اگنس گری گرفته تا بر بلندی های بادگیر؛شاید غم و اندوه و البته رشد و ترقی که در عین سختی های بسیار در زندگی شخصیت های اصلی جریان داره اینقدر من رو مجذوب این کتاب های فوقالعاده از خواهران برونتهای که خودشون هم به شخصه سختی های زیادی کشیدن میکنه.
به تازگی کتاب پروفسور اثر خانوم شارلوت برونته رو خوندم که من رو به یاد کتاب حین ایر انداخت،البته با تفاوت های جزئی و اینکه در جین ایر داستان دختری رو میخونیم که در عین سختی ها دارای عزت نفس به شدت بالاییه و فقر و تنگدستی زمان هرگز اجاره نمیده از ماهیت اصلی خودش دور بشه، با معلم سرخونه بودن زندگیش رو میچرخونه و در این حین عشق ببین جین و آقای راچستر هم بر جذابیت داستان اضافه میکنه.

داستان پروفسور هم حالا راجع به مردی به اسم ویلیامه؛ کسی که از همون دوران بچگی پدر و مادرش رو از دست داده،پدری که قبل به دنیا اومدنش دچار ورشکستگی مالی شده و مادری که بعد از مرگ پدر در عین دست و پنجه نرم کردن با فقر مالی در حین زایمان ویلیام از دنیا میره.تنها کسی که براش باقی مونده برادری به اسم ادوارد هست که ازش چندسالی بزرگتره.ادوراد و ویلیام برای ادامه زندگی به خونه داییاشون میرن اما ویلیام بیچاره قصه ما نه از عشق برادرش اردوارد بهره مند میشه و نه از محبت داییهای بیعاطفهش.
این دقیقا همون قسمت سختی های شخصیت اصلی داستانه که شباهت زیادی به جین ایر خانوم برونته داره.جین ایری که تنهاست و خودش باید با این تنهایی کنار بیاد؛نه خبری از خانواده درست و حسابی هست و نه عشق و محبتی در زندگیش جریان داره.
درست مانند جین در کتاب پروفسور هم خانوم برونته برای ویلیام شغل معلم بودن رو در نظر میگیره. ویلیام به موسسهای در بروکسل میره و در اونجا مشغول به کار میشه،ماجراها و علاقههایی براش پیش میاد تا اینکه در قسمت جذاب داستان با خانومی به اسم فرانسیس آشنا میشه.
فرانسیس دختر مهربون و سرزندهایه،پر از خلاقیت در چیدمان خونه و بسیار مرتب و باادبه.
عشق بین فرانسیس و ویلیام دقیقا همون قسمت جذاب داستانه.درست مانند عشق بین جین ایر و آقای راچستر که کششی خالص و پاک بود،حالا خانوم برونته هم بین فرانسیس و ویلیام چنین علاقهای رو رقم زده.
علاقهای که ناشی از دوست داشتن حقیقت وجودی طرف مقابله نه ظاهر، مال و منال، مکنت یا جایگاه اجتماعی.
در قسمتی از کتاب ویلیام راجع به عشق بین خودش و فرانسیس میگه ما در زندگیمون دو چیز رو هرگز ترک نکردیم امید و آموختن.
به اینجای کتاب که رسیدم،بیشتر ازش لذت بردم،فرانسیس و ویلیام در عین فقری که دوتاشون داشتن،همه چیز رو باهم ساختن و زندگی آروم و شیرینی رو در کنار هم رقم زدن. موفقیتشون ناشی از عدم ناامیدی در شرایط سخت و البته یادگرفتن و آموحتن متناوب در هر شرایطی بود.
خانوم برونته کتاب جین ایر رو با عشق پر از آرامش بین جین و ادوارد راچستر تموم میکنه،کتاب پروفسور رو هم با عشق خالص بین فرانسیس و ویلیام و درون هر دوی اونا آرامشی عمیق موج میزنه؛بهم رسیدن هایی که باعث آروم شدن روح هردوشون میشه.

داستان های خانوم شارلوت برونته شباهت بسیاری به زندگی خودش داره.تنهایی و دلبستگی و اندوه و عشقهایی که درون رمانهاش جریان داره برای خود خانوم برونته هم اتفاق افتاده.البته با این تفاوت که دلبستگی های عمیقی که شارلوت به کسی داشته هرگز به نتیجه نرسیده؛مشهور ترین اونا علاقه خانوم برونته به استادش در بروکسل بوده که به علت تاهل این استاد سرانجامی نداشته. علاقهای که طبق نوشته های نویسنده به نظر بسیار عمیق و پرشور بوده؛گویا سختی و مقاومت و مرز های جین ایر در عشق در خود نویسنده خیلی کمتر دیده میشه!
شارلوت در سال ۱۸۵۴ با آرتور بل نیکولز کشیشی که سالها دستیار پدرش بوده ازدواج میکنه،ازدواجی که به نظر آروم و بامحبت بوده اما متاسفانه نه ماه بعد از ازدواج در ۳۸ سالگی از دنیا میره.
شاید مهمترین تفاوتی که خانوم برونته با قهرمان های کتابهاش داره اینه که این شخصیت ها اغلب به خواسته هایی که آرزوهای خود خانوم برونته بوده رسیدن اما خودش نه؛عشقی که هم عمیق باشه و هم از نطر اخلاقی پذیرفتنی و زندگیای که بتونه در اون هم محبت رو داشته باشه و هم استقلال و احترام خودش رو حفظ کنه.
میدونید با خودم فکر کردم،شاید زیباترین جادوی نویسندگی همین باشه؛ اینکه نویسنده همیشه مجبور نیست اون زندگیای رو که مینویسه، خودش لزوما زندگی کرده باشه. شارلوت برونته شاید هرگز به عشقی که سالها آرزوش رو داشت نرسید و اون آرامشی رو که برای قهرمانانش تصویر میکرد، تنها برای مدت کوتاهی تجربه کرد. اما با قدرت قلمش، جین ایر، ویلیام و فرانسیس رو به همون آرزوهایی رسوند که خودش در حسرتشون بود؛ عشقی آگاهانه، آرامشی عمیق، استقلال و کرامتی که هیچ سختیای نتونست از اونا بگیره.
شاید نویسنده همیشه نمیتونه سرنوشت خودش رو بازنویسی کنه، اما این قدرت رو داره که سرنوشت شخصیتهاش رو اونطوری که آرزو میکنه رقم بزنه و همین یکی از زیباترین و غمانگیزترین جلوههای نویسندگیه؛ اینکه گاهی نویسنده، رؤیاهای نزیستهی خودش رو در زندگی شخصیتهایی که آفریده، به حقیقت تبدیل میکنه؛جایی که قلم میتونه همون چیزی رو بسازه که زندگی نتونسته به خودش ببخشه!