
این تحلیل بر گرفته از شرکت در چندین سخنرانی و جلسات متعدد و گزارشات میدانی که بدستم رسیده است ارائه می گردد.
اقتصاد و مسائل اجتماعی، پدیدههایی تکعلتی نیستند. تجربه نشان میدهد هرجا یک مسئله اجتماعی شکل میگیرد، سه مؤلفه همزمان در آن نقش دارند:
نرمافزار حکمرانی، سیاستهای اجرایی، و فرهنگ عمومی.
در بحرانهای اخیر، طراحی هوشمندانهای شکل گرفت که تمام مشکلات اقتصادی صرفاً به سیاستهای دولت تقلیل داده شود؛ گویی نه در فرهنگ مصرف مسئلهای وجود دارد و نه در ساختارهای حکمرانی ایرادی. این تقلیلگرایی خطرناک است، زیرا اگر شکاف میان مردم و حاکمیت ایجاد شود، هر اصلاح اقتصادی—even درست—بیاثر خواهد شد.
واقعیت این است که بخشی از اعتراضها وارد است؛ از نوسانات ارزی گرفته تا اختلال در نظام بازار. اما بخشی از این فشارها ریشه در رفتارهای جمعی، مصرف هیجانی، و برداشتهای نادرست اقتصادی دارد. نادیده گرفتن این ضلع، به معنای دیدن فقط یکسوم حقیقت است.
دولت در شرایطی قرار گرفت که ادامه مسیر گذشته عملاً ناممکن شده بود.
ترکیب همزمان چند عامل کمسابقه—از خشکسالی و ناترازی انرژی، تا جنگ، افت قیمت جهانی نفت، محدودیتهای جدید ارزی و تحریمهای پیچیدهتر—کشور را به یک ناترازی جدی مالی رساند.
در چنین نقطهای، خطر اصلی نه تورم، بلکه قحطی کالا و دلاریزهشدن اقتصاد بود؛ وضعیتی که اگر رخ میداد، کنترل آن بهمراتب پرهزینهتر و خطرناکتر میشد. تصمیم حذف ارز ترجیحی و تزریق همزمان به بازار کالا و ارز، یک «جراحی» بود؛ پرهزینه، دردناک، اما ناگزیر.
نتیجه کوتاهمدت آن روشن است:
وفور نسبی کالا، کاهش صفهای ارزی، و بازگشت حداقلی ثبات.
اما اشکال همچنان باقی است؛ زیرا بدون اصلاح مبنایی در نظام قیمتگذاری، مقابله با بازارهای غیررسمی و نقدشوندگی دلارهای خارج از چرخه رسمی، نوسانات دوباره بازمیگردد.
مسئله اصلی امروز اقتصاد ایران، فقط تصمیم دولت نیست؛ نبود گفتوگو با مردم است.
اقناع صورت نگرفت، روایت صادقانه ارائه نشد، و از ظرفیتهای مردمی استفاده نشد.
در حالی که تجربه نشان داده هرجا مردم وارد میدان شدهاند—چه در امنیت، چه در بحرانها—کشور عبور کرده است. اقتصاد نیز استثنا نیست. مدیریت مصرف، پرهیز از خرید هیجانی ارز و طلا، استفاده از شبکههای مردمی در توزیع کالا، و بازتعریف الگوی مصرف، میتواند اثراتی همسنگ دهها میلیارد دلار داشته باشد.
این مسیر البته ساده نیست و هزینه اجتماعی دارد؛ اما جایگزین آن، فرسایش اعتماد عمومی و تشدید نابرابری است. اقتصاد مقاومتی، اگر به گفتمان عمومی تبدیل نشود، فقط یک سند میماند. مسئولیت این گفتمانسازی، هم بر دوش حاکمیت است و هم نخبگان و کنشگران اجتماعی.
آنچه امروز با آن مواجهایم، نه بنبست اقتصادی است و نه فروپاشی راهبردی.
ایران از نظر منابع، موقعیت منطقهای و ظرفیت انسانی، هنوز در موقعیت ممتاز است. مشکل اصلی، ناهمزمانی تصمیم، روایت و مشارکت مردم است.
عبور از این وضعیت، نه با شعار ممکن است و نه با تقابل؛
بلکه با صداقت، توضیح، اصلاح تدریجی و آوردن مردم به میدان اقتصاد.
این نگاه، نه توجیه وضع موجود است و نه نفی نقد؛
بلکه تلاشی است برای دیدن «تمام تصویر» و انتخاب مسیر کمهزینهتر برای آینده کشور.