بعد از نیمه شب : تسلیم نشدن

من فکر میکنم ما آدما ، شبا نسخه های بهتری رو از خودمون ارائه میدیم ؛ چون احساساتمون مثل ستاره ها نمایان تر میشه ، بیشتر فکرهای زیبایی مثل عشق توی ما روشن میشه، راحت تر حرف دلمونو میزنیم،راحت تر میتونیم به مسائل مختلف فکر کنیم و بیشتر شبیه خود واقعی مون میشیم .(حالا فارغ از اینکه خود واقعیمون رو چقدر دوست داشته باشیم)

بنابراین تصمیم گرفتم هرازگاهی یکسری پست رو شبا بنویسم و منتشر کنم ، پست هایی که حرف های دلی تری توشون وجود داره و شاید اگه هر زمان دیگه ای بود (صبح یا ظهر) منتشرشون نمیکردم؛ اما حس میکنم که باید این حرفا زده بشه و کمتر توی خودمون بریزیم ، شاید کمتر خونده بشه یا هر چی ؛ اما همین که نوشته یا گفته بشه یه بار سنگینی که مثل یه وزنه ۱۰۰۰ کیلویی رو قلبمون سنگینی میکنه رو بر میداره. خلاصه که تیتر این پست ها "بعد از نیمه شب" هست.

امشب میخوام در مورد تسلیم نشدن بنویسم ، اما نه از این سبک حرف هایی که جدیدا مد شده ؛ یه نکته ای که دوست داشتم بگم اینه که شاید بعضیا همون حرف ها هم روشون تاثیر مثبت میذاره ... که اگه میذاره ، خداروشکر...فکر میکنم مهم ترین مسئله انسان توی زندگی جنگ بین تسلیم شدن یا تسلیم نشدنه ، حالا اگه کسی با خوندن و شنیدن اون سبک متن ها و حرف ها حالش بهتر میشه ، چرا سعی کنیم تمام مدت بهش بگیم این متن ها و صحبت ها فایده نداره؟ بنظرم بذاریم هر کی با هر چی میتونه خوش باشه ... با هر سبک موسیقی... هر سبک فیلمی و... . انقدر حال بد زیاد هست (بخصوص توی این دوره زمانی... بخصوص اینجا...) که هر شخص میتونه سراسر افکار ناامیدی توی ذهنش داشته باشه، اگه کمکی نمیکنیم، زخمی هم نزنیم. اگه دست کسی رو که در حال سقوط از لب پرتگاه هست و دست نیاز به سمت ما گرفته رو نمیگیریم،لگدش هم نکنیم. کاش همه به این باور برسن که بفهمن کلمات چه بار سنگینی رو دارن ، اگه کسی از حال بدش به ما گفت یا اگه خبر رسید که فلانی توی جه شرایط سختیه ، اگه کمکی بهش نمیکنیم حداقل پشت سرش صفحه نچینیم و دست از قضاوت کردن اون شخص برداریم؛ باور کنیم که اون شخص یه قدم تا تسلیم کردن خودش به زندگی فاصله داره.

اما بحث اصلی...این دو سه شب اخیر ، شب های تلخی بوده... شب هایی که فکر و غصه ما رو رها نکرد و نمیکنه. خود من بعد دو شب که واقعا از شدت ناراحتی ، حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم ، خواستم با موزیک گوش دادن که همیشه بهم کمک میکنه، از این افکار خلاص شم... اما نه... از همون اول شروع آهنگ، یه چیزی دلمو میزد‌... یکی با شعر ضعیف ، یکی با ملودیش، یکی با صدای بلند گیتارش، یکی با صدای پیانوش‌... فایده ای نداشت، آهنگ های محبوبم فقط داشتن حالمو بدتر میکردن.

تصمیم گرفتم شروع کنم به فیلم نگاه کردن ، یکی دیگه از سرگرمی های مورد علاقم...اما بازم نه... فیلم ها،انیمه ها...تفاوتی نداشتن ، هیچکدومشون بیشتر از ده دقیقه دووم نمیاوردن...همه فیلم ها خسته کننده و رو مخ شده بودن.

ولی من نمیخواستم کم بیارم... میدونستم اگه این غصه ها کم نشن، باز کار همیشگی شون رو میکنن...باز منو زمین میزنن و باز از هدفم دور میشم.کم نبوده تعداد دفعاتی که تا بلند شدیم،هزار جور بلا سمتمون روانه شده...کم نبوده دفعاتی که از آدمای نزدیک زندگیمون خوردیم و زمین خوردیم... کم نبوده دفعاتی که تا لبخند اومده رو صورتمون نقش ببنده ، باز تبدیل به گریه ش کردن...نه...اصلا کم نبوده... به قدر کافی فکر میکنم زخم رو تنه این درخت هست که دیگه نخواد مثل اون نهال اولیه بیفته...هر چقدر سخت تر شه، هر چقدر تبر ها تیز تر بشن ما هم تنومند تر میشیم.

با زیر چشم های کبود،قلب های زخمی و کمر های شکسته، حداقل اینو میدونستم که نباید باز بشکنم.

راه حل اینبار اما برای من توی موزیک و فیلم و بیرون رفتن با دوستام نبود، اینبار راه حل،اشک ریختن و خالی شدن بود... خالی شدن از شیشه غمی که هر روز بزرگتر و سنگین تر میشه...این شیشه هیچوقت خالی نمیشه و قرار هم نیس بشه... بخصوص برای ما... پس شاید بهتره هر چند سخت...هر چند زجر آور ، تحملش کنیم تا بتونیم سرپا شیم و اهدافمونو توی این تاریکی گم نکنیم.





این پست قرار نبود هیچوقت نوشته بشه ... اصلا فکری براش نداشتم و میخواستم یه داستان کوتاهی رو منتشر کنم اما این حال بد دو سه شب ما، و اینکه دوست داشتم چیزی در مورد این شبا بنویسم باعث شد این پست رو بنویسم، دیشب خواستم یه چیزهایی بنویسم که به احوالمون بیشتر بیاد و غمگین تر باشه ... اما گفتم تکرار مکررات نکنم... ناراحتی قلب ما رو شکفته، دو دستی گلوی ما رو چسبیده و بغضمونو ترکونده، خسته مون کرده، تا بوده همین بوده...ولی اجالتا فعلا من با همین حال بد هم شده ادامه میدم و اهدافم رو توی این حال خرابم گم نمیکنم، چون به امید رسیدن به همین اهدافمه که نفس میکشم و شاید آخرین برگ برندمه مقابل این زندگی بی رحم و الا که خوشی بارشو خیلی وقته از اینجا بسته و رفته...


مهدی اسدی