
این پرسش قدیمی اما همیشه زنده است: فرهنگ مهمتر است یا مذهب؟ ذهن بسیاری از ما زمانی درگیر این مسئله میشود که با افرادی روبهرو میشویم که در ظاهر مذهبیاند، در صف اول مناسک دینی میایستند و در مقام تبلیغ و تربیت سخنها میرانند، اما در عمل، در تربیت فرزندان خود، در مهربانی با خلق خدا و حتی در رشد شخصیتی خویش درماندهاند. کسانی که دینشان به جای آنکه بوی رحمت بدهد، رنگ ریا گرفته است. در برابرشان، انسان درمییابد که ظاهرِ مذهب، اگر به جان اخلاق و عقل نرسد، تنها پوستهای توخالی است.
ویا کسانی که ادعای فرهنگ بالا و غنی ، کهن و عالی را دارند اما دریغ و صد دریغ از حرکتی یا سخنی یا حتی لفظی که بتوان با آن به عمق فرهنگ و شعور او پی برد و از او به عنوان یک نمونه از یک انسان با فرهنگ یاد کرد .
جدال واژهها یا حقیقتی عمیقتر؟
واژگان "فرهنگ" و "مذهب" هر دو در ادعا میکوشند "انسان" را بسازند. اما تاریخ و تجربه نشان داده است که هر کدام گاهی میتوانند درست در خلاف جهت حرکت کنند:
فرهنگی که به جای رشد، تخریب انسان و آیندهاش را رقم بزند.
مذهبی که تنها در کلام و ظاهر باقی بماند و حتی خدا نیز آن را نپذیرد.
چرا انسانِ امروز، با همه تواناییهای ذهنی و فرصتهای دانشی، کمتر از قدرت تفکر بهره میگیرد؟ چرا هدف نهایی، یعنی «به کمال رسیدن»، چنین غریب و تنها مانده و در میان واژگانی چون «به رفاه رسیدن» و «به قدرت رسیدن» گم شده است؟
وسیله و هدف؛ خط باریک تمایز
رفاه، قدرت و ثروت میتوانند ابزار باشند، اما هرگاه از هدف اصلی جدا شوند، خود به بت تبدیل میگردند. آن هدف غایی چیزی جز کمال، حقیقت، نیکی و زیبایی نیست. ارزشها اگر با اخلاق و تفکر همراه نشوند، فرهنگ به تقلید کور تبدیل میشود و مذهب به مناسکگرایی بیروح.
درست در همین افکار بود که به دنبالش سؤال دوم به ذهنم رسید .

از آنجایی که تا به امروز در این مورد کتابی نخوانده بودم یا جوابی پیدا نکرده بودم به سراغ یار خوب اینروزها قرن 21، AI رفتم و جواب را اینگونه دریافتم :
زمانی راه را گم کرده ای که به جای اخلاقیات انسانی چیزهایی دیگری را جایگزین کرده باشی
۱. خشم مقدس به جای آرامش درونی.
۲.سختگیری بر دیگران و آسانگیری بر خویش.
۳.ظاهرگرایی و منزلتطلبی به جای فروتنی.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
«سعدی شیرازی»
۴