
امروز که ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ است ، تنها چیزی که میتواند مرا سرگرم کند و استرس را از من کم کند ، خواندن کتاب بود .
چقدر ادبیات روس زیباست ، چقدر گیراست و چقدر آموزنده
انگار در یک جایی از تاریخ ما می گذرد .
این کتاب را برنامه طاقچه به من توصیه کرد چون قلعه مالویل را پسندیده بودم .
کاش سخن را کوتاه کنم و ادامه را از متن خود کتاب بگذارم .
کلام درباره تفاوت دو نسل است ، نسلی سنتی و نسل مدرن

۸۲. پدران و پسران
— میخواهید بدانید ما چه کار میکنیم؟ یا چند وقت پیش ما میگفتیم کارمندان اداری ما رشوه میگیرند، یا جاده های خوبی نداریم، سازمانهای تجاری و دادگاههای ما درست کار نمیکنند و...
— هان، فهمیدم. شما افشاگرید. اینطور نیست؟ من هم خیلی از تهمتهایی که شما میزنید موافقم، ولی...
— بعد ما فهمیدیم که حرف زدن به تنهایی...حرف زدن راجع به دردهایمان بیهوده است و این کار جز حقارت و وضع قوانین بی ربط سود دیگری ندارد ، به ما ثابت شد که عاقلان ما، یعنی همان آدم های مترقی و افشاگر،به هیچ دردی نمی خورند ...
فهمیدیم که فقط مشغول گفتن مزخرفاتیم ، از صنعت و هنر و حکومت پارلمانتاریسم وکالت و ....خدا می داند چه چیزهای دیگری گفت و گو می کنیم، در حالی که بحث بر سر نان شب است و موهمات وحشیانه ما را خفه میکنند.