ساعت یازده و نیم شبه و من حدود نیم ساعت پیش رفتم پی وی دوست قدیمی و دورم و طی چندین ویس خشمگین و قرمز رنگ راجع به روزهای اخیرم و پلیدی نامتناهی آدم ها غر زدم و خب مثل همیشه دوستم با عبارت بی ادبانه ای من و به آرامش و به دایورت کردن رویدادهای اخیر به یه نقطه از بدن دعوت کرد
که خب در کمال تعجب اثر کرد
در کمال تعجب و میگم چون خب معمولا اثر نمیکرد
معمولا من اون آدم رو متهم میکردم به این که اه چجوری میتونی انقدر بیخیال بی تفاوت و بی احساس باشی؟
که خب این سری دیدم گاهی اوقات این شل گرفتنه باعث میشه خود آدم آرامش بیشتری بگیره
و بهتره منم انقدر اهمیت دهنده و حساس و باتوجه نباشم.
میدونی این دوران خیلی زیاد به آخرین بارها فکر کردم
و خب !
چقدر احساساتم نسبت به آدم ها تو این دوران عوض شد
چه اقیانوس هایی که عمیق تر شدن و چه برکه هایی که خشکیده شدن
چه مهره هایی که سوختن و چه مهره هایی که تقلب کردند
میدونی داشتم به دلم نگاه میکردم و دیدم احتمالا چند تا پروانه ی خشک شده اونجا مونده باشن تا بخوام به آدم های جدید فرصت های دوباره بدم
و درست حدس زدم بله چند تا پروانه ی مرده ی خشک شده تو دلم باقی موندن
ولی خب حقیقت اینه دلم نمیخواد به آدم جدید فرصت دوباره بدم
چون اون پروانه ها رو آدم مورعلاقه م کشته بودشون
اگه بپرسند بیشتر از همه دلتنگ کی هستی؟ میگم معلومه که خودم
میدونی من نمیگم من آدم خیلی خوبی هستم ولی حداقل میدونم آدم بدی نیستم
و به نظرم این چیز خوبی نیست
از آدم بدی نبودن خسته شدم
کی گفته آدم بدها شب راحت نمیخوابن؟
خیلی راحت تر از اونی که تو فکرش و کنی میخوابند
و خب من تلاشم و میکنم مثل اونا باشم ( میدونم که نمیشه)
میخوام مثل بقیه تظاهر کنم که همه چیز خوبه
ادا دربیارم
ولی کی به کیه؟
میدونی من تو زندگیم فقط یک بار واقعا قلبم شکست
زمستون 98 وقتی عزیز رفت پیش خدا
و باور کن اون موقع حالم خیلی بهتر از الان بود
و خب این وحشتناکه
این چند روز جنگ جوری چسبیده بودم به جزوه های درسیم انگار که واقعا از اون درس خوناشم ( حالا درس میخونم خدایی ولی نه اونجوری که اون چند روز میخوندم)
ولی خب میدونی داشتم چنگ میزدم به هر طنابی که من و یاد خودم بندازه
و خب میدونی بچه جون این احمقانه ترین کاریه که یه آدم میتونه کنه
اینکه به خاطر این که به فاااک نره به چیزی چنگ بزنه
و به خاطر این که آدم خوبی باشه دهنش و بسته نگه داره
چه کار سختیه؟مگه نه؟
گاهی اوقات حس میکنم خیلی آدم بزرگواریم که تا الان دهنم و بسته نگه داشتم
ولی خب دهنم بسته باقی میمونه
چون به قول یکی که سابقا دوستم بود(دیگه نیست ) و احمق موردعلاقه م خطابش میکردم گفت که دست خود آدمه
و به نظرم چرت گفته من هرچقدرم بخوام نمی تونم آدم عوضی و بدجنسی باشم
خیلی دیگه تلاش کنم واسه بد بودن تهش یه آدم معمولی هستم که کارای بد میکنه
ببین من واقعا دلتنگم
دلتنگ وقتهایی هستم که واسه آدم خوب یا بدی بودن چرتکه نمینداختم
دلتنگ مکالمه های احمقانه م با احمق موردعلاقه م که یه بی معرفت واقعی بود هستم (احمق امیدوارم که تو هم دلت برام تنگ شده باشه)
دلتنگ خلاف های احمقانه و دبیرستانه ایم با دوست صمیمیم هستم
دلتنگ خوش خیالیم تو زمستون پارسال تو کافه ی پلمپ شده ی نزدیک دانشگاهم ( همون روزی که 7 هیچ باختیم بله:) )
دلتنگ مسیر دانشگاه تا ایستگاه ایکسم که مسیر اصلی هر 5 تامون و دورتر میکرد ولی چون میخواستیم باهم باشیم از اون مسیر میرفتیم
ما 5 نفر کیا بودیم؟ اعضای گروه تاکتیک
به قول یکی از بچه ها تاکتیکی ترین گروه دانشگاه
و وای چه جهنمی بود اون روز تو اسفند پارسال که این گروه خلق شد و وای چه روزهای خوبی و برامون ساخت
ولی با این حال دلتنگم. شدید.عمیق
دلتنگ نگاه آخری که نصفه موند
نگاهی که از تو آلاچیق بهم شد و دلخور بود
شاید من احمقم و دوست دارم دلخور تعبیرش کنم
و دلتنگ خداحافظی کوتاهی که با دوستم داشتم چون فکر میکردم فردا می بینمش (ندیدمش جنگ شد)
من خیلی دلم تنگ شده ولی ولش میکنم
به قول دوستم به فلان نقطه ی بدنم ( خاک بر سر بی ادبم کنند واقعا)
نمیخوام نازنازی بازی دربیارم ولی حتی به صدای پمپ آب هم حساس شدم همش فکر میکنم باز جنگ شده
من هنوز تروما های قبلیم و درمان نکرده بودم که تروماهای ناشی از جنگ هم بهشون اضافه شدن
اما آدم نمیشه که همه چیز و سفت بچسبه و تلاش کنه همه چیز و حل کنه
گاهی اوقات باید رها کرد دیگه
زندگی همینه اصلا
در نهایت به قول اون دیالوگ آقای شکیبایی
در هر حال ما به زندگی خودمون ادامه میدیم.
در حالی که سعی میکنیم
تمام لحظاتمون رو
سرشار از شادی های سبز بکنیم
چرا که آدم همیشه مثل هوا احتیاج داره به شادی
شادی های سبز...
و بله تهش میگم بیخیال و به خودم یادآوری میکنم من واسه یه هدف بزرگ اینجام
و نباید بذارم این جریان ها من و از هدفم دور کنند
نباید بذارم
و نمیذارم