صدای تیکتاک ساعت روی دیوار با نفسهایم قاطی شده بود. تنها صدایی که در سکوت سنگین خانه میشنیدم. این وقت شب، پدر و مادرم همیشه خواب بودند؛ و خانه، با آن دیوارهای سرد و نور کمرنگ، بیشتر به قفس میمانست تا پناهگاه. ولی برای من، همین اتاق کوچک و بیروح، امنترین نقطهی دنیا بود؛ جایی که دست هیچکس به افکارم نمیرسید.
دایی گفته بود دیر میآید، اما نگفته بود چقدر دیر. هر بار که صدایی از خیابان به گوشم میرسید، با نفس حبسشده، خودم را به پنجرهی کوچک اتاقم میرساندم و به کوچهی تاریک زل میزدم. فقط چند رهگذر خسته، بیهدف از زیر چراغهای سو سو زن کوچه رد میشدند.
موبایلم را برداشتم، شاید فقط برای پرتکردن حواسم. هیچ پیامی نبود، مثل همیشه. ده دقیقه گذشت، تا اینکه آن صدا. صدای آشنای موتور قراضهخان.
ماشین دایی، همان لگن غرغرو که همیشه قول تعمیرش را میداد و هیچوقت هم نمیبردش تعمیرگاه. صدایش از دور میآمد.
همانطور که انتظار داشتم، قراضه خان، ماشین همیشه در حال نالهی دایی، بیرون در منتظر بود. چراغهای جلو مثل دو چشم خوابآلود در تاریکی برق میزدند. در را بستم، نفسی گرفتم و به سمت ماشین قدم برداشتم. صدای موتور، آرام و ناهموار بود، مثل صدای نفسهای سنگین یک آدم خسته.
در ماشین را باز کردم. بوی آشنای دودی مانده و صندلیهای کهنه به مشامم خورد. نشستم. دایی نیمنگاهی به من انداخت و لبخند کج و خستهای زد.
"سلام."
با لحنی آرام جواب دادم: "سلام."
دنده را جا انداخت و قراضه خان را به حرکت درآورد. خانهی همیشه ساکت، به آرامی پشت سرمان محو شد.
-"چه خبر؟"
+"سلامتی."
کمی سکوت.
دایی پرسید: "مدرسه چطور بود؟"
+"مثل همیشه."
نگاهش کوتاه از روی آینه رد شد. میدانست که "مثل همیشه" یعنی چیزی برای گفتن ندارم. یا شاید، نمیخواهم بگویم.
-"امتحان امروز چی؟"
+"زیادی ساده بود."
دایی خندید.
ناگهان قراضهخان تقتقکنان از حرکت ایستاد. دایی با خونسردی آهی کشید و استارت زد. بعد با همان لبخند همیشگیاش گفت: "یه روز این قراضه رو میدم دست تو تعمیرش کنی. فکر نکنم برا تو مشکلی داشته باشه، مگه نه کلی؟"
دلم یکدفعه فرو ریخت. نگاهم را از پنجره برنداشتم. صدایم آرام و لرزان بود: "از کجا مطمئنی اون روز اصلا برسه؟"
سکوت، مثل باری سنگین، داخل ماشین افتاد. صدای باد بیرون، خفیف و خفه، میان این مکث پیچید.
دایی لحظهای مکث کرد. صداش دیگر شوخی نداشت: "چیزی شده؟"
نفسم را حبس کرده بودم. کلمهها توی گلویم گیر کرده بودند.
او دوباره صدا زد، این بار آرامتر، محتاطتر: "کلی... هنوز اونجایی؟"
دایی مکثی کرد، بعد دوباره خندید، اما اینبار خندهاش کمی زورکی بود. "ای بابا، باز رفتی تو فاز خودت؟ چیزی نیست دختر. تو زیادی فکر میکنی…"
وقتی توانستم دوباره حرف بزنم، نگاهم هنوز به خیابان تاریک بیرون بود.
"ولی من حس میکنم یه چیزی هست. حس میکنم... قراره یه اتفاق بیفته.... یه اتفاق بد..."
دایی نفس عمیقی کشید. دیگر نمیخندید. فرمون را محکمتر گرفت.
"کلی... چیزی دیدی؟ شنیدی؟" صدایش آرام بود.
صدای باد از پنجرهی نیمهباز داخل زد. دایی چیزی نگفت. فقط نگاهش به جاده بود. با صدایی بغضآلود گفتم: "من... من فکر میکنم دارن منو میفروشن..."
دایی خندید، خندهاش بیشتر شبیه یه تعجب بود، انگار انتظار هر چیزی داشت به جز این حرفها.
"بفروشن؟ کلی، حالت خوبه؟ شاید پدر و مادرت آدمای خوبی نبودن، ولی اونقدر بیرحم نیستن که بخوان این کارو بکنن."
اعصابم داشت خرد میشد. من مطمئن بودم که همچین نقشهای در فکر آنهاست. سرم را چرخاندم و مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم، این بار با صدای بلندتر و محکمتر گفتم:
"فکر نمیکنم، دایی... دو شب پیش وقتی نصفه شب رفتم آشپزخونه آب بخورم، صدای مامان رو شنیدم که داشت با یه نفر تلفنی حرف میزد. حدس میزنی درباره چی؟ درباره من!
و اون فقط شروع ماجرا بود. دیشب وقتی خواب بودن، گوشیشون رو یواشکی برداشتم و دیدم یه فایل فرستادن به یه آدم غریبه... توی اون فایل همه اطلاعات من بود!
بعدش سر قیمت توافق کردن. اینها دیگه الکی نیستن!"
دایی چهرهاش لحظهای خشک شد، انگار کلماتم مثل پتک به سرش خورده بود. نفس عمیقی کشید و با صدایی آرام اما پرقدرت گفت: "کلی... این... این خیلی جدیه."
برای لحظهای سکوت کرد و بعد با تردید ادامه داد: "ولی باید حواسمون باشه، نمیتونیم بیگدار به آب بزنیم..."
دستش را روی شانهام گذاشت، دستش لرزید اما نگاهش مصمم بود: "قول بده که هروقت چیز جدیدی فهمیدی بهم بگی.... کلی، تا وقتی من هستم، هیچکس حق نداره بهت صدمه بزنه."
حرف های دایی باعث شد آروم بشم، اما میدانستم اگر پدر و مادرم بخواهند کاری را برای پول انجام دهند، آنقدر خطرناک میشوند که کاری از دایی برنمیآمد...
ای کاش همان شب از خانه فرار کرده بودم. من و دایی راجع به راههایی برای فرار از این کابوس صحبت کرده بودیم... اما هیچکداممان نمیدانستیم که پدر و مادرم قرار است همان شب مرا بفروشند.
دایی مرا جلوی خانه پیاده کرد و خودش رفت. کلید را در قفل زنگزده فرو کردم و با تقه ای چرخاندم و در را باز کردم. همهجا تاریک بود، جز نوری که از زیر در اتاق پدر و مادرم بیرون میزد. نور زرد و ضعیف، خط باریکی روی فرش کشیده بود. قبل از رفتنم، آنها خواب بودند. پس چرا حالا چراغ اتاقشان روشن بود؟ صدای پچپچ از داخل اتاق به گوش میرسید. انگار داشتند درباره چیزی جدی حرف میزدند. صداها نامفهوم بود. اخم کردم. حتی کفشهایم را هم درنیاوردم. آرام در را بستم و وارد خانه شدم. قدمزنان به در اتاق نزدیکتر شدم.صدای مردی غریبه را شنیدم:
"اگر قرار باشه مقاومت کنه، از پولتون کم میکنم."
بعد صدای خسته و عصبی مادرم:
"این توی قرارداد نبود."
و صدای پدرم، سرد و بیاحساس:
"ما توافق کردیم. تو هم امضا کردی. فقط کار رو تموم کن."
حس کردم یخ زدهام. قدمی به عقب رفتم، اما پایم به لبه قالی گیر کرد و با صدای بلندی روی زمین افتادم. در سکوت سنگین خانه، صدایی تازه از داخل اتاق بلند شد. بم، محکم و جدی:
"کسی اومد."
در اتاق بهآرامی باز شد. نور مستقیم توی چشمم کوبید، و سایهای بلند جلوی در ظاهر شد. مردی چهارشانه، با لباس مشکی و چهرهای بیاحساس. موهایش قهوه ای بود و به نظر جوان میآمد. اما خیلی قد بلندی داشت. پشت سرش، مردی با موهای مرتب، پیراهن اتوشده و سیگاری بین انگشتانش، به دیوار تکیه داده بود و دود سیگارش را با حوصله بیرون میداد. پدر و مادرم، درست کنار او نشسته بودند. بیحرکت، بیجان، مثل مجسمه.
مرد سیگار کش با طمانینه آخرین پک را به سیگارش زد، تهسیگار را روی لبهی شیشهی پنجره خاموش کرد، و بدون عجله سمت من قدم برداشت. چشمانش مثل شعلهای آرام اما سوزان بودند...
"تو همونی هستی که قراره کارمون رو سخت کنه؟"
صدایش خشک بود، بیذرهای احساس. سر جایم خشکم زده بود. دلم میخواست فریاد بزنم، اما چیزی راه گلویم را بسته بود.مرد سیگار کش خم شد، حالا چهرهاش فقط چند سانتیمتر با من فاصله داشت. لبخندی نصفهنیمه، خطرناک و بیجان روی لبش نشست.
"من حرف زدن بلد نیستم، ولی مطمئنم مثل هر آدم سالم دیگه ای، درد رو خیلی خوب میفهمی. اگه آروم بیای، هیچکس آسیب نمیبینه."
آدم غربیه مو قهوهای جلو آمد و دستش دراز کرد تا بازویم را بگیرد. نا امیدانه به پدر و مادرم نگاه کردم. مادرم چشمهایش را بسته بود، پدرم به دیوار خیره شده بود. کسی چیزی نگفت. و در آن لحظه بود که فهمیدم واقعا تنهام. نمیدانم چرا، اما نتوانستم مقاومت کنم. انگار وجود آن مرد سیگار کش باعث میشد سر جایم خشکم بزند. وقتی دست آن مرد مو قهوهای بازویم را گرفت و مرا از خانه بیرون برد تا سوار ماشیناش بشوم، دیدم که مرد سیگاری چند کیف بزرگ—پر از پول، احتمالا—به پدر و مادرم داد. آنقدر خوشحال شدند که مطمئنم تاحالا اینگونه ندیده بودمشان. مرد مو قهوه ای من را سمت ماشین هدایت کرد. من در صندلی عقب نشستم، و او در جای راننده... کمی بعد، مرد سیگاری هم به ما ملحق شد و کنار صندلی راننده نشست... آنقدر در شوک بودم که حتی حرف هایی که میان آن دو رد و بدل شد را نشنیدم... همیشه فکر میکردم این داستانها فقط در فیلمها اتفاق میافتد. اما حالا، در صندلی عقب آن ماشین، با دلی لرزان و قلبی یخزده، من داشتم آن کابوس را زندگی میکردم.