آنقدر بلا سرمان ریخته که فرصت زاری نداریم.
چه فاجعه ای بود زندگی! مگر بدتر ازینم میشد؟(فکر نکنم.) نه! صرفا این زندگی فاجعه نبود. زندگی همه ما ایرانی جماعت در درازای تاریخ نکبت بار این ملت، از ازل تا سه شنبه همین هفته فاجعه بود. هرکس یک گلوله گذاشت رو شقیقه این ملت همیشه بدبخت. از عرب و عجم و مغول تا خود ما. حتی خود این اریایی به اصطلاح با فرهنگ و تمدن هم رو خودش اسلحه کشید. عقیده مارو کشت، توده ماروکشت، اقلیت مارو کشت. حتی خود این اب و خاک هم با ما سر نفرت داره. نفرت از تموم شکافای این جامعه زبونه میکشه. اه که چقدر نکبت بار، چقدر منزجرکننده.
هیچ آینده ای برای این منطقه فلاکت زده وجود نداره. این جماعت اینقدر در خود وامانده که بی اختیار تن به سرنوشت محتوم کثافت زده خودش میده. حقیقتا چرا هنوز به وجودمون ادامه می دیم؟ شاید چون هنوز ترس خودکشی از ترس این نوع زیست بیشتر باشه؟ بازم فکر نکنم. مرگ،قطعا تراژدی کمتری ایجاد میکنه. اه که چقدر نکبت بار و منزجرکننده.
چرا من هنوز هستم و مینویسم؟ شاید چون مازوخم. اصلا چرا مینویسیم؟ نوشتن به چه درد میخوره؟ راستش نوشتن اصولا به هیچ دردی نمیخوره. حتی یک ذره از این درد کشنده ی فلج کننده رو هم تقلیل نمیده. شاید بهتر بود بجاش مسکن میخوردیم. اه که چقدر نکبت بار، چقدر منزجرکننده.
جمود روی کل این زیستگاه(میگم زیستگاه چون زندگی با ان مفهوم والایش مطلقا درش معنی نداره) سایه انداخته. فقر تو هر کوچه نشسته و خر هر کسی رو میگیره. خون بیگناه ها تو هر کوچه جاریه. سر پدری هر روز زده میشه. جوون جویای نام جاپای جوخه دار جون میده. از خیر هیج نصیبی نیست. عجیبه؟ ترسناکه؟ تو اینجا اصلا نه. اه که این فلاکت نمیمیره لعنتی. پیر و زخمی میشه ولی نمیمیره.
در اخر بعد از اینکه روایت افتاد دست منِ سینیکال، می پرسم ، امیدی هست؟ باز هم فکر نکنم. چپ های احمق هنوز هستن، نئونازیست ها دارن رشد میکنن و فاشیست ها حکومت. این کشورم تا بوده نشون داده از زیر تیغ همه اینا میگذره و از تجربه فاجعه فارغ نمیشه. ولی بیا امید داشته باشیم مایی که کل عمرمون به امید هدر رفت.از غایت پوچی به امتحانش می ارزه.(می ارزه؟)