از چشمانداز من هر چیز که در دیدگاه فرد تغییر ایجاد کند بیحد و حصر شایسته هست. مبدعی که توانا به تکوین این دگردیسی باشد، هنرمند، و آن اثر منتج، قطعا هنر نام میگیرد؛ خواه یک قطعه موسیقی یک نقاشی یا حتی یک کتاب باشد.
یووال نوح هراری هنرمندی است که هنر رو با نگارش کتاب به اجرا گذاشته. هنری که در ادامه مورد مباحثه یکطرفه من قرار گرفته کتاب انسان خردمند است.
از همان اغاز به میان بیارم که اگر دگم هستید، اگر جزم اندیشید، از این کتاب پرهیز کنید چون در نهایت با یک رمان تخیلی برای شما همسنگ میشود.
ما تاریخ را اغلب از لنز «ملتها» میبینیم و آن را به روایتِ طلوعِ ملتها و غروبِ تمدنها تقلیل میدهیم. اما پرسش اینجاست: پیش از آنکه مفهوم «ملت» متولد بشود، آیا تاریخ در سکوت به سر میبرده است؟
انچه که این کتاب را از مابقی کتب تاریخی تمیز میدهد، بازگویی تاریخ بدون روایتگری داستان ملت هااست. درواقع این مکتوب بیشتر به حاشیه تاریخ میپردازد تا خود تاریخ. به علاوه، تالیف، صرفا یک روایت منفعلانه ارائه نمیدهد بلکه، همراه با نقد و کالبدشکافی، همراه با توامان کردن مفاهیم سیاسی، اجتماعی و جامعه شناختی به طور کاملا بی طرفانه حتی درباره ی شدیدترین مفاهیم مانند فاشیسم مینویسد و قضاوت را به اختیار قاری میدهد. این رویکرد لیبرال نویسنده کاملا قابل احترام است.
پیشگفتار از همان ابتدا با واقعگرایی به ما هشدار میدهد. روایت فرایند حیات بشری به گونهی ماتریالیسیتی و نه داستان های ایدهال طرد شدن انسان از بهشت عدن بر اینگفته صحه میگذارد.درواقع کتاب از همان ابتدا بیان میکند که چرندهای فلسفی برایش هیچ اهمیتی ندارد و صرفا پیرو توضیحات علمی است(چه چیزی حقیقتا بیشتر از این نقد رو بی طرفانه جلوه میده؟). این تمایل به تقدیم واقعیات و نه سوگیریهای برتریجویانه اهمیت خوانش این اثر را بیش از پیش مهمتر میکند.
در ادامه انسان به عنوان مرکز ثقل و توجه این کتاب تمام فرایندهای تاریخی حول ان توصیح داده میشود. این که انسان به عنوان فرد، و نه یک ملت مورد توجه تاریخ قرار گیرد، خود یک رویکرد نوین در دستهبندی تاریخی است و ویژگیای است که بیش از پیش این نوشته را موردتوجه قرار میدهد.
موردی که برای نویسنده در این نسک، تابو میباشد، «عدم تابوشکنی» است. با اطمینان، تمام مفاهیم مورد تامل بشر امروزی در این کتاب مورد نقد و استفهام قرار گرفته؛ چپها، راستها، فاشیست ها، کمونیست ها، لیبرالها، مترجع ها، متجدد ها، ایدئولوگها، دینباوران، مرتد هاو… . اگر تا اواسط کتاب افقهای شما جابهجا نشده، من به شما اطمینان میدهم که در چند صفحه بعد قطعا این اتفاق میافتد.
اصولا نقدی که بر این کتاب وارد است، اظهار رای نویسنده درباره ی تمام مسائل دنیاست؛ گویی که نویسنده علامه دهر است. اما چیزی که این نقد را مذبوحانه و سطحی جلوه میدهد عدم درک درست متن است. هر اظهار نظر با علیت انسان شناسانه ان بیان میشود و حقایقی به عنوان تمثیل با اندازه و سطحی درست ارائه میشوند و کاتب از گزافگویی پرهیز میکند. درواقع نویسینده صرفا در حیطهی تخصص خود به نقد پرداخته و هیچ به حاشیه نرفته است. تمامی روایات پراکنده ای هم که بیان شده اند صرفا روایتهای تاریخی هستند که در کتب تاریخی نیز یافت شده و با هدف توضیحات آنتروپولوژی میباشد.
درانتها، ساختارشکنی رادیکال این نوشتار چیزی است که انسان به ظاهر خردمند مدرن امروزی یقینا به آن اقتضا پیدا میکند، حتی اگر به هیچ جوابی بعد خوانش اثر چنگ نزند، چون حداقل به همه چیز شک کرده است(چه چیزی بهتر از این؟). یکبار باید همه چیز درهم شکند تا چیزی نوین به وجود بیآید، تا به تکامل برسیم، تا درنهایت بتونیم «بودن» را تجربه کنیم.
پس بهاینگونه خاتمه میدهم: «بیاندیشیم، تا باشیم.»