ویرگول
ورودثبت نام
خانم میم
خانم میمسرگرم تماشای جهانم با جانی شیفته و اندکی شکستگی در قلمم🌱
خانم میم
خانم میم
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

آن سوی پیچ

پیکان جوانان آبی را بالاخره فروختیم و با یکی‌دو تا وام توانستیم یک پراید بخریم.

من که سرم پر از هیجان بود، گفتم:

«بابا، حالا که پراید داریم امسال یه جای دورتر بریم مسافرت!»

پدر مثل همیشه با احتیاط گفت:

«اول یکی‌دو جای نزدیک می‌ریم ببینیم ماشین چطوره؛ بعد تو خواب سفر دور ببین.»

اما من کوتاه نمی‌آمدم. از همدان و کرمانشاه می‌گفتم؛ همان جاهایی که معلم تاریخ تعریفشان کرده بود.

آن‌قدر اصرار کردم که بالاخره همه تسلیم شدند:

اول همدان، بعد کرمانشاه.

از خوشحالی داشتم پرواز می‌کردم.

ما—پدر، مادر، خواهربزرگترم از کاشان راه افتادیم.

یک دفترچه خریده بودم تا خاطرات سفر را بنویسم. حتی جمله‌های پشت کامیون‌ها را یادداشت می‌کردم؛ این سرگرمی عجیب برایم اوج لذت بود...

تجربه، نام مستعاری است که روی خطاهایمان می‌گذاریم.

جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی…

اواسط مرداد ۸۳ بود؛ جاده گرم، کولر نیمه‌جان، پنجره‌ها پایین، و آمپر هم با قیافهٔ تَرکیده وسط ایستاده بود.

نزدیک ساوه آب روی رادیاتور ریختیم.

با خودم گفتم: «نکنه ماشین تا همدان کم بیاره؟»

ولی همان‌جا جواب دادم: «نه بابا، پرایده! سربازه!»

به غار علیصدر رسیدیم، بعد همدان. دو روز همدان، دو روز کرمانشاه. همه چیز عالی بود.

شب آخر، دوباره چشمانم برق زد.

گفتم:

«تا اینجا اومدیم… یک روز هم بریم کردستان! فقط یک ساعت راهه.»

حرفم مثل ویروس بین خانواده پخش شد و همه موافق شدند.

صبح راه افتادیم و بعد از دو و نیم رانندگی، در آن سوی پیچ، به سنندج رسیدیم؛ چرخی در شهر زدیم و نهار را در پارک آبیدر خوردیم. روز خوب گذشت، اما موقع رفتن… ماشین قهر کرد و روشن نشد.

پدر با چهرهٔ ماتم‌زده گفت:

«این هم از مسافرت دورترت!»

مادر هم با نگاهی که هزار حرف داشت پرسید:

«حالا چی؟»

پدرم از اهالی سراغ تعمیرکار گرفت و با پای پیاده رفت و با تعمیرکار آمد، یک ساعت ور رفت، نشد.

گفت: «دو سه روز کار داره!»

من در دلم گفتم: «یا خدااا… ای کاش امروز از خواب بیدار نمی‌شدم.»

در همین اوضاع و احوال، یک آقای کرد با لبخند تا بناگوش آمد جلو:

«مسافرین؟ ماشین قهر کرده؟ بیاین مهمون ما باشین. کردستان کسی رو تنها نمی‌ذاره.»

اولش کمی خجالت کشیدیم، اما مرد بسیار اصرار کرد، از طرفی اوضاع ما آنقدری مناسب نبود تا بتوانیم در این موقع غروب جایی پیدا کنیم.

چاره‌ای نداشتیم، پس رفتیم.

از همین‌جا، سفر ما رسماً وارد خاطرات شد.

زن آقای احدی بسیار خوش برخورد بود طوری که ما احساس ناراحتی و خجالت نداشتیم.

شب اول روی پشت‌بام چای آتشی خوردیم.

من در ذهنم حساب می‌کردم:

«اگه سه روز بمونیم یعنی سه روز مهمان‌نوازی، سه وعده غذای محلی… و احتمالاً سه تا خواستگار برای خواهرم!»

صبح تعمیرکار آمد، سرش را گذاشت روی کاپوت و گفت:

«ماشین هنوز قهره. فعلاً آشتی نمی‌کنه!»

پدر پرسید: «خب چیکار کنیم؟»

تعمیرکار گفت:

«مدرسه‌های کردستان خوبه، بچه‌هارو ثبت‌نام کنین! طول می‌کشه درست شه.»

شب دوم کبری خانم گفت:

«اگه بمونین فردا کلانه داغ می‌پزم.»

پدر آهسته گفت:

«تو نگفته بودی یک روزه می‌ریم و برمی‌گردیم؟ الان داریم اقامت دائمی می‌گیریم!»

شب سوم بچه‌های خانواده گفتند:

«ما با شما میایم کاشان!»

پدر:

«نه عزیزم، همین یه پراید هم الان با ما قهره!»

صبح روز چهارم بالاخره ماشین روشن شد.

ما ذوق‌زده شدیم؛ اما صاحب‌خانه با ناراحتی گفت:

«این چه کاریه؟ قبل صبحانه رفتن خوب نیست!»

مادر گفت:

«والا اگه بمونیم، شما برای نوروز هم نگه‌مون می‌دارین!»

وقتی حرکت کردیم، پدر گفت:

«از سال بعد مقصد سفر: میدان نقش جهان! هم نزدیکه… هم ماشین کمتر ناراحت می‌شه.»

خواهرم هم گفت:

«خوبه ماشینمون خراب شد، وگرنه منصوره ما رو تا مرز عراق هم می‌برد!»

من در دفترچه نوشتم:

«نتیجهٔ سفر ۸۳:

اصرار زیاد =

۴ روز مهمان‌نوازی کردی

۳ کیلو اضافه وزن

یک قدم تا شوهر دادن خواهرم!

و این‌طور شد که خرابی پراید، سفر ما را تبدیل کرد به یک تور خنده‌درمانی در کردستان…

و پدر همیشه می‌گوید:

«ماشین اگه روشن نشه، ولی خاطره‌ها رو روشن می‌کنه!»

و این‌طور شد که اولین سفرمان با ماشین جدید، مثل همیشه با هزار تا قهر و آشتی و خنده و غرغر گذشت.

اما نکته اینجاست: این فقط شروع بود.

از آن سال تا کنون بارها به، سنندج خانه آقای سلیمان احدی رفت و آمد داریم؛ آن ها نیز با خانواده به منزل ما رفت و آمد دارند و این دوستی سال ها ادامه دارد.

دنده عقب با اتو ابزار
۱۰
۰
خانم میم
خانم میم
سرگرم تماشای جهانم با جانی شیفته و اندکی شکستگی در قلمم🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید