ویرگول
ورودثبت نام
DENIZ:)
DENIZ:)در جستجوی خود
DENIZ:)
DENIZ:)
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

داستان دیانا و یلدا(پارت1)

روزی بود و روزگاری، دیانا، یه دختر ساده و گاهی شوخ طبع بود، اون دختر درسخونی بود که دوست داشت جراح قلب بشه، دیانا برای درس خوندن خیلی تلاش می کرد و کلاس نهمی بود.

یلدا هم یه دختر هشتمی تو همون مدرسه بود و بیشتر چیزاش شبیه دیانا بود، مثلا دوتاشون عینکی بودن، تو تابستون به دنیا اومده بودن(میدونم یلدا ها معمولا آذر ماهین ولی خب به روم نیارین لطفا داستانه دیگه😅) این ساده و کمی شوخ طبع بودن شون هم مثل هم بود

اوایل سال تحصیلی یلدا به عنوان دانش آموز جدید اومده بود تو اون مدرسه اما دیانا از دوم دبستان با بچه های اون مدرسه تو دبستان تو یه مدرسه بود

یلدا و دیانا هر دو تنها بودن و سر یک پروژه پرورشی که باید دو نفره انجام میشد از رو تنهایی با هم این پروژه رو انجام میدن و دوستی شون از اینجا شروع میشه

این دو نفر چون تو کلاس تنها بودن همکلاسی هاشون بهشون تیکه مینداختن، بعدشم که با هم دوست شدن باز همکلاسی هاشون تیکه مینداختن میگفتن خدا درو تخته رو باهم جور کرده، اونا هیچوقت تو مدرسه درک نمی شدن چون بیشتر بچه های اونجا کارهای بدی می کردن که دیانا و یلدا حالشون از این کارا به هم میخورد

خب، فعلا تا پارت بعد...

پ. ن1:خدایا شکرت ویرگول وجود داره

پ. ن2:امتحانام چرا تموم نمیشه دیگه نمی کشم😭😭

دانش آموز
۰
۰
DENIZ:)
DENIZ:)
در جستجوی خود
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید