ویرگول
ورودثبت نام
مهدي
مهدي
مهدي
مهدي
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

کلاس اخر

کلاس آخر
کلاس آخر

قسمت اول: روز پنجم

باران از صبح بی‌وقفه روی پنجره‌های مدرسه می‌کوبید.

زنگ اول به صدا درآمد.

دانش‌آموزها یکی‌یکی وارد کلاس شدند.

همه سر جای همیشگی خود نشستند.

همه‌چیز مثل همیشه بود...

تا اینکه معلم وارد شد.

دفتر حضور و غیاب را باز کرد.

چند ثانیه ساکت ماند.

بعد با تعجب گفت:

«صندلی ردیف سوم... چرا خالیه؟»

همه به آن صندلی نگاه کردند.

یکی از بچه‌ها خندید و گفت:

«امروز نیومده، آقا.»

معلم اخم کرد.

«نیومده؟ این صندلی از اول سال خالی بوده. اصلاً اسم کسی برای این صندلی ثبت نشده.»

کلاس ساکت شد.

چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.

آن‌ها مطمئن بودند تا دیروز یک نفر روی همان صندلی می‌نشست.

اما هیچ‌کس اسمش را به خاطر نمی‌آورد.

معلم دفتر را دوباره نگاه کرد.

واقعاً هیچ اسمی وجود نداشت.

انگار آن دانش‌آموز هیچ‌وقت وجود نداشته است.

...

زنگ تفریح شد.

یکی از بچه‌ها زیر نیمکت همان صندلی، یک تکه کاغذ پیدا کرد.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«روز پنجم... نفر اول حذف شد.»

همه تصور کردند کسی شوخی کرده است.

کاغذ را پاره کردند و دور انداختند.

اما همان شب...

ساعت ۳:۱۳ بامداد...

چراغ‌های مدرسه، بدون اینکه کسی داخل آن باشد، روشن شدند.

دوربین‌های امنیتی فقط یک راهروی خالی را نشان می‌دادند.

ناگهان روی تخته کلاس، بدون اینکه کسی آنجا باشد، با گچ سفید نوشته شد:

«۲۹»

صبح روز بعد، نوشته هنوز روی تخته بود.

هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی آن را نوشته است.

مدیر دستور داد پاکش کنند.

اما هر بار که پاک می‌شد...

چند دقیقه بعد دوباره ظاهر می‌شد.

...

پنج روز گذشت.

همه سعی می‌کردند ماجرا را فراموش کنند.

تا اینکه دوباره...

یک صندلی دیگر خالی شد.

باز هم معلم گفت:

«این صندلی همیشه خالی بوده.»

این بار اما...

یکی از دانش‌آموزها از جایش بلند شد.

رنگش پریده بود.

با صدایی لرزان گفت:

«نه... دروغ می‌گید... دیروز کنار من نشسته بود... من باهاش حرف زدم...»

ناگهان برق کلاس قطع شد.

همه‌جا در تاریکی فرو رفت.

چند ثانیه بعد، برق برگشت.

روی تخته، فقط یک جمله دیده می‌شد:

«نفر بعدی انتخاب شده است.»

همه به تخته خیره مانده بودند.

هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت.

در همان لحظه...

صدای زنگ مدرسه خودبه‌خود به صدا درآمد.

در حالی که هنوز یک ساعت تا پایان کلاس مانده بود.

صدای زنگ قطع نمی‌شد...

و از بلندگوی مدرسه، صدای آرام یک کودک پخش شد:

«تا وقتی عدد به یک برسد... فقط یک نفر زنده از این کلاس خارج خواهد شد...»

کلاس
۰
۰
مهدي
مهدي
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید