
-: اسم؟
+: موسی.
_: فامیل؟
+: کلیمالله.
+: سن؟
_: ۲۳
+: خب یکم از خودت بگو موسی کلیمالله.
-: آقای دکتر زندگی من از همون اولش تخمی تخیلی بود، قبل از تولدم فرعون خواب میبینه یه پسری قراره جاشو بگیره برا همین وقتی به دنیا میام مامانم میندازتم توی آب و با پست پیشتاز میرسم به قصر فرعون، بعد بزرگ که میشم با یکی از دخترای حضرت شعیب ازدواج میکنم، اتفاقا خیلی هم زندگی سختی داشتم چون شعیب به دخترش جهیزیه نداده بود و با یک عبا و روبنده انداخته بودش تو دامن من بیچاره. بعد دیگه دل خدا یکم برام سوخت و گفت برم کنار کوه طور و یه میتینگ کوتاه با هم داشته باشیم. اولش قبول نکردم گفتم باید با کنیزم جلسه رو ست کنی بعد خدا گفت تو مگه قرمساقی که میگی با زنت حرف بزنم؟
-: چه ماجرایی! خب موسی دلیل اصلیای که الان اینجایی چیه؟
+: حس ناکافی بودن دارم آقای افشار.
-: میتونی بیشتر توضیح بدی چون اساسا حس ناکافی بودن زمانی در آدم شکل میگیره که با کسی مقایسه بشه یا کارهاش به چشم کسی نیاد. ( با حالتی کارآگاهی به سمت صندلی موسی خم میشه) فکر میکنی کی بهت حس ناکافی بودن داده؟
+: شما که غریبه نیستید آقای دکتر، واقعیتش خدا همیشه با محمد مقایسهم میکنه. هرکاری که میکنم اصلا به چشمش نمیاد! زمینو با عصا شکافتم، عصا رو تبدیل به اژدها کردم، عصام ریسمانهای ساحرهها رو بلعید ولی تهش همیشه محمدو بیشتر از من دوست داشته.
-: ببینم قبل از اینکه بیای اینجا چیزی خوردی؟
+:( با نوکدست نشان میدهد): اینقدر حلوا خوردم، یه اینقدر تخم مرغ آبپز، اینقدر قرمهسبزی البته قورمهسبزی رو نمیخواستم بخورم ولی چون از هفته پیش تو یخچال مونده بود خوردم که خراب نشه.
-( زیر چشمی نگاه میکند): نه منظورم اینه که چیزی مصرف نکردی؟ الکلی، شیشهای، ماشرومی…
+( با گریه از در خارج میشود): میدونستم شما هم حرفمو باور نمیکنید.