ساعت یازده شب بود که به شهر خودمان رسیدم. خیابانها در سکوت شبانه فرو رفته بودند و تنها نور چراغهای خیابان، راه را روشن میکرد. فاصلهی شهر تا روستایمان ده کیلومتر بود و در این ساعت شب، وسیلهای برای رفتن به روستا پیدا نمیشد.
مدتی منتظر ماندم، اما هیچ ماشینی عبور نکرد. دلتنگی و شوق دیدار پریا، مرا واداشت تا پیاده راهی شوم. کولهپشتیام را محکمتر کردم و قدم در جادهی تاریک گذاشتم.
شب است و جاده و من،
دلتنگی و شوق دیدار،
قدمهایم به سوی تو،
ای تمام امید و انتظار.
باد سرد شبانه صورتم را نوازش میکرد، اما گرمای عشق درونم، سرمای هوا را بیاثر میساخت. ستارگان در آسمان میدرخشیدند و من با هر نگاه به آنها، تصویر چشمان پریا را در ذهنم مجسم میکردم.
در این شب تاریک،
نور چشمانت را جستجو میکنم،
هر ستاره نشانی از توست،
ای روشنای شبهای بیپایان من.
قدمهایم را تندتر کردم. هر چه به روستا نزدیکتر میشدم، ضربان قلبم شدت میگرفت. در ورودی روستا، سایهای آشنا دیدم. دوست صمیمیام بود که با تعجب به من نگاه میکرد.
با لبخندی گفت: «این وقت شب؟ چه عجب از این طرفها!»
لبخند زدم و پاسخ دادم: «دلتنگی آدم رو تا کجاها که نمیکشونه.»
او سری تکان داد و گفت: «برو، کسی منتظرته.»
از او خداحافظی کردم و به سوی خانهی پدرم راه افتادم. چراغهای خانه روشن بود و نوری گرم از پنجرهها ساطع میشد. با دستانی لرزان در زدم. لحظهای بعد، در باز شد و چهرهی مهربان مادرم نمایان گردید.
با صدایی آرام گفت: «پسرم! این وقت شب؟»
لبخندی زدم و گفتم: «دلتنگی امان نداد، مادر.»
وارد حیاط شدم. درختان قدیمی، حوض کوچک وسط حیاط و بوی خاک نمزده، همه برایم آشنا و دلنشین بودند. نگاهم به ایوان افتاد. پریا آنجا ایستاده بود، با چشمانی که از شوق میدرخشیدند.
چشمانت، چراغ راه من در تاریکی،
لبخندت، مرهم تمام خستگیهایم،
ای که برای دیدنت،
شب را پیمودم تا به صبح وصال.
به سویش رفتم. لحظهای که دستهایش را در دست گرفتم، تمام خستگی راه از تنم بیرون رفت. حضورش، لبخندش، نگاهش، همه آن چیزی بود که برایش این مسیر را پیموده بودم.
در آن لحظه، تمام سختیهای راه، انتظارها و دلتنگیها، همگی رنگ باختند. تنها چیزی که باقی ماند، عشق بود و نگاهی که تمام جهان را در خود داشت.
امیدوارم این بخش از رمان، احساسات عمیق و دلتنگیهای عاشقانهات را بهخوبی منعکس کرده باشد. اگر نیاز به تغییر یا افزودن جزئیات بیشتری داری، خوشحال میشوم کمک کنم.