داشتم نوشته های قبلیمو میخوندم
نوشته های دفترچه یادداشتم
دیدم چقدر نوشته بودم ک میترسم ک خستم ک کی تموم میش ک همش منتظر پایان بودم ک انگار درس و کنکور همه زندگیمو بلعیده بود ک الان با اینکه 2 سالی ازش میگذره هنوزم روی روحم مونده
نوشته بودم چقدر غمگینم از اینکه کنکورمو خراب کردم
از اینکه آدمایی ک بهم امید داشتنو نا امید کردم
خودمو نا امید کردم
همیشه منتظر آخرش بودم و خیلی جالبه ک هنوزم هستم
هنوزم منتظرم تموم شه
امتحانا تموم شن ...این ترم تموم شه...کارآموزی تموم شه....کارشناسی تموم شه....
احتمالا بعدشم منتظرم طرح تموم شه
بعدش بازنشسته شم و کار تموم شه
خیلی مسخرس
از اینکه ازم میپرسن کاش درستو بخونی پرستاری رو ادامه بدی تا دکتر شی منتفرم
از اینکه فک میکنن چون دانشگاه آزاد درس میخونم ینی کنکور لازم نداشته منتفرم
از اینکه هنوز درگیر کنکورم متنفرم
چرا نمیشه ازش گذشت
چرا کل زندگیمو روی درس سرمایه گذاری کردم
خیلی جالبه من 100 تا برنامه برای زندگیم داشتم و فقط یه چیزیو مطمعن بودم ک نمیخام انتخاب کنمش و اونم پرستاری بود
و سلام خانم پرستار
ی فکت خوب :خیلی زشته که یه پرستارو آمپول زن صدا کنی و از اون زشت تره ک اونو دکتر خطاب کنی
وقتی انتخاب رشته کردم پر از سردگمی بود انتخاب هام
اینطوری ک پزشکی ،تغذیه ،گفتار درمانی ،کار درمانی ،اتاق عمل،پرستاری
این نمونه ای بود ک مشاورم برام چید
و تغیری ک دادم و ثبت کردم:پزشکی ،اتاق عمل،پرستاری و....
اصلا انگار ی بازی بود
فقط چیدم
چیدم ک تکنسین اتاق عمل شم چون مشاورم پیشنهاد کرد
چون هیچ کدومو دوس نداشتم چون اینقد ناراحت بودم ک میخاستم فقط تموم شه
ک اتاق عمل هم قبول شدم همون دانشگاه دولتی توی شهر خودمون ک میخاستم
اماااا لحظه آخر برای آزاد پرستاری رو زدم ک اگ تا اون موقع تصمیمم عوض شد بتونم اینم انتخاب کنم درواقع اگ تصمیمی گرفتم ...چون هنوز تصمیمی نگرفته بودم ک بخام عوض شه
و مشخصه ک چی شد
صبح ی روزی رفتم دانشگاه اتاق عمل ثبتنام کردم تو همایش شرکت کردم یه مسابقه بامزه گذاشته بودن ک منی ک هیچ استعدادی نداشتم نفر دوم شدم
و کلی دوست پیدا کردم
انرژی مثبت
و عصری اومدم خونه با ی لبخند بعد یه مدت طولانی
و شب نتیجه آزاد اومد
و سلام
فکت خوب شماره دو:اگ آدم درون گرایی هستین ب هیچ وجه سمت پرستاری نیاین
ی دلیل دیگ برای انتخاب پرستاری این بود ک مطمعن بودم انتخابش نکنم
و من راجب هر چیزی ک مطمعن بودم اشتباه ترین بود پس فک کردم بزار اینی ک بیشتر از همه نمیخامو انتخاب کنم
احمقانس؟
شاید
چون هنوزم بعد دوسال دارم راجب اون روزا مینویسم
البته پرستاری رشته ی بدی نیست من آدم بدی ام واسش منی ک درد همه رو با تموم وجود حس میکنم اشتباه ترینم
منی ک وقتی واسه یکی سرم میزنم سوزششو توی دست خودم حس میکنم آدم اشتباهی ام
یا وقتی ک پانسمانو عوض میکنم و چندشم میش واقعا از خودم بدم میاد بابتش
یا وقتی ک شب میرم خونه و مریضا هنوز اونجان غمگینم میکنه
و اینکه قراره روزی همه اینا واسم عادی شه هم غمگینم میکنه