واقعا راحته
و هر چیزی که راحت بود باید ازش ترسید
و راستش حس میکنم ذهنمو پر کرد ...بیخودی
ذهنم پر شد از دغدغه های زندگی آدم های خیالی
از اینکه سوفی به ادوارد میرسه یا نه
از اینکه لوییزا میتونه بدون ویلیام زندگی کنه یا نه
از اینکه زندگی حیوات قلعه چی میشه بعد شورش
از اینکه اون دونفر اگه فقط بیشتر از 24 ساعت وقت داشتن چی
از اینکه اگه لمس جولیت برای وارنر کشنده بود چی
از اینکه فریدا مک فادن میخاد چطور یه شخصیت مالیخولیایی دیگه خلق کنه
و هزاران دغدغه بیخود که زندگی خودمو زیرشون دفن کردم
و امروز یه آدم بی استعداد تهی شدم
کسی که هیچ شوقی نداره ...هدفی نداره...زندگی نداره...
فراری از اجتماعات فراری از آدم ها
من هنوزم عاشق کتابم ...اما این عشق داره خطرناک میشه
دلم میخاد ذهنمو پاک کنم ...از کلی هیاهوی بیخود
که بتونم با چیزای واقعی پرش کنم ...با چیزایی که به خودم مربوطه ...با علاقه هایی که هیچ وقت نفهمیدم چی ان....و بعد ها وقتی دیگه فرصتی برای تجربه نداشتم
اون موقع کتابو بردارم و با ذهنم تجربه کنم ....