یه دفترچه کوچولوی صورتی داشتم. وسطش نوشته بودم: از ۲بعدازظهر به بعد..
تمام سال، پشت اون میز و صندلی چوبی کتابخونه که مینشستم و محکوم به مطالعه ی طولانی مدت بودم، هرکاری که توی اون لحظه دوست داشتم انجام بدم رو توش یادداشت میکردم. مثلا شب نشینی با دخترای فامیل که مدتها ندیده بودمشون، تماشای فیلم Tenet چون خواهرم داشت میدید و من نمیتونستم، خوردن تخمه آفتابگردون با طعم سس رنچ، شرکت در جشن های مذهبی، عید دیدنی رفتن خونه خاله ها، غذای گرم خوردن دورهم با خانواده..

ماجرا این بود که یه روز تابستونی مشاورم بین درد دلام گفت: ببین، الان تمرکزتو بذار رو دَرسِت. کارایی که دوست داری رو برنامه ریزی کن واسه لحظه ای که از جلسه کنکور برگشتی. از ۲بعد ازظهر به بعد، بشین کلی فیلم ببین. تا شب بخواب. برو سفر. هرکاری دوست داشتی بکن... حتی تصورشم برام شیرین بود. واسه همین، اون دفترچه شد گنجینه ی کارهای ناتمام من. هرفعالیتی که انجام ندادنش آزارم میداد رو اونجا مینوشتم و آروم میگرفتم. اینجوری دیگه تابستون حوصله م سر نمیرفت و یادم میموند قرار بوده چیکارا کنم.
۲۶تیرماه ۱۴۰۴، همونروز بود. از ساعت ۱۲ بعدازظهر رسما تعطیلاتم شروع شده بود. ولی من مطلقا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. از دانشگاه خیام تا خونه برام اندازه ۱۰ساعت طول کشید. حتی شروع کردن یه سریال جدید هم برام جذابیت نداشت. اونم واسه منی که تو دوروز فرجه ی امتحان زبان، یه سریال دیدم!
اینم بود که از چندروز قبل حالتای سرماخوردگی بهم دست داده بود و روحمم درپی اون دچار کسالت شده بود. اون چندروز گذشت. سرماخوردگیه هم گذشت. اگه افسردگی پساکنکور یا همچین چیزی هم میبود، اونم قاعدتا باید میگذشت. اما من هنوز صبحای زود با اضطراب بیدار میشم. هیچ کاری هم نمیکنم چون توی ذهنم نهادینه شده که فقط باید درس بخونم، وگرنه زمانمو دارم هدر میدم و بعدا پشیمون میشم. حتی اگه شده بشینم و به دیوار زل بزنم.

چیزی که باعث میشه حس مفیدبودن کنم، کمک کردن توی کارای خونه ست. "دست راستِ مامانم" بودن،.."همصحبتِ بابام" بودن،.. "همبازیِ خواهرام" بودن.. حتی وقتایی که حسابی ازدستشون کفری میشم!
این روزا دلم میخواد بشینم پشت همون میزای کتابخونه. همون ۱۰ دقیقه چُرت روی میز که اندازه ۱۰ساعت شارژم میکرد. مخصوصا اگه سیستم گرمایش هم روشن می بود و ژاکتمو میپیچیدم دورم!😍

بعضی روزا همون چند دقیقه خوابیدن روی میز یا خوردن چای بین تایم مطالعه م، یجوری بهم انرژی میداد که زیرکولر سریال دیدن این روزا انرژی نمیده. آدم تا وقتی توی محدودیت نباشه، زندگی بهش نمیچسبه.
