
«وقتی حوا میوهی ممنوعه را چید، گناه بهوجود نیامد؛ بلکه یک تواناییِ جدید بهوجود آمد که به آن نافرمانی میگویند.»
نافرمانی به عنوانِ توانایی؟ عاشقشم.
مطمئناً هیچکس به اندازهی من در گذشته ناتوان در نافرمانی نبوده. یادمه اونقدر مطیع بودم که بهجای پسرای خونه میرفتم نانوایی! یادمه وسط راه گاها سگ بود و من مثل سگ ازشون میترسیدم؛ خودمو قایم میکردم و منتظر میموندم یه بزرگتر رو در حال رفتن به نانوایی ببینم، بعد همراهش میرفتم. استرسش طاقتفرسا بود. مادرم اون موقع هیچوقت دربارهاش نفهمید؛ نه در مورد سگ و نه در مورد ترس و بیچارگیِ من، چون من هیچوقت به ذهنم نرسیدکه اعتراض بکنم. این حجم از مسئولیتپذیریِ من تو اون سن هم جالب توجه بود. اون موقعها فکر میکردم رنج من هیچ ارزشی نداره و من باید کاری که بهم سپردن رو کامل انجام بدم. رنج من ارزشی نداره؟ آدمی بیچارهتر از کسی که همچین تفکری داره سراغ دارین؟ من که نه.
شاید براتون جالب باشه اون موقع برای دخترای لوس احترام زیادی قائل بودم. طبیعیه که آدما وقتی چیزی رو ندارن و کس دیگهای اون رو داره، بهش حسودی کنن؛ و البته که حسودی کردن نمیتونه چیز بدی باشه، بیشتر به این معناس که تو هم اون چیزی که بقیه دارن رو میخوای. اما من دقیقاً یادمه من براشون احترام قائل بودم؛ مثل کسایی که الان چند تا زبان بلد باشن، تحصیلات بالا داشته باشن یا بتونن خوب پول دربیارن. و حالا میدونم چرا؛ چون اونا تواناییِ زیادی در نافرمانی داشتن و من در این باره یک بیعرضهی تمامعیار بودم.
طرز فکر من هم تو اون دوره غیرمنتظره نبود و احتمالاً طرز فکر خیلیا که به این مرضِ ناتوانی در نافرمانی دچارن باشه؛ اینکه بزرگترها همهچی رو میدونن، اینکه چی برای ما بهتره و یا چی بدتره. انگار که یه سر رفته باشن آینده و برگشته باشن و دیده باشن که زندگی کردن با انتخابهای اونا چقدر در آینده قراره باعث خوشبختی و خوشحالی ما بشه. و جالب اینکه گاهاً ما برای اشتباهات کوچیک اونا بهای سنگینی رو پرداخت میکنیم؛ حداقل من که بهشون در این باره اعتماد کامل داشتم، اونقدر که در سن کم با خواست بزرگترها ازدواج کردم. من هیچوقت نمیگم از ازدواجم پشیمونم و دلیلش هم برای من مشخصه؛ چون ازدواجم من رو از مطیع بودن نجات داد. عجیبه که باید ممنونِ همچین تجربه تلخی باشم، ن به چیزی که اون تجربه تلخ برام به ارمغان آورد آگاهم و آگاهی، نجاته.
احیاناً نباید بیشتر حواسمون به این واقعیت تلخ باشه که زندگی ما اونقدرها هم برای بقیه مهم نیس؟ حتی اگه خونوادمون باشن. یه ذره ابراز تأسف، ناراحتی، گاهاً سعی در حل مشکل اگه که بتونن و حوصلهشو داشته باشن و آخرش، همه درگیر زندگی خودشونن. قشنگ بهخاطر دارم در حالی که من داشتم متلاشی میشدم، مادرم زندگی آرام و همیشگیِ خودش رو داشت؛ مثل خودِ ما که درگیر زندگی خودمونیم. شایدم انتظارِ اینکه بقیه خیلی درگیر خوشحالی و ناراحتیِ ما باشن انتظار زیادیه. نیست؟
دردم یه چیز شخصی باشه؛ برخلاف سرماخوردگی، غیرقابلانتقال، دقیقاً به همون شکلی که خودمون احساس میکنیم. اینجوری که دردِ من، دردِ من؛ دردِ تو، دردِ تو. فیالواقع، غیرازاین نیست. و نافرمانی اولین قدم برای ارزش دادن به دردمون و آغازِ نجاتِ خودمون و بقیه از عذرخواهیه. احیاناً همگی داستانهایی رو سراغ نداریم که بزرگ خانواده یکی از فرزندان و یا نوههاشو مجبور به ازدواج و یا هر کاری به صلاحدید خودش میکنه و موقع مرگش پشیمون شده؟ انگار تازه یادش افتاده که چیکار کرده در حالی که کل عمرش نسبت بهش بیتوجه بوده، عذرخواهی میکنه؟ بنظرتون باید بخشیده بشه؟
بنظرمن که بین یک عمر سوخته و یک کلمه متاسفم هیچ توازنی برقرار نیست. هست؟
منم ظاهراً باید اون مسیر رو پشت سر میذاشتم تا بتونم خودم رو ملاقات کنم و خب، هیچ تخفیف و یا بخششی در کار نبود.
حالا سوال:
آیا شما هم تا حالا مسیرهایی رو رفتین که هیچ تخفیف و بخششی تو اون مسیر برای شما در کار نباشه؟