
این جمله ازکتاب هم برام عجب عجیب بود: "فقط آنهایی که زیاد گریه میکنند، میتوانند قدر زیباییهای زندگی را بدانند و از ته دل بخندند؛ گریه کردن راحتتر از خندیدن است."
فکر میکنم زنِ قصه برای این، این حرف را گفت چون دیده بود مادرش با وجود زندگی سخت و گریههای زیاد، همچنان با چیزهای کوچکِ قشنگ میخندید و خوشحال میشد. اون آدم قویای بود و میدانیم که این مدل آدمها اگه گریه کنند، یعنی رنج و فشار خیلی زیادی رو دارند بهدوش میکشند و طبیعتاً وقتی از اون رنج خلاص شن، قدر یکسری چیزها رو که برای بقیه کاملاً عادیه، بیشتر میدونند.
ولی فکر میکنم خیلی از شماها با من موافق باشین که با جمله آخر موافق نیستیم؛ حداقل برای من که اینجوریه. چطور گریه کردن میتونه راحتتر از خندیدن باشه؟ معمولاً برعکسش نیست؟ حداقل برای من که هیچوقت راحت نبوده؛ حتی گاهی بهخاطر گریه نکردن، سنگدل خطاب میشدم، در حالی که من مهربونترین آدمی هستم که خودم میشناسم (البته با ذرهای اغراق).
چطور کسی که عاشق کتاب و طبیعته، میتونه آدمها رو درک کنه (حتی اگه چیزی نگن) و اگه کسی رو ناخواسته ناراحت کنه، بیشتر از خودِ اون طرف ناراحت میشه، میتونه سنگدل باشه؟
حتی قدر زیباییهای دنیا رو هم میدونم. اینجاست که باید بپرسیم: اصلاً مهربون بودن رو چی بدونیم؟ خود رو فدای دیگری کردن؟ اینکه هر کی هر کاری از ما خواست، بیچونوچرا و با مهربونی براش انجام بدیم؟ یا اینکه اگه یکی بهمون ظلم کرد، سکوت و صبر پیشه کنیم تا مبادا طرف رو ناراحت کنیم یا آدم نامهربونی بهنظر برسیم و بعد بیایم دقودلیش رو سر خانواده و نزدیکانمون دربیاریم؟ یا چی...بنظرمیرسه این سوئ تفاهم فقط برای گریه کردن نیست درباره مهربانی هم هست...
راستش اگه از من پرسیده بشه که معنای زندگی چیه، میگم: باید جاهایی بریم که دوست داریم، با آدمایی باشیم که دوست داریم، کارایی رو انجام بدیم که دوست داریم و بهمون حس خوب و ارزشمند بودن میدن. و از اون طرف هم جاهایی که دوست نداریم نریم، با آدمایی که دوست نداریم نگردیم و کارهایی که دوست نداریم رو انجام ندیم. البته که گاهی مجبوریم، ولی اگه مجبور شدیم، خودمون رو بهخاطر مجبور بودن ببخشیم.
خیلی اوقات واقعاً مجبور هم نیستیم، ولی جوری خودمون رو مجبور به انجامشون میکنیم که انگار مجبوریم؛شایدهنوزاین حقیقت برای شماکاملاروشن نشده باشه ولی اونایی که طعم تلخ زهراجبارروچشیدن و
علی الخصوص برای من مثل روزروشنه که تداوم اجبار،مرگه.
اینجاس که می رسیم به اون ضرب المثل آفریقایی که میگه مواظب باش که اگه یه روزمرگ سراغت اومدزنده پیدات کنه
فی الواقع قضیه اینه که خودمون رو اونقدر دوست نداریم که مراقبش باشیم. حاضر نیستیم خودمون رو در موقعیتهای ناخوشایند قرار ندیم، یا با آدمای ناخوشایند نگردیم، یا تحملشون نکنیم که ناراحت بشیم. گاهی حتی بهنظر میرسه ناراحت کردنِ خودمون راحتتر از ناراحت کردنِ بقیه است؛ در حالی که اگه دقت کنیم، بهمعنای واقعی کلمه اکثر آدما خودشون رو اولویت قرار میدن و بهخاطر خودشون بقیه رو ناراحت میکنن، اذیت میکنن و وحتی سوءاستفاده میکنن.
شایداین خودکم بینی ازاونجامیادکه خودمون رواونقدرکامل وبی نقص نمی دونیم که سزاوار ارزش باشیم. جدا؟ انگارفراموش کردیم که ماآدمیم وواقعالازم نیس کامل وبی نقص باشیم.
وحتی فکرمیکنم ضرورتا بعنوان آدم بایداشتباهات ونقص هایی داشته باشیم.
اصلا کامل وبی نقص بودن درشان آدمی نیس این ازخصوصیات رباتهاس نه آدم ها .واگه بخوایم اززاویه ی دیگه ای بهش نگاه کنیم فی الواقع این نقص هامون هستن که ماروکامل می کنن تا بحال بهش توجه کردین؟
اینم براتون عجیب نیست که بقیه اولویتِ خودشون هستن و همین بقیه اولویت ما؟ انگار فقط ماییم که خودمون رو اونقدر موجود مهمی نمیدونیم که سزاوارِ توجه، مراقبت و چیزای خوب باشه.
ای بابا ،بیچاره خودمون...»
--- `#کتابخوان #نقد_کتاب #اوریانا_فالاچی #جامعه_شناسی #روانشناسی`.#اجبار