ویرگول
ورودثبت نام
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانیبا نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
خواندن ۷ دقیقه·۵ ماه پیش

بندها

کتاب را باز کردم و جمله‌ی اول را چندبار خواندم.( اگر یادت رفته آقای عزیز، بگذار یادت بیندازم: من زنت هستم.) از همین می‌شد فهمید که من این کتاب را بارها و بارها خواهم خواند. شاید اولین بار که کتاب «جای خالی سلوچ» را توی کوچه باز کردم و چند بار روی جمله‌ی اول و بعد صفحه‌ی اول ماندم هم همین حس را داشتم( مرگان که سر از بالین برداشت سلوچ نبود) حالا که دارم این جملات را کنار هم می‌گذارم انگار به هم شبیهند. وقتی جای خالی سلوچ را هم خواندم گریه کردم. 

از همان اولش که مرگان مواجه شد با یک فقدان من اشک ریختم تا سطرهای آخر کتاب. همین چند وقت پیش هم که باز دوباره با محسن شروع کردیم کتاب را بخوانیم من آنقدر گریه کردم که محسن کفری شد و کتاب را نخوانده رها کرد.

 گفت نثر خوبی ندارد، بهانه آورد، خودم می‌دانم، وگرنه من همیشه فکر می‌کنم نثر دولت‌آبادی یک کوزه عسل است که دلم می‌خواهد دستم را فرو کنم لای خطوط کتاب‌هایش و این کلمات را بخورم. 

می‌گفت چرا گریه می‌کنی؟ نمی‌دانستم. خب بی‌پناه شدن یک زن و فروریختن سقف آرزوها و آرامشش سخت بود. روزی که شروع کردم «بندها» را بخوانم هیچکس توی خانه نبود و من تا توانستم بلند بلند گریه کردم.

 برای عجز، برای نفهمیده شدن، برای تنها بودن، برای فقدان، برای رنج زن بودن و مادر بودن، بعدش هم یک عود روشن کردم و شعر خواندم. حالم خوب شد. شاید چون ادبیات شفابخش است. کلمات راه نجاتند و من شفا پیدا کرده بودم.

داستان فقدان مردی که یک شبه به سرش می‌زند ماندن عذابش می‌دهد و راه رفتن پیش می‌گیرد. با این فرق که روایت سلوچ در داستان دولت آبادی شنیده نمی‌شود،  سلوچ مرد غمگین و کم‌حرفی که شب‌ها کنار تنور می خوابیده، تنور آن سیاهی بی‌پایان که خودش هم شبیه سکوت است که آتش می‌گیرد و جایی را نمی‌سوزاند شبیه درون آدمیزاد است.تاریک است، ناگفته می‌ماند و آتشش فقط خودش را می‌سوزاند و سیاه می‌کند، به جایی سرایت نمی‌کند مثل رنج بشری که به جایی سرایت نمی‌کند در درون باقی می‌ماند و سیاه و پردوده‌ات می‌کند. اگر دیگری خمیر محبتی هم در عمقت بچپاند هر چه سوخته‌تر باشی بهتر می‌پرورانی‌اش. عطر خوشی از درونت برمی‌خیزد و بقیه هی برمی‌دارند و سیر می‌خورند و می‌روند و تو سیاه‌تر می‌شوی. 

سلوچ عین پالانی که شب‌ها بر دوشش می‌انداخته شوهر بودن و پدر بودن را از دوشش بر زمین می‌اندازد، حضور کمرنگش را نیست می‌کند. آلدو هم بی‌رنگ است هست و نیست و بعد به سرش می‌زند که همینش را هم پاک کند. 

وقتی نامه‌های واندا به آلدو را می‌خواندم دوست نداشتم این بخش تمام شود. واندا جوری در نامه‌ها ضجه می‌زند که انگار هر جمله سنگی است که قرار است سکوت آلدو را بشکند ولی این اتفاق نمی‌افتد. واندا با رنجش تنها می‌ماند. گاهی فکر می‌کنم بندها بی‌رحمانه به واقعیت بشری نزدیک شده. به نامفهوم بودن زبان، به گنگ بودن احساسات و عواطفمان در مقابل دیگری. 

سعی می‌کنی حرف بزنی، توضیح بدهی، دنبال دلیل بگردی، حتی خودت را بکشی ولی در انتها فهمیده نمی‌شوی. نامه‌های واندا همین حس و حال را دارد زجر و گریه‌ای که در دم نادیده گرفته می‌شود ولی روی دوش آلدو سنگینی می‌کند. این را وقتی می‌فهمیم که آلدو پیر شده ولی نامه‌ها را هنوز در جایی پنهان کرده و نگه‌داشته. نامه‌هایی که مثل یک بند او را در طول این سال‌ها به ویرانی پیوند زده است.

واندا حرف زده بود و حرف‌هایش عیش آلدو را طیش کرده بود. فکر می‌کنم اگر واندا تصمیم می‌گرفت سکوت کند و از خودش زن قدرتمند ساکتی بسازد چه اتفاقی در داستان می‌افتاد؟ آلدو برمی‌گشت یا رفتنش را سبک‌تر احساس می‌کرد. 

در داستان بندها ولی روایت لیدیا زن زیبای سرزنده‌ای که آلدو عاشقش می‌شود و به خاطرش زندگی‌اش را رها می‌کند در داستان نیست. 

یک زن اغواگر مرد پسند که هم خیلی زیبا و مد روز است هم کار می‌کند و درامد دارد، هم خانه‌ای زیبا دارد که مرد می‌تواند ویرانی‌اش را با خودش آنجا ببرد. هم پذیرا و ساکت است. لیدیا حتی روایت هم ندارد، در داستان گم است همین من را به فکر می‌اندازد که لیدیا در حقیقت آن معشوقه‌ای است که هر مردی آرزویش را دارد. معشوقه‌ای که انگار ساخته شده برای اینکه یک مرد همه‌ی ویرانی‌هایش را روی سرش آوار کند و او نم پس ندهد. 

آلدو یک جایی تصمیم می‌گیرد با لیدیا باشد با اینکه زن و دو فرزند دارد و لیدیا می‌پذیرد، یک جایی تصمیم می‌گیرد او را رها کند و به زندگی‌اش برگردد، لیدیا می‌پذیرد، یک جایی هم دوباره برمی‌گردد که نگاهش کند، که دوباره زمانی او را داشته باشد و لیدیا می‌پذیرد، لیدیا تا کجا خم می‌شود که نویسنده همه‌ی آرزوهای مردانه‌اش را بارش کند. سر در نمی‌آورم. 

در داستان او یک زن آزاد است، زنی که همیشه موفق است. همیشه زیباست، حتی وقتی رها شده باز لباس‌های ست می‌پوشد. در قلبم بهش حسودی می‌کنم. لیدیا تو انسانی یا یک عروسکی؟ تو آلدو را دوست داشتی لیدیا؟ اگر دوست نداشتی چرا اینهمه در دسترس بودی. 

هر چه لیدیا به افسانه نزدیک می‌شود، واندا به واقعیت نزدیک‌تر می‌شود. واندا که زجر می‌کشد، پیر می‌شود، زشت می‌شود، شکست می‌خورد و از هم می‌پاشد. لیدیا سر پا می‌ماند. فقط این را نمی‌توانم هضم کنم چگونه زنی با این حجم از بی‌توجهی می‌تواند زندگی زناشویی مردی را از هم بپاشد. لیدیا که صدا ندارد. چرا هیچ جمله‌ای از او در داستان بیان نمی‌شود که حس و حالی درونش باشد. که نشان بدهد او هم یک انسان است. فقط عکس هست. عکس‌های برهنه‌ای از او که تا انتها در دستان و اندیشه‌ی آلدو باقی می‌ماند. 

من خیلی به لیدیا فکر کردم. لیدیای سکسی همیشه جوان و زیبا و اینکه چرا نویسنده او را می‌آفریند؟ می‌خواسته یک زن آرمانی را نشانمان بدهد که بفهمیم اگر مثلا لیدیایی هم وجود داشت باز هم به زن پیر و زشتمان برمی‌گردیم و ویرانی‌مان را به خانه می‌بریم؟ 

آلدو چرا دلش می‌خواهد با زن‌های جوان ارتباط داشته باشد، حتی وقتی که خیلی پیر شده. دلش می‌خواهد زمان را نگه دارد؟‌دلش می‌خواهد پیر شدنش را انکار کند؟ از منجلاب پوسیده‌ی خودش به درون زیبایی زن‌ها رخنه کند؟‌آلدو به زن‌ها می‌گریزد؟ از رنجی که زندگی به او تحمیل می‌کند؟‌ چرا هر چه زن‌های بیشتری را می‌بیند باز لیدیا در ذهنش یگانه می‌ماند؟‌ دلش یک دلبستگی عمیق می‌خواهد؟ 

با خودم فکر می‌کنم لیدیا حتی زمانی که رفتن آلدو را دیده است، حتی زمانی که ارتباطش را با بقیه زن‌ها دیده است باز دوستش دارد. باز می‌ماند. عین یک سرپناه که هر چه طوفان و سیل و زلزله هم بر سرش آوار شود باز فرو نمی‌ریزد. لیدیا یک حصار از دوستت دارم است.

دوستت دارم حتی وقتی مستاصلی که خانواده‌ات را رها کردی، دوستت دارم حتی وقتی که باز به آن ویرانی برمی‌گردی. دوستت دارم حتی وقتی دلت می‌خواهد در زندگی‌ات که هیچ نقشی در آن ندارم باقی بمانم. دوستت دارم حتی وقتی یک پیرمرد غرغرو شده‌ای. 

لیدیا شبیه دوستت دارم است. همینقدر پرتکرار و همینقدر افسانه‌ای که آلدو برای گریختن از پوچی روزها و حتی خودش به آن پناه می‌برد.  نمی‌دانیم وجود دارد یا نه؟ صدایی دارد یا نه؟ جایی در دنیایمان دارد یا نه؟‌اما همچنان به درونش می‌خزیم. خمیر پوچی‌ روزهایمان  را به در و دیوارش می‌کوبیم تا نان تازه‌ای به ما تحویل بدهد. 

 بندها را تقریبا یک هفته پیش خواندم ولی آنقدر سنگین بود که نتوانستم همان روزها درباره‌اش بنویسم. انگار زمان می‌خواست. این جور وقت‌ها که یک کتاب را می‌خوانم و مدام و مدام بهش فکر می‌کنم خواب می‌بینم. اینبار هم در خواب دیدم که یک لباس هندی پوشیده‌ام و دارم عربی می‌رقصم. در رقص آن جاهایی از بدنم را می‌لرزاندم که در بیداری حتی حسشان هم نکرده بودم،‌در بیداری کرخت و بی‌حرکت بودند.  از خواب می‌پرم و می‌روم سراغ کامل‌التعبیر، در قسمتی از تعبیر رقصیدن آمده «و بعضی معبران گفتند که رقص کردن زندانیان را خلاصی بود از زندان، خاصه کسی که به پای وی بند باشد» 

همین جمله‌ انگار نجاتم می‌دهد. رقصیدن وقتی که نه لباست مال خودت است، نه نوع رقصت به بودن تو در این جهان ربطی دارد نه در خواب می‌فهمی که کجایی. فقط می‌رقصی. وقتی هیچ اختیاری از خودت نداری. و رقص نجات تو خواهد بود از بندها. من فکر می‌کنم که رقص ادامه دادن است وقتی چیزی در جهان برای تو نیست.

زنروایتزندگیکتابخواب
۲۱
۵
الهام تربت اصفهانی
الهام تربت اصفهانی
با نوشتن از خود سعی می کنم طرح زندگی ام را کامل کنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید