چراغ های رابطه



من فکر می کنم بعد از آشنا شدن با هر کسی در ما چراغی روشن می شود، گاهی این چراغ پر نور است گاهی کم نور و تاریک.بعضی ها این چراغ کم نور را با روغن محبتشان در ما پر نور و گرم تر می کنندبعضی ها هم این آتش شعله ور در ما را با بی توجهی شان کم شعله تر می کنند و حتی گاهی به عمد فوتش می کنند.همینطوری که داریم راهمان را می رویم یک نفر را می بینیم و چراغی در ما شعله می کشد که یک قسمت از تاریکی روحمان را روشن می کند،به ما محبت می کند،ما را جور دیگری نگاه می کند،حرف های بامزه می زند تا خندیدنمان را ببیند،چیزهای جدید به ما یاد می دهد، دستمان را در سختی ها می گیرد و کم کم کاری می کند که چراغش از بقیه چراغ ها در قلبمان روشن تر می تابد.فکر می کنیم اگر او باشد و بقیه چراغ ها را فوت کنیم هیچ ضرر نکرده ایم چون با او روشن و گرمیم.من فکر می کنم این اسمش عشق است که گاهی آتشش روحمان را می سوزاند و ما به در و دیوار می زنیم خاموشش کنیم تا خودمان را دوباره پیدا کنیم.ولی در ما غیر عشق چراغ های دوستی هم روشن است که با نورشان می توانیم آن قسمت از زندگی مان را که با او گذشته شفاف تر ببینیم. این دوست ها که کنارمان می مانند ما آن روزها را شفاف تر به خاطر داریم. به خودت می آیی می بینی آن زنگ تفریح هایی یادت مانده که با آن دوستت گذشته که هنوز با او در ارتباطی یا روزی چراغ رابطه ات با او به قدری روشن بوده که حتی بعد از تاریکی اش قادر به دیدنش هستی.آن چراغ هایی که روغن محبتشان ته کشیده انگار دیگر جایی را به تو نشان نمی دهند.فکر می کنم چه خوب است که بعضی چراغ های دوستی در دلم هنوز گرم و روشن است یا هرگاه فکر می کردم دارد خاموش می شود روغن محبتش زیاد شده است.ویدا از آن چراغ هاست که بودنش کودکی، نوجوانی و جوانی ام را برایم روشنتر می کند. می بینمش یادم می آید یک روزی چقدر کوچک بوده ام و به چه چیزهایی فکر می کردم و چه آرزوهایی داشتم، در خیابان ها با او خندیده ام، در جشن و عروسی ها با او رقصیده ام، از زندگی رازهایی را در شب های طولانی تابستان وقتی با یک پارچ پر از پودر شربت پرتقال بیدار می ماندیم برای هم گفته ایم.
لطفاً روشن بمان و به من نشان بده که عمر رفاقت می تواند از لحظه ای که یادمان نمی آید کی بود شروع شده باشد و تا لحظه ای که دیگر در خاطر کسی نیستیم ادامه پیدا کند.

نوشته شده توسط:الهام تربت اصفهانی