
حقیقت این بود که ما خانهی درخت توت را فروخته بودیم که یک تاکسی نارنجی خارج از رده بخریم. ولی چرا خانه را فروختیم که با آن تاکسی بخریم؟
همهچیز به آن خانه برمیگشت که هرکاری میکردیم شکل خانه به خودش نمیگرفت. درخت توت عظیمی درست وسط حیاط بود که بهار کل حیاط را با توتهای شیرین و چاق و سفیدش به کثافت میکشید. جارو را که میکشیدی روی توتها شیرهی غلیظشان کشیده میشد روی سنگفرش و بعد تازه نوبت مگسها بود که برای سورچرانی به حیاط حمله کنند.
همه نوع حشره در خانه پیدا میشد. شاید به خاطر عظمت آن درخت بود. خانه در حقیقت محیط زیست مناسبی برای انواع حشره بود و ما هر بار باید با نوع جدیدی از آنها میجنگیدیم تا ثابت کنیم خانه به ما تعلق دارد. زنبورها، آخوندکهایی که شکلشان را توی کتاب زیست الهه میدیدیم. انواع سوسکها و این برای ما خسته کننده بود.
آشپزخانه را خودمان ساخته بودیم و دستشویی به جای در پرده داشت. من و احسان از بادگیرها به جای کمد کتابهای مدرسهمان استفاده میکردیم و در طول زمان متوجه میشدیم بخشی از صفحات کتابمان را موریانه جویده است. در حقیقت داشتیم شکل زندگی خودمان را به آن خانه که محیط زیست حشرات مختلف بود تحمیل میکردیم و مدام شکست میخوردیم.
و البته که یک جایی هم کم آوردیم و قید این جنگیدن مداوم با حشرات و حیوانات مختلف را در خانه زدیم و راضی شدیم به جای آن یک تاکسی نارنجی داشته باشیم.ماجرا خیلی شبییه یکی از داستانهای هانس کریستین اندرسن به نام «کار پدر همیشه درست است» بود.
در داستان پیرمرد اسبش را برای فروش میبرد و ابتدا با یک گاو و بعد با یک گوسفند، غاز، مرغ و در انتها یک جوال سیب تعویض میکند در قهوهخانه یک عده که قضیه جوال سیب گندیده را میفهمند شروع میکنند به تمسخر پیرمرد که اگر به خانه برگردی حتما زنت تو را بیرون میکند و حسابی به تو اعتراض خواهد کرد شرط میبندند که اگر زنش راضی بود یک کیسه سکهی طلا هم به او میدهند. زن هرچیزی که از داستان پیرمرد میشنود خوشحال میشود. او از داشتن یک گاو و بعد گوسفند و . بعد غاز و بعد مرغ و بعد جوال سیب گندیده راضی و شاد است چون در دنیای پیرزن یک جوال سیب گندیده همان اندازه ارزش دارد که یک اسب که فقط مایهی زحمت و دردسر است . اگر خانهی درخت توت اسب ما بود تاکسی نارنجی خارج از رده هم همان جوال سیب گندیده بود که بابا با آن به خانه برگشته بود و ما هم مثل پیرزن راضی بودیم.
ما درحقیقت خیلی خوشحال هم بودیم که از آن خانه نجات پیدا کرده بودیم ولی هنوز نمیتوانستیم به این باور برسیم که بالاخره صاحب یک ماشین شدهایم. برای بابا ولی مساله فرق میکرد. این اولین باری بود که پشت ماشین خودش مینشست و دیگر لازم نبود هر روز اضطراب صاحب ماشین را داشته باشد. تاکسی نارنجی خارج از رده با تن فرسودهاش برای بابا آرامشی به ارمغان آورده بود که تا حالا شبیهش را ندیده بودیم.
ماشین متعلق به خودمان بود، هرشب هم توی حیاط پارک میشد ولی چندان علاقهی کسی را غیر از بابا به خودش جلب نمیکرد. من و احسان میدانستیم ماشین آن ماشینی نیست که با آن برویم سفر و یا حتی یک گردش یک روزه دور شهر. ماشین فقط برای مسافرکشی بود آنهم اگر در همان مورد جواب میداد.
کف ماشین سوراخ بود و چندبار پای مسافرها در آن گیر کرده بود. تاکسی در حقیقت آنقدری پوسیده بود که عین یک باتلاق مسافر را در خودش گرفتار میکرد. بابا در حالیکه از خنده سرخ شده بود و صدایش عوض شده بود داشت برایمان تعریف میکرد مجبور شده از ماشین پیاده شود و دست زنهایی را که سوار شده بودند بکشد تا بتوانند خودشان را از تاکسی نجات بدهند.
با همهی اینها هیچوقت فکر نمیکردیم چیزی را از دست دادهایم و هیچوقت هم دلتنگ آن خانه نمیشدیم در حقیقت تاکسی نارنجی با همهی معایبی که داشت باعث شده بود شر خانهی درخت توت از سرمان کم شود.
هر چه جلوتر میرفتیم بیشتر به این نتیجه میرسیدیم که باید تاکسی نارنجی را هم مثل خانهی درخت توت با چیز دیگری تعویض کنیم. اما شاید قبل از آن بابا دلش میخواست به ما یک حال حسابی بدهد و جوری بهمان بباوراند که ما واقعا ماشین داریم. این بود که یک روز تصمیم گرفت ما را به یک سفر کوتاه ببرد.
مادربزرگم آن روزها نوبتی در خانهی یکی از ما میماند آن روز هم نوبت ما بود و طبیعتا باید با خودمان میبردیمش. علاوه بر کم شدن تدریجی حافظهاش چشمانش هم درست نمیدید و گوشش هم درست نمیشنید این بود که همیشه در یک بدبینی شدید و پارانویا نسبت به اطرافیانش به سر میبرد و به دلیل بی فایده شدن و سربار بودنش مدام گمان میکرد بقیه قصد دارند از شرش خلاص شوند. این بود که ابتدا زیاد حرف من و احسان را جدی نگرفت که از جایش بلند شود و با ما بیاید. اوقاتش تلخ شد ولی چارهی دیگری هم نداشت، نمیتوانست توی خانه تنها بماند.
آن روزها خواهرم در کوهسرخ زندگی میکرد. کوهسرخ قسمت شمالی کاشمر بود که جادهی خطرناکی هم داشت، پر از پرتگاه و دره. زمستان بود و ماشین بخاری هم نداشت ولی ماتصمیم گرفته بودیم با تاکسی نارنجی ناتوانمان خودمان را به خانهی الهه برسانیم پس راه افتادیم. بین راه مادربزرگم مدام با حالت گریه از ما میپرسید کجا داریم میرویم و ما هر چه میگفتیم کمتر میشنید اگر هم میشنید اصلا نمیدانست کوهسرخ کجا هست. تا به حال نرفته بود.
تاکسی نامردی نکرد و تا مسیر به گردنه رسید متوقف شد و بالاتر نرفت. انگار داشت با زبان بیزبانی به ما میگفت چه توقعی از من دارید. من پیر شدم این گردنه برای من زیادی سخت است. و راه رفته را برگشت. چاره ای جز اطاعت نداشتیم. مادربزرگم گفت پس چرا نرفتیم چرا داریم برمیگردیم و ما به جای پاسخ دادن فقط ریسه رفتیم و از او فحشهای آبداری خوردیم. آن ظهری که ناامید به خانه برگشتیم خیلی چیزها برایمان روشن شد.
ما سرمایهای به دست نیاورده بودیم. تا آن بعدازظهر نه خانهای داشتیم که بتوانیم اسمش را بگذاریم خانه و نه ماشینی که بتوانیم اسمش را بگذاریم ماشین. ما سرگردان بودیم بین رویاهایی که به جلو پیش میبردمان. هرگز صاحب خانه نبودیم ولی مدام تلاش میکردیم چیزی شبیه خانه بسازیم. ماشینی به دست نیاورده بودیم ولی دلمان میخواست برویم سفر.
ما دلمان میخواست رویاهایمان را زندگی کنیم ولی با شکست مواجه میشدیم. زندگی مثل همان تاکسی نارنجی به عقب برمان میگرداند، من تازه خیلی بعدش فهمیدم تصور بابا از زندگی که دلش میخواست برای ما بسازد با آنچیزی که در واقعیت تجربه میکردیم خیلی متفاوت بود.
تصور مامان که هر روز حیاط را میشست با آن چیزی که ما هر روز تجربه میکردیم فرق میکرد. آن خانه با شستن و گردگیری و مرتب شدن عوض نمیشد. جایی برای زندگی کردن ما نبود.
ماشین هم با اینکه بابا هر روز روی شیشهاش لنگ میکشید و تمیزش میکرد بیشتر از اینکه ماشین باشد رویای ماشین بود. تصویر نخنما شدهای از آنچیزی که بابا دلش میخواست داشته باشد ولی نداشت.
خانه را با تاکسی نارنجی، تاکسی نارنجی را با یک زمین ودر انتها وقتی دیدیدم تهش چیزی نصیبمان نمیشود زمین را هم که چیز دندانگیری نبود فروختیم و پولش را به قول بابا خوردیم.البته رویای ماشیندار شدن همچنان با ما بود و بعد ازآن ماشینهای زیادی هم عوض کردیم مثل بچهای که تازه یادگرفته باشد بنویسد تاکسی نارنجی اولین مشقی بود که از رویاهایمان مینوشتیم و قابل خواندن نبود.