امروز دوستم یک پست از سایت ویرگول فرستاد و گفت ببینم که برایم باز میشود یا نه.
باز شد، خواندمش و بعد رفتم نوشتههای دیگر را خواندم.
از این نوشته به آن نوشته میرفتم و تاریخهایی که پست شده بودند را نگاه میکردم.
نوشتههایی از روزهای آشنا، از تجربههای زیستهی آدمها، از دردها، امیدها و حتی روزمرگیهایشان، همه را با تمامِ وجود سَر کشیدم.
حس عجیبی بود، انگار که در بیابانِ برهوت، یک قمقمهی رها شدهی آب پیدا کرده باشم...