
وقتی به آمار بیماریهای مزمن نگاه میکنیم، سؤالی اساسی پیش میآید: چرا برخی انسانها بیش از دیگران به دیابت، فشار خون و چربی خون مبتلا میشوند؟ آیا این تنها داستان ژنها و رفتارهای غذایی است، یا چیزی عمیقتر در کار است؟ شاید بتوان گفت که بدن ما روایتگر داستانهایی است که ذهن ما حتی به زبان نیاورده است.
در سنت فلسفی غرب، از زمان دکارت، ذهن و بدن را دو موجودیت جدا تصور کردهایم. اما این تفکیک شاید بزرگترین خطای معرفتی ما بوده باشد. اسپینوزا در برابر این دوگانگی ایستاد و گفت که ذهن و بدن دو جلوه از یک واقعیت واحدند. امروز، علم عصبشناسی و روانشناسی به همین نتیجه رسیده است: آنچه در ذهن میگذرد، در بدن نقش میبندد، و آنچه در بدن اتفاق میافتد، ذهن را شکل میدهد.حال بیایید به ساختار شناختی انسان نگاه کنیم. ما موجوداتی هستیم که معنا میسازیم. هر تجربهای را تفسیر میکنیم، هر رویدادی را در چارچوبی از باورها و انتظارات قرار میدهیم. این فرآیند شناختی، خنثی نیست. وقتی کسی جهان را تهدیدآمیز میبیند، وقتی باور دارد که کنترلی بر زندگیاش ندارد، وقتی احساس میکند ارزشی ندارد، این باورها فقط در سطح اندیشه باقی نمیمانند. آنها به زبان بیوشیمیایی ترجمه میشوند.استرس مزمن، که ریشه در الگوهای شناختی دارد، محور کورتیزول را فعال نگه میدارد. کورتیزول مداوم، انسولین را مقاوم میکند، فشار خون را بالا میبرد، و چربیها را در جریان خون رها میسازد. اما این تنها یک زنجیره علّی ساده نیست. این یک حلقه بازخورد است که در آن، شناخت بدن را تغییر میدهد، و بدن تغییریافته، شناخت را تقویت میکند. کسی که دائماً خسته و بیمار است، بیشتر جهان را تهدیدآمیز میبیند، و این دیدگاه، بیماری را عمیقتر میکند.از منظر فلسفه وجودی، هایدگر از «پرتابشدگی» سخن میگوید؛ ما به جهانی پرتاب شدهایم که انتخابش نکردهایم، اما مسئول پاسخمان به آن هستیم. برخی انسانها در برابر این پرتابشدگی، با اضطراب فلجکننده پاسخ میدهند. آنها در حالت «پرواز یا جنگ» مزمن زندگی میکنند. بدن در این حالت، برای بقای کوتاهمدت بهینه شده است: گلوکز بالا برای فرار سریع، فشار خون بالا برای آمادهباش، چربیهای آزاد برای انرژی فوری. اما وقتی این حالت اضطراری، حالت عادی میشود، همان مکانیسمهای بقا، به سم تبدیل میشوند.
مرلوپونتی از «بدن زیسته» سخن میگوید؛ بدنی که نه شیء است و نه صرفاً ابزار، بلکه خود شیوه بودن ما در جهان است. ما از طریق بدن، جهان را تجربه میکنیم، و از طریق جهان، بدن را میسازیم. کسی که در محیطی پر از ناامنی، بیعدالتی و محرومیت زندگی میکند، نه تنها روانشناختی تحت فشار است، بلکه بدنش به شکل متفاوتی پاسخ میدهد. مطالعات اپیژنتیک نشان دادهاند که استرس مزمن، بیان ژنها را تغییر میدهد. یعنی تجربه زیسته، در ژنوم ما نقش میبندد.
از سوی دیگر، روانشناسی شناختی به ما یاد داده است که چگونه فکر میکنیم، بر آنچه احساس میکنیم و چگونه عمل میکنیم، تأثیر میگذارد. کسی که باور دارد «من کنترلی ندارم»، کمتر رفتارهای سلامتمحور دارد. چرا باید غذای سالم بخورد اگر باور دارد که سرنوشت از پیش تعیین شده است؟ چرا باید ورزش کند اگر احساس کند هیچ تلاشی تفاوتی نمیآورد؟ این باور، که خود محصول تجربیات تکرارشونده شکست و درماندگی است، به یک پیشگویی خودتحققبخش تبدیل میشود.
اما این فقط مسئله فردی نیست. ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، الگوهای شناختی را شکل میدهند. فقر، نابرابری، تبعیض و ناامنی شغلی، استرس مزمن ایجاد میکنند. جوامعی که نابرابری بیشتری دارند، نرخ بالاتری از بیماریهای مزمن دارند، حتی برای کسانی که در طبقات بالاتر قرار دارند. چرا؟ زیرا نابرابری، اضطراب اجتماعی ایجاد میکند، احساس ناامنی را تشدید میکند، و رقابت را به جای همکاری ترویج میدهد. این فضای اجتماعی، بر شناخت افراد تأثیر میگذارد، و از طریق شناخت، بر بیولوژی.
نکته جالب این است که این فرآیند، غیرآگاهانه است. بیشتر ما نمیدانیم که الگوهای فکریمان چگونه بر بدنمان تأثیر میگذارد. ما احساس استرس میکنیم، اما نمیدانیم که این احساس، غدد فوق کلیویمان را فعال کرده است. ما نگران آینده هستیم، اما نمیدانیم که این نگرانی، التهاب مزمن در بدنمان ایجاد میکند. بدن ما، حافظهای از تجربیات شناختی ماست، حافظهای که به زبان قند خون، فشار خون و چربی خون نوشته میشود.
البته، نمیتوان همه چیز را به شناخت فروکاست. ژنتیک نقش دارد، محیط فیزیکی نقش دارد، تصادف نقش دارد. اما آنچه امروز بیش از گذشته روشن شده، این است که شناخت، نقشی محوریتر از آنچه تصور میکردیم دارد. و شاید مهمتر از همه، این نقش، قابل تغییر است. وقتی الگوهای شناختی تغییر کنند، بدن هم پاسخ میدهد.
تحقیقات نشان دادهاند که مداخلات روانشناختی مثل ذهنآگاهی، درمان شناختی-رفتاری، و حتی حمایت اجتماعی، میتوانند شاخصهای بیولوژیک را بهبود بخشند. نه به این معنا که افکار مثبت، دیابت را درمان میکنند، بلکه به این معنا که تغییر در شیوه ارتباط با تجربه، فرآیندهای بدنی را تحت تأثیر قرار میدهد. وقتی کسی یاد میگیرد که به جای واکنش خودکار به استرس، با آگاهی به آن پاسخ دهد، سیستم عصبی او متفاوت عمل میکند. وقتی کسی باور درونیاش از «من قربانیام» به «من میتوانم تأثیر بگذارم» تغییر کند، رفتارهایش تغییر میکند، و رفتارهای تغییریافته، بدن را تغییر میدهند.
پس در پایان، میتوان گفت که بله، امر شناختی ارتباط عمیقی با ابتلا به بیماریهای مزمن دارد. نه به این معنا که فکر کردن خاص، مستقیماً دیابت ایجاد میکند، بلکه به این معنا که شیوهای که ما جهان را درک میکنیم، به خود معنا میدهیم، و به تجربیات پاسخ میدهیم، زنجیرهای از فرآیندهای روانشناختی، رفتاری و بیولوژیک را به راه میاندازد که در طول زمان، به بیماری تبدیل میشود. بدن ما آینهای است از آنچه آگاهانه و ناآگاهانه زندگی کردهایم. و اگر این درست باشد، امید هم در همینجاست: تغییر امکانپذیر است، چون شناخت، قابل تغییر است.