
درآمد: معمای سهگانه
گزارهای در سنت ذن وجود دارد که به ظاهر ساده است اما در عمق خود، سفری هستیشناختی از بیگانگی تا بازیافت معنا را ترسیم میکند. گزاره اینست: «در آغاز، کوه کوه است؛ سپس دیگر کوه نیست؛ و در پایان، دوباره کوه است.» این گزاره تنها یک تناقض منطقی نیست ، بلکه نقشهای از دگردیسی آگاهی انسان در مواجهه با واقعیت است . آنچه در این نوشتار پیش رو داریم، خوانشی است از این معمای ذنی در پیوند با فرسودگی شغلی ؛پدیدهای که امروز بخش عظیمی از زندگی کاری انسان معاصر را در خود فرو برده است. فرسودگی شغلی، آن خستگی عمیقی است که فقط با استراحت بهبود نمییابد، آن بیگانگی است که انسان را از معنای کارش جدا میکند، و آن احساس بیاثری است که هر تلاش را پوچ مینماید، و چیزی فراتر از یک مشکل روانشناختی است. این پدیده، بحرانی هستیشناختی است که در آن انسان از خود، از کارش، و از جهانش بیگانه میشود. و شاید در همین بیگانگی، گزاره ذن راهی برای فهم و عبور نشان دهد.
کوه اول: شیفتگی آغازین
در آغاز، کوه کوه است. زمانی که انسان برای نخستین بار با کارش، با حرفهاش، با مسیر شغلیاش روبهرو میشود، همه چیز در وضوح و سادگی خود حاضر است. کوه، کوه است؛ نه استعاره، نه مفهوم، نه سازهای ذهنی. این مرحله، مرحلهی شیفتگی آغازین است که در آن کار معنایی مستقیم و بلاواسطه دارد.در این مرحله، پزشک تازهکار در چشمان بیماری که بهبود مییابد معنای حرفه خود را میبیند. معلم تازهوارد در لحظهای که دانشآموزی مفهومی را درک میکند، هدف کار خود را لمس میکند. مهندس در اولین پروژهای که به سرانجام میرسد، ارزش تلاش خود را احساس میکند. کار در این مرحله هنوز به «شغل» تقلیل نیافته، هنوز به روتینی مکانیکی تبدیل نشده است. اما این وضوح آغازین، همچون هر بیواسطگی دیگر، شکننده است. چرا که در آن، آگاهی انتقادی هنوز بیدار نشده، ساختارهای نهان هنوز آشکار نگشتهاند، و فاصله میان ایدهآل و واقعیت هنوز تجربه نشده است. این کوه اول، کوه پیش از پرسش است، کوه پیش از شک، کوه در سادگی خود.
فروپاشی کوه: ورود به بیگانگی
سپس دیگر کوه نیست. این جمله، قلب تاریک گزاره ذن است و در عین حال، دقیقاً همان چیزی است که در فرسودگی شغلی رخ میدهد. کوه دیگر کوه نیست؛ نه به این معنا که ناپدید شده، بلکه به این معنا که معنایش فروپاشیده است.در این مرحله، کار دیگر کار نیست؛ تبدیل میشود به مجموعهای از وظایف بیمعنا، به چرخهای تکراری از عملکردها، به زنجیرهای از انتظارات بیرونی که هیچ پیوندی با هسته درونی انسان ندارند. پزشک دیگر بیمار نمیبیند، بلکه «پرونده» میبیند. معلم دیگر شاگرد ندارد، بلکه «واحد آموزشی» دارد. کار از یک فعالیت معنادار به یک «عملکرد» تقلیل مییابد.این دگردیسی، نتیجه آگاهی انتقادی است که ساختارهای نهان را آشکار میکند: بوروکراسی خفقانآور، انتظارات متناقض، فشارهای مالی، رقابتهای پوچ، و مهمتر از همه، فاصله عمیق میان آنچه میخواستیم باشیم و آنچه شدهایم. در این مرحله، انسان میفهمد که کوه، کوهی از کاغذبازی، سیاستهای سازمانی، اهداف کمی، و معیارهای بیرونی است که هیچ ارتباطی با معنای اولیه کار ندارند.این مرحله، مرحله بیگانگی است. نه تنها از کار، بلکه از خود. انسان فرسوده، دیگر خود را در کارش نمیبیند. آنچه انجام میدهد با آنچه هست، پیوندی ندارد. احساس میکند بخشی از خود را در جایی گم کرده، اما نمیداند آن بخش کجاست و چگونه میتواند آن را بازیابد.در فلسفه هگلی، بیگانگی زمانی رخ میدهد که ذهن خود را در عینیتی که خلق کرده بازنمیشناسد. و دقیقاً همین است که در فرسودگی شغلی اتفاق میافتد: انسان خود را در کاری که انجام میدهد، در نقشی که ایفا میکند، در زندگی شغلیای که ساخته، بازنمیشناسد. کوه دیگر کوه نیست، چرا که دیگر نمیتوان آن را بهعنوان کوه دید؛ تبدیل شده به انبوهی از سنگها، به ساختاری مصنوعی، به چیزی که هیچ یکپارچگی و هیچ معنای ذاتی ندارد.
میان دو کوه: بحران یا فرصت؟
اما گزاره ذن در همین تاریکی، بذر روشنایی میکارد. «سپس دیگر کوه نیست» نه پایان داستان، بلکه میانه آن است. این فروپاشی معنا، این بیگانگی، این خلأ هستیشناختی، میتواند بحرانی ویرانگر باشد یا فرصتی برای دگردیسی. در سنت ذن، رهایی نه از طریق بازگشت به سادگی اولیه، بلکه از طریق عبور از بیگانگی حاصل میشود. نمیتوان دوباره به شیفتگی آغازین برگشت، نمیتوان چشمها را بست و وانمود کرد که ساختارهای نهان وجود ندارند. اما میتوان از درون این بیگانگی عبور کرد و به وضوحی نوین رسید. این عبور، مستلزم نوعی مرگ است: مرگ خودی که از طریق نگاه بیرونی، از طریق انتظارات دیگران، از طریق معیارهای نهادی تعریف شده بود. انسان باید بپذیرد که کوه دیگر کوه نیست، بپذیرد که آن سادگی اولیه بازگشتناپذیر است، بپذیرد که بیگانگی واقعی است و در همین پذیرش، فضایی برای چیز دیگری باز میشود.
کوه سوم: بازیافت در دگردیسی
و در پایان، دوباره کوه است. اما این کوه، کوه اول نیست. این بازگشتی است که عبور از بیگانگی را در خود دارد، این وضوحی است که از طریق تاریکی به دست آمده است.
در این مرحه، انسان دوباره کار را میبیند، اما اینبار با چشمانی که فروپاشی معنا را دیدهاند و از آن عبور کردهاند. دیگر شیفتگی کورکورانهای نیست، بلکه تعهدی آگاهانه است. دیگر انتظار ندارد که کار همه معنای زندگیاش را تأمین کند، اما میتواند در محدودهای که کار در آن امکانپذیر است، معنایی بیابد.این معنا، معنایی کوچکتر اما عمیقتر است. پزشک فرسوده که از بوروکراسی بیمارستان عبور کرده، شاید دیگر به دنبال نجات همه بیماران نباشد، اما میتواند در یک لحظه حضور واقعی با یک بیمار، معنایی بیابد که پیش از این در عظمتطلبیهای حرفهایاش پنهان بود. معلم خسته که فشار سیستم آموزشی را پذیرفته، شاید دیگر خود را نجاتدهنده نسلی ندانَد، اما میتواند در یک گفتوگوی واقعی با یک دانشآموز، آن آتش اولیه را احساس کند.
کوه سوم، کوهی است که به رغم تمام پوچیها و سازوکارهای بیرونی، به رغم همه بیگانگیها و فروپاشی معناها، هنوز کوه است. نه به این خاطر که ما خود را فریب میدهیم یا چشم بر واقعیت میبندیم، بلکه به این خاطر که یاد گرفتهایم معنا را در جایی غیر از انتظارات بیرونی، در جایی غیر از تأیید نهادی، در جایی غیر از موفقیتهای قابل سنجش بیابیم.
فلسفه حضور: از خودبیگانگی تا خودآگاهی
آنچه گزاره ذن و تجربه فرسودگی شغلی در یکدیگر آشکار میکنند، این است که معنا نه در عینیت، بلکه در نحوه رابطه ما با آن عینیت نهفته است. مشکل اصلی فرسودگی، نه صرفاً فشار کاری یا محیط سازمانی، بلکه نوعی فقدان حضور است: فقدان حضور خود در کاری که انجام میدهیم.هایدگر از «دست-در-دسترانی» میگوید، از آن حالتی که در آن ابزار در استفاده، ناپدید میشود و ما کاملاً در فعالیت غرق میشویم. اما در فرسودگی، این غرقشدگی ممکن نیست، چرا که دائماً با واسطههای بیرونی روبهرو هستیم: فرمها، گزارشها، ارزیابیها، انتظارات. کار از یک فعالیت بیواسطه به یک «عملکرد» واسطهدار تبدیل میشود.راه عبور از این بیگانگی، بازگشت به حضور است. نه حضوری سادهلوحانه که ساختارها را نادیده بگیرد، بلکه حضوری که در درون همان ساختارها، فضاهایی برای بیواسطگی بیابد. این همان چیزی است که در ذن «بودن در لحظه» نامیده میشود: نه فرار از واقعیت، بلکه کاملاً بودن در آن، با تمام پیچیدگیها و تناقضاتش.
نتیجه: ضرورت سفر
گزاره ذن درباره کوه، سفری را ترسیم میکند که گریز از آن ممکن نیست. نمیتوان همیشه در سادگی کوه اول ماند، چرا که زندگی و آگاهی ما را به سوی پیچیدگی میبرد. نمیتوان در بیگانگی کوه دوم متوقف شد، چرا که این توقف، مرگ معنای زندگی است. تنها راه، عبور به سوی کوه سوم است: بازیافت معنا پس از فروپاشی آن.
فرسودگی شغلی، در این خوانش، نه یک بیماری که باید درمان شود، بلکه مرحلهای از سفر است که باید عبور کرد. بیماری واقعی، توقف در مرحله دوم است: آن حالتی که در آن انسان در بیگانگی گیر میکند و نه میتواند به عقب برگردد و نه میتواند به جلو حرکت کند.راه عبور، نه در تغییر بیرونی شرایط (هرچند این هم میتواند کمککننده باشد)، بلکه در دگردیسی درونی نگاه است. در یادگیری اینکه چگونه میتوان در درون همان ساختارهایی که معنا را تهدید میکنند، فضاهایی برای معنا یافت. در پذیرش اینکه کوه دیگر آن کوه اولیه نیست، اما هنوز کوه است.
شاید درس نهایی گزاره ذن این باشد: معنا نه چیزی است که یکبار و برای همیشه یافته میشود، بلکه چیزی است که دائماً باید بازیافت شود. و هر بازیافت، مستلزم عبور از یک فروپاشی است. کوه همیشه در حال شدن است، و ما نیز همینطور.