ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

تحلیلی بر فردوسی‌پژوهی معاصر و فراموشی روح اندیشه‌ای شاهنامه

در روزگاری که ملت‌ها برای یافتن انسجام درونی و بازیابی هویت تاریخی خود به سراغ متون کلاسیک خویش می‌روند، ما ایرانیان هنوز شاهنامه را نه به مثابه متنی زنده، بلکه همچون جسدی ادبی کالبدشکافی می‌کنیم. دانشگاه‌های ما که می‌توانستند در بازاندیشی جایگاه فردوسی در ذهنیت و فرهنگ امروز ایرانی نقشی اساسی ایفا کنند، اغلب به نهادهایی فرسوده بدل شده‌اند که فردوسی را به حاشیه رانده‌اند، یا او را درگیر مناقشات بی‌پایان نسخه‌شناسی کرده‌اند. این مساله تنها از آنِ دانشگاه نیست، بلکه مساله یک ملت در بازآفرینی روح جمعی خویش است.در دهه‌های اخیر، فردوسی‌پژوهی به شاخه‌ای محدود از ادبیات کلاسیک فارسی فروکاسته شده که تمرکزش بر وزن، واژگان، و نسخه‌های متون است. استادان و پژوهشگران، اغلب درگیر یافتن نسخه‌ی اصیل‌تر یا تحلیل عروضی‌تر هستند تا آنکه درباره‌ی معنای سیاسی و اجتماعی مفاهیم بنیادینی چون «پهلوان»، «شاه»، «خرد»، یا «فرجام تاریخ» در شاهنامه تأملی داشته باشند. گویی شاهنامه را نه برای زیستن، بلکه برای آزمون کارشناسی ارشد یا دکتری می‌خوانند.در فضای آکادمیک ما، هنوز پرسش‌هایی مانند «شاهنامه چگونه سوگواری یک ملت شکست‌خورده است؟»، «زنان در شاهنامه چه نقشی دارند؟»، یا «آیا شاهنامه حماسه‌ی عدالت است یا انتقام؟» جدی گرفته نمی‌شود. شاهنامه می‌توانست بستری برای تحلیل روان‌کاوانه‌ی کهن‌الگوهای ایرانی، برای بازخوانی عدالت در سنت ایرانی، یا حتی برای پیوند دوباره‌ی مردم با تخیل تاریخی‌شان باشد. اما چنین نشده.

از سوی دیگر، نظام آموزشی رسمی، شاهنامه را به ابیات پراکنده‌ای در کتاب فارسی تقلیل داده و دانش‌آموز ایرانی هیچ‌گاه با روایت پیوسته و عظمت فکری شاهنامه آشنا نمی‌شود. در نتیجه، شاهنامه نه خوب خوانده می‌شود، نه فهمیده، و نه زیسته. آنچه می‌ماند فقط افتخارهای نمادین است: تمثال فردوسی، اسکناس ده هزار تومانی، و سخنرانی‌های خنثی. اگر شاهنامه در زمانه‌ی خود، پاسخی به بحران هویت ایرانی پس از حمله‌ی اعراب بود، امروز نیز ما به فردوسیِ دیگری نیاز داریم؛ نه به این معنا که فردوسی دیروز را کنار بگذاریم، بلکه بدین معنا که او را از دل سنت، بیرون کشیده و با مسئله‌های اکنون پیوند دهیم. این وظیفه بر عهده‌ی دانشگاه، نخبگان، و روشنفکران است که شاهنامه را نه فقط به عنوان میراثی از گذشته، بلکه به عنوان افقی برای آینده ببینند.

در همین راستا به داستان رستم و سهراب می‌پردازیم. این داستان در شدیدترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن، فاجعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن:پدر، فرزند خویش را می‌کشد بی‌آنکه بداندفرزند، با آرزوی پیکار با قهرمان، بی‌خبر از نسبت خود با او، جان می‌دهدو در نهایت، حقیقت زمانی آشکار می‌شود که دیگر هیچ راه بازگشتی نیست...این داستان از شاهنامه، لخت‌ترین و عریان‌ترین شکل تراژدیِ "قطع رابطه میان نسل‌ها" است؛ جایی که نه جهل ساده، بلکه فقدان ارتباط و شناخت متقابل، مرگ‌بارترین پیامدها را رقم می‌زند.در ادامه، تحلیلی یکپارچه و امروزین از این داستان تقدیم می‌گردد

رستم و سهراب ؛تراژدی بی‌پدری، گسست نسلی، و مرگ آینده به دست گذشته

در شاهنامه، یکی از زخم‌خورده‌ترین داستان‌ها، رستم و سهراب است؛ داستانی که چکیده‌ای از فاجعه گسست نسلی، بی‌خبری پدران از فرزندان، و مرگ آرزوها است. اگر داستان رستم و اسفندیار تمثیل تضاد نظام سنت و تجدد است، این داستان، روایت فقدان رابطه، غیاب گفت‌وگو، و خشونتِ بی‌هویتی است.سهراب، مولودِ عشق خاموشِ رستم و تهمینه است، اما این فرزند هرگز پدر خود را نمی‌شناسد؛درست مانند نسلی که بدون حافظه، بدون پشتوانه، بدون همراهی، به جهان پرتاب شده است.او به میدان می‌آید، نه با کینه، که با شور قهرمانی و میل به ساختن،اما از همان آغاز، فریب می‌خورد، گمراه می‌شود، و سرانجام در مبارزه‌ای بی‌معنا و بی‌هویت،به دست کسی کشته می‌شود که می‌توانست پناه او، همراه او، و آموزگار او باشد.رستم، نماد نسل گذشته، در میدان است.اما او نه می‌پرسد، نه می‌شناسد، و نه می‌پذیرد.او می‌جنگد، اما این‌بار با آینده خود.و آن هنگام که شمشیر فرود می‌آورد، نمی‌داند که دارد آینده خویش را می‌کُشد.و وقتی می‌فهمد... دیر شده است.تیر از کمان گذشته رها شده، و سهراب، با چشم‌هایی گشوده، اما رو به مرگ، تنها یک جمله می‌گوید:"اگر می‌دانستی من فرزند توام، مرا نمی‌کُشتی..." آیا امروز در جامعه ما، همین تقابل،همین فقدان گفت‌وگو میان نسل‌ها،همین ناباوری، همین سوءتفاهم، همین خشونت بی‌پایه در شکل‌های متعدد در جریان نیست؟آیا جوانانی که در خیابان‌ها به هر شکل و کیفیت و توسط هر شخص یا گروه یا دسته ای کشته می‌شوند، همان سهراب‌ها نیستند؟نسلی که با انرژی، با امید، وارد میدان می‌شود،اما پدران سنتی آنها را درک نمی‌کنند چرا که نمی‌فهمندشان، نمی‌شناسندشان، و گاه حتی نمی‌خواهند که بشناسندشان؟در این تراژدی ، آنچه کشته شد، فقط سهراب نبود،بلکه اعتماد بود، نسبت بود، شراکت نسلی بود.و مرگ سهراب، تنها مرگ یک تن نبود، مرگ امید بود، مرگ آینده بود.ما امروز نیازمند آنیم که داستان رستم و سهراب را نه به عنوان یک افسانه،بلکه به عنوان آیینه‌ای از عبرت تاریخ بخوانیم تا شاید از تکرار این فاجعه بپرهیزیم تا شاید پدران ، پیش از آن‌که همانند رستم ، فرزندان خود را بکُشند،صدای آن‌ها را بشنوند.تا شاید این‌بار، پیش از فرود آمدن شمشیر،

رابطه‌ای، گفت‌وگویی، و شناسایی‌ای رخ دهد.

شاهنامهتراژدیفرزندکشیرستمسهراب
۱۰
۱
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید