ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۵ دقیقه·۵ ساعت پیش

دوگانگی‌های ساختاری در جامعه ایران

تاریخ ایران را می‌توان روایتی از تنش‌های درونی و دوقطبی‌های مداوم دانست که در لایه‌های مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی خود را نمایان ساخته است. این شکاف‌ها نه تنها یک پدیده مدرن نیستند، بلکه ریشه در ساختارهای عمیق تمدنی و جغرافیای سیاسی این سرزمین دارند. برای درک این پدیده، باید فراتر از تحلیل‌های ساده‌انگارانه رفت و به لایه‌های چندگانه‌ای نگریست که این دوگانگی‌ها را تولید و بازتولید کرده‌اند.

یکی از بنیادی‌ترین عوامل شکل‌گیری این شکاف‌ها، ماهیت جغرافیای سیاسی ایران است. ایران هرگز یک جامعه همگن نبوده و ترکیب پیچیده‌ای از اقوام، زبان‌ها، مذاهب و فرهنگ‌های محلی در آن وجود داشته است. این تنوع که می‌توانست منبع غنا باشد، بارها به دلیل ساختارهای قدرت متمرکز و استبدادی، به منبع تنش تبدیل شده است. دولت‌های مرکزی در تاریخ ایران همواره با چالش یکپارچه‌سازی این تنوع مواجه بوده‌اند و این امر نیازمند اعمال قدرت، گاه از طریق خشونت و گاه از طریق مکانیزم‌های ایدئولوژیک بوده است.

در بستر تاریخی، می‌توان الگوی تکرارشونده‌ای را مشاهده کرد که در آن هر دوره از تثبیت قدرت سیاسی، با پیدایش نیروهای مخالف همراه بوده است. این مخالفت‌ها ضرورتاً از یک منبع ایدئولوژیک واحد نشأت نمی‌گرفتند، بلکه طیفی از نارضایتی‌های اقتصادی، فرهنگی، مذهببی و سیاسی را در بر می‌گرفتند. در دوران ساسانی مثلاً، جنبش مزدکیه نه تنها یک اعتراض مذهبی بود، بلکه بازتاب نارضایتی‌های عمیق طبقاتی و اقتصادی نیز بود. پس از اسلام، تنش‌هایی که میان خلافت و جنبش‌های اعتراضی در ایران شکل گرفت، همین الگو را دنبال کرد.

یکی از مهم‌ترین دوگانگی‌هایی که تاریخ ایران را شکل داده، تنش میان سنت و تجدد است. این تنش به ویژه از عصر قاجار به بعد با ورود مدرنیته غربی به صورت آشکارتری خود را نشان داد. جامعه ایرانی در مواجهه با نوسازی، به دو قطب تقسیم شد؛ کسانی که نوسازی را راه نجات از عقب‌ماندگی می‌دیدند و کسانی که آن را تهدیدی برای هویت و ارزش‌های بنیادین جامعه تلقی می‌کردند. این دوگانگی نه فقط در عرصه فکری، بلکه در تمام نهادهای اجتماعی از خانواده گرفته تا نظام آموزشی و سیاسی نفوذ کرد. مشروطه‌خواهی، اصلاحات رضاشاهی، دوران پهلوی دوم و حتی انقلاب ۱۳۵۷ همگی محصول و در عین حال بازتولیدکننده این تنش بودند.

بعد دیگر این شکاف‌ها را می‌توان در رابطه میان دین و سیاست جست‌وجو کرد. ایران یکی از معدود کشورهایی است که در آن دین به صورت ساختاری در سیاست نقش داشته است. این نقش گاه در قالب مشروعیت‌بخشی به قدرت و گاه در قالب مقاومت در برابر آن ظاهر شده است. علمای شیعه با ساختار مرجعیتی مستقل از دولت، همواره می‌توانستند در مقاطع خاص، منبع اقتدار موازی یا مخالف با حکومت مرکزی باشند. این ویژگی منحصربه‌فرد تشیع ایرانی، زمینه‌ای برای تنش‌های مداوم میان قدرت سیاسی و قدرت دینی فراهم آورده است. نهضت تنباکو، جنبش مشروطه با نقش علما، و در نهایت انقلاب اسلامی همگی جلوه‌هایی از این پویایی هستند.

اما این تنش‌ها صرفاً در سطح ایدئولوژیک نمانده‌اند. آنها همواره با منافع اقتصادی، ساختارهای طبقاتی و توزیع نابرابر قدرت و ثروت درهم‌تنیده بوده‌اند. در بسیاری از دوره‌های تاریخی ایران، فاصله میان نخبگان و توده مردم بسیار زیاد بوده است. این فاصله نه فقط اقتصادی، بلکه فرهنگی و زبانی نیز بوده است. نخبگان اغلب زبان، لباس و شیوه زندگی متفاوتی داشته‌اند که آنها را از بقیه جامعه جدا می‌کرده است. این فاصله، بستر مناسبی برای بی‌اعتمادی و تنش فراهم آورده است.

در دوران معاصر، این شکاف‌ها شکل‌های جدیدی به خود گرفته‌اند. دوگانگی میان شهر و روستا، میان طبقات متوسط شهری و اقشار سنتی‌تر، میان نسل‌های مختلف، میان مذهبی و سکولار، همگی بازتولیدکننده همان الگوی تاریخی تنش هستند. جامعه ایرانی در طول صد سال اخیر با سرعتی شگفت‌انگیز دگرگون شده، اما این دگرگونی یکنواخت نبوده و بخش‌های مختلف جامعه را با سرعت‌های متفاوت تحت تأثیر قرار داده است. این ناهمزمانی در تحول، خود منبع تنش‌های جدیدی شده است.

نکته مهم این است که این تنش‌ها را نمی‌توان صرفاً منفی دانست. در بسیاری از موارد، همین تنش‌ها موتور تحولات بزرگ تاریخی بوده‌اند. نهضت مشروطه، ملی‌شدن نفت، و تحولات اجتماعی و فرهنگی دهه‌های اخیر همگی از دل همین تنش‌ها زاییده شده‌اند. مسئله این است که این تنش‌ها چگونه مدیریت می‌شوند و آیا به سمت گفت‌وگو و تفاهم حرکت می‌کنند یا به سوی تقابل و خشونت.

خشونت‌هایی که در تاریخ ایران رخ داده‌اند، اغلب زمانی شکل گرفته‌اند که فضا برای بیان مسالمت‌آمیز اختلافات بسته شده است. استبداد سیاسی، با بستن کانال‌های مشارکت و گفت‌وگو، اختلافات را به انفجار سوق داده است. این الگو را می‌توان در انقلاب مشروطه، انقلاب ۱۳۵۷ و بسیاری از جنبش‌های اجتماعی دیگر مشاهده کرد. وقتی سازوکارهای دموکراتیک برای بیان نارضایتی‌ها و تغییر مسالمت‌آمیز وجود ندارد، احتمال خشونت افزایش می‌یابد.

بعد دیگر این پدیده، نقش عوامل خارجی است. ایران به دلیل موقعیت ژئوپلیتیک خود، همواره در معرض دخالت و رقابت قدرت‌های خارجی بوده است. این دخالت‌ها اغلب بر شکاف‌های داخلی دامن زده‌اند. قدرت‌های خارجی با حمایت از یک جناح در برابر جناح دیگر، به عمیق‌تر شدن تنش‌ها کمک کرده‌اند. کودتای ۱۳۳۲، حمایت از رژیم پهلوی، و دخالت‌های بعد از انقلاب همگی نمونه‌هایی از این پدیده هستند.

از منظر جامعه‌شناسی تاریخی، می‌توان گفت که جامعه ایران هرگز فرصت کافی برای تثبیت یک نظم مدنی پایدار و مشارکتی نیافته است. هر بار که جنبشی برای دموکراتیزه کردن ساختارهای قدرت شکل گرفته، یا با سرکوب داخلی یا با دخالت خارجی مواجه شده است. این عدم تداوم در تجربه دموکراتیک، باعث شده که الگوهای استبدادی و تقابل‌های خشونت‌آمیز همچنان بازتولید شوند.

در نهایت، برای درک این شکاف‌ها باید به ساختارهای فرهنگی عمیق‌تر نیز توجه کرد. فرهنگ سیاسی ایران تا حد زیادی بر اساس منطق دوستی و دشمنی، ما و آنها شکل گرفته است. این منطق، فضا برای خاکستری‌ها را محدود می‌کند و گرایش به قطب‌بندی‌های شدید را تقویت می‌کند. این ویژگی فرهنگی که ریشه در عوامل تاریخی، مذهبی و اجتماعی دارد، خود یکی از موانع اساسی برای گفت‌وگوی سازنده و حل مسالمت‌آمیز اختلافات است.

راه عبور از این چرخه، نیازمند تحولی عمیق در فرهنگ سیاسی، ایجاد نهادهای دموکراتیک پایدار، و پذیرش کثرت‌گرایی به عنوان یک ارزش است. تا زمانی که جامعه ایرانی نتواند فضایی برای بیان مسالمت‌آمیز تنوع و اختلافات ایجاد کند، این الگوی تاریخی از شکاف و تنش همچنان ادامه خواهد یافت.

جامعه ایرانتاریخ ایراندوگانگیساختار
۷
۱
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید