
مقدمه
در گفتگوهای روزمره اغلب با جملاتی مواجه میشویم که انسانها را به «ذات» خاصی نسبت میدهند. فلانی «ذاتش خرابه»، «از بچگی همینطوره» یا ذات بد نیکو نگردد چونکه بنیادش بد است .عباراتی که گویی حکم قطعیای درباره جوهر ثابت و تغییرناپذیر افراد صادر میکنند. اما این باور تا چه اندازه با واقعیت انسان سازگار است و چه پیامدهایی در زندگی فردی و اجتماعی ما میگذارد؟
ذاتگرایی: میراث فلسفی و چالشهای معاصر
در تاریخ فلسفه، بحث ذات و وجود همواره محوری بوده است. افلاطون با نظریه مُثل خود، جهانی از حقایق ثابت و جاودانه را تصویر کرد که هر چیز بازتابی از آن است. ارسطو نیز با مفهوم «صورت و ماده» به دنبال یافتن آن چیز ثابتی بود که هر موجود را آن موجود میکند. در این نگاه، ذات چیزی پیشینی و تعیینکننده محسوب میشد.اما فلسفه معاصر، بهویژه در اگزیستانسیالیسم سارتر، این تصویر را واژگون کرد. «وجود بر ذات مقدم است» - این جمله معروف سارتر اعلام میکند که انسان ابتدا وجود دارد و سپس خود را میسازد. از این منظر، هیچ «ذات» ثابتی پیش از انتخابهای ما وجود ندارد. ما محکوم به آزادی هستیم و هر لحظه خود را خلق میکنیم.این تحول فلسفی با یافتههای علوم انسانی نیز همخوانی یافت. روانشناسی رشد نشان داد که شخصیت انسان در تعامل پیچیده میان زیستشناسی، تجربیات اولیه، محیط اجتماعی و انتخابهای فردی شکل میگیرد. جامعهشناسی نیز نشان داد که بسیاری از آنچه «طبیعی» یا «ذاتی» میپنداریم، در واقع ساختههای اجتماعیاند که در فرآیند جامعهپذیری درونی میشوند.
روانشناسی ذاتگرایی: چرا به «ذات ثابت» باور داریم؟
انسانها به طور طبیعی به دنبال الگوها و تبیینهای ساده برای رفتار پیچیده دیگران هستند. روانشناسی شناختی نشان میدهد که ذهن ما برای صرفهجویی در انرژی شناختی، میل به «برچسبزنی» و دستهبندی سریع دارد. وقتی میگوییم «ذاتش خرابه»، در واقع داریم یک توضیح ساده برای رفتارهای پیچیده ارائه میدهیم که فهم آنها نیازمند تحلیل عمیقتر است.این پدیده را «خطای انتساب بنیادین» مینامند. ما تمایل داریم رفتار دیگران را به ویژگیهای شخصیتی ثابت آنها نسبت دهیم، درحالیکه رفتار خودمان را بیشتر با موقعیت توجیه میکنیم. اگر دیگری دیر بیاید میگوییم «بیمسئولیت است»، اما اگر خودمان دیر برسیم میگوییم «ترافیک بود». این تفاوت نگرش، ریشه در نیاز به حفظ خودپنداره مثبت و سادهسازی دنیای اجتماعی دارد.علاوه بر این، نظریه «ذهنیت ثابت در برابر ذهنیت رشدی» که کارول دوک ارائه کرد، نشان میدهد برخی افراد معتقدند تواناییها و ویژگیهای انسانی ثابت و تغییرناپذیرند، درحالیکه برخی دیگر آنها را قابل رشد و تحول میدانند. کسانی که به ذهنیت ثابت باور دارند، بیشتر تمایل دارند خود و دیگران را با برچسبهای ثابت ببینند.
جامعهشناسی «ذات خراب»: قدرت و کنترل اجتماعی
از منظر جامعهشناختی، گفتمان «ذات خراب» کارکردهای اجتماعی خاصی دارد. نخست، مکانیزمی است برای حفظ نظم اجتماعی و ترسیم مرزهای اخلاقی. وقتی فردی را «ذات خراب » میخوانیم، او را از دایره «ما» به «آنها» منتقل میکنیم و توجیهی برای طرد یا محدود کردنش مییابیم.این فرآیند با مفهوم «دیگریسازی» در نظریههای انتقادی ارتباط دارد. جوامع برای تقویت هویت جمعی خود، نیاز به تعریف «دیگری» دارند .کسی که نماد ضد ارزشهای جمعی است. برچسب «ذات خراب» ابزاری است برای این فرآیند. دوم، این باور مسئولیت را از ساختارهای اجتماعی بر میدارد. اگر فقر، جرم یا رفتارهای ناهنجار را نتیجه «ذات خراب» افراد بدانیم، دیگر نیازی به بررسی نابرابریهای ساختاری اجتماعی ، فقر، بیعدالتی یا کمبود فرصتها نیست. این نوعی «فردگرایی افراطی» است که مشکلات اجتماعی را به مشکلات فردی تقلیل میدهد.
سوم، این باور میتواند به «پیشگویی خودتحققبخش» منجر شود. وقتی فردی بارها و بارها میشنود که «ذاتش خرابه»، ممکن است این باور را درونی کند و مطابق با آن رفتار کند. این پدیدهای است که به «انگ اجتماعی» معروف است . برچسبی که نهتنها نشاندهنده هویت فرد میشود، بلکه آن را شکل میدهد.
میان تعیین و اختیار: پیچیدگی واقعیت انسانی
البته منصفانه نیست که نقش عوامل زیستی و ژنتیکی را کاملاً نادیده بگیریم. تحقیقات نشان میدهند که ژنها در شکلگیری خلق و خو، گرایشهای رفتاری و حتی آسیبپذیری نسبت به برخی اختلالات نقش دارند. اما این تأثیر هرگز مطلق نیست. مفهوم «اپیژنتیک» نشان میدهد که محیط میتواند نحوه بیان ژنها را تغییر دهد.
واقعیت این است که انسان نه کاملاً آزاد است و نه کاملاً محکوم به سرنوشت ژنتیکی یا اجتماعی. ما در چارچوبی از محدودیتهای زیستی و اجتماعی زندگی میکنیم، اما درون این چارچوب، فضای قابلتوجهی برای انتخاب و تغییر داریم. نوروپلاستیسیتی مغز - توانایی مغز برای تغییر و سازگاری تا پایان عمر - شاهدی بر این قابلیت تحول است.مثالهای متعددی از افرادی که با وجود پیشینه سخت و محرومیت، مسیرهای سازنده را انتخاب کردهاند، نشان میدهد که «ذات» تغییرناپذیر وجود ندارد. برعکس، برخی که در بهترین شرایط بزرگ شدهاند، مسیرهای مخرب را پیمودهاند. این واقعیت، پیچیدگی و کثرت عوامل مؤثر بر رفتار انسانی را آشکار میکند.
پیامدهای زیستی باور به «ذات خراب»
باور به «ذات خراب» پیامدهای عمیقی در زندگی روزمره دارد. در سطح فردی، این باور میتواند به یأس و بیانگیزگی منجر شود. اگر فردی باور کند که «ذاتش خرابه» یا نمیتواند تغییر کند، انگیزه او برای تلاش و بهبود کاهش مییابد. این باور میتواند به افسردگی، اضطراب و احساس درماندگی آموختهشده منجر شود.در روابط بینفردی، این نگرش مانع همدلی و فهم میشود. وقتی کسی را «ذات خراب» میدانیم، دیگر تلاشی برای درک زمینههای رفتاری او، تجربیات دردناک یا فشارهای محیطیاش نمیکنیم. این امر به قطع رابطه، کاهش اعتماد و افزایش تنشهای اجتماعی میانجامد.در سطح جمعی، این باور میتواند به تثبیت نابرابریها و بیعدالتیها کمک کند. وقتی گروهی از افراد را «ذاتاً» پستتر، ضعیفتر یا خطرناکتر بدانیم، توجیهی برای تبعیض، محرومیت یا حتی خشونت علیه آنها مییابیم. تاریخ پر است از مثالهایی که در آنها ذاتگرایی پایه نژادپرستی، تبعیض جنسیتی و سایر اشکال ستم بوده است.
بهسوی نگاهی رهاییبخش
اگر «ذات خراب» واقعیت نداشته باشد، پس چگونه باید به رفتارهای مخرب نگاه کنیم؟ پاسخ در نگاهی پیچیدهتر و همدلانهتر نهفته است. بهجای برچسبزنی افراد، میتوانیم رفتارها را تحلیل کنیم. هر رفتاری در بافتی رخ میدهد و عوامل متعددی در شکلگیری آن نقش دارند: تربیت، تجربیات، فشارهای اجتماعی، سلامت روان، فرصتها یا محرومیتها.
این نگاه به معنای توجیه رفتارهای مخرب نیست، بلکه به معنای فهم آنهاست. فهمیدن دلیل رفتار، گام نخست برای تغییر آن است. اگر کسی رفتاری آزاردهنده دارد، بهجای حکم کردن که «ذاتش خرابه»، میتوانیم بپرسیم: چه شرایطی این رفتار را تقویت میکند؟ چه نیازهای برآوردهنشدهای پشت آن نهفته است؟ چگونه میتوان محیطی ایجاد کرد که رفتارهای سازندهتر را تشویق کند؟
این رویکرد در نظامهای قضایی پیشرو نیز بازتاب یافته است. بهجای تنبیه صرف، بر توانبخشی و بازپروری تأکید میشود. هدف نه فقط مجازات «ذات خراب»، بلکه ایجاد فرصت برای تغییر و رشد است.
نتیجهگیری: انسان، موجود شدنگرا
باور به «ذات خراب» بیشتر بازتاب سادهانگاری شناختی و نیازهای اجتماعی ماست تا واقعیت پیچیده انسانی. علوم انسانی معاصر نشان میدهند که انسان موجودی است در حال شدن، نه موجودی با جوهر ثابت. ما حاصل تعامل پویای ژنها، محیط، تجربیات، انتخابها و معناهایی هستیم که به زندگی خود میدهیم.رها کردن این باور، نهتنها دقیقتر است، بلکه رهاییبخشتر نیز هست. به ما امکان میدهد خود و دیگران را با نگاهی مهربانتر و امیدوارتر ببینیم. به ما یادآوری میکند که تغییر همیشه ممکن است، حتی اگر دشوار باشد. و از همه مهمتر، مسئولیت را بر دوش ما میگذارد: مسئولیت ساختن خود، مسئولیت خلق جوامعی که فرصت رشد به همگان میدهند، و مسئولیت نگاهی انسانیتر به یکدیگر.
شاید وقت آن رسیده که بهجای پرسیدن «ذات او چیست؟» بپرسیم «او چه میتواند بشود؟» و «ما چگونه میتوانیم در این شدن یاریگر باشیم؟» این تغییر نگاه، گامی کوچک در گفتگوهای روزمره، اما جهشی بزرگ در انسانیت ماست.