
پیشگفتار
شاهنامه فردوسی یکی از غنیترین منابع برای مطالعه اسطورهشناسی ایرانی و درک نحوه تصویر قدرت در روایتهای کهن است. این اثر در طول قرنها خوانشهای متنوعی یافته است: از تفسیرهای تاریخی که آن را سندی از گذشته میدانند، تا خوانشهای ادبی که بر ظرافتهای زبانی و هنری آن تمرکز دارند، و تا تحلیلهای انسانشناختی که در پی کشف لایههای نمادین این روایتاند.در این مقاله، میخواهیم به یکی از شخصیتهای کمتر بررسیشده شاهنامه بپردازیم: طهمورث، با لقب «دیوبند». هدف ما تحلیل این است که چگونه مفهوم «دیوبندی» در این روایت اسطورهای، بازتابی از یک الگوی فکری درباره نحوه سازماندهی نظم است. این بررسی صرفاً به لحاظ نظری و در چارچوب مطالعات اسطورهشناسی، انسانشناسی فرهنگی و نظریههای کلاسیک علوم سیاسی صورت میگیرد.
بخش اول: طهمورث در روایت شاهنامه
در شاهنامه، طهمورث جانشین هوشنگ است و یکی از پادشاهان نخستین در دوران اساطیری. آنچه این شخصیت را از دیگران متمایز میکند، نحوه برخورد او با دیوان است. بر اساس روایت فردوسی، طهمورث پس از رویارویی با دیوان، آنان را مغلوب میکند اما بهجای کشتن، آنان را میبندد. در ازای رهایی، دیوان به انسانها هنرهایی میآموزند که از جمله آنها، نوشتن است.این روایت از نظر ساختاری، عنصری کلیدی دارد: تمایز میان کشتن و بستن. این تمایز، تنها یک جزئیات روایی نیست، بلکه نشانهای از یک تفاوت مفهومی عمیق است. در بسیاری از روایتهای اسطورهای دیگر، قهرمان دشمن را نابود میکند و بر او پیروز میشود. اما در اینجا، قهرمان دشمن را مهار میکند.این مفهوم «مهار» در مقابل «نابودی»، نقطه شروع تحلیل ماست.
بخش دوم: مفهوم مهار در نظریههای کلاسیک
در فلسفه سیاسی کلاسیک، یکی از پرسشهای بنیادین این است که چگونه نظم اجتماعی شکل میگیرد. توماس هابز در لویاتان (۱۶۵۱) استدلال میکند که انسانها در «حالت طبیعی» در وضعیتی از تعارض دائمی قرار دارند—وضعیتی که او آن را «جنگ همه علیه همه» توصیف میکند. بر اساس نظر هابز، گذار از این وضعیت به نظم اجتماعی، نیازمند مکانیزمی است که این تعارضات را کنترل کند.جان لاک، در دو رساله درباره حکومت (۱۶۸۹)، بر این نکته تأکید میکند که در حالت طبیعی، انسانها دارای حقوقی هستند، اما فقدان یک نهاد مشترک برای حل اختلافات، منجر به بیثباتی میشود. او نیز معتقد است که نظم، نیازمند ساختاری است که این تعارضات را مدیریت کند.ژانژاک روسو در قرارداد اجتماعی (۱۷۶۲) نیز بر اهمیت تبدیل ارادههای فردی به اراده جمعی تأکید دارد.
در همه این نظریهها، یک نکته مشترک وجود دارد: نظم، محصول مهار نیروهای متضاد است، نه نابودی آنها. این دقیقاً همان چیزی است که در روایت طهمورث میبینیم.
بخش سوم: دیو بهمثابه نماد نیروهای نامتشکل
در اسطورهشناسی، «دیو» معمولاً نمادی از نیروهای آشوبگر، غیرقابل پیشبینی و خارج از نظم است. کلود لویاستروس، انسانشناس فرانسوی، در انسانشناسی ساختاری (۱۹۵۸) نشان میدهد که اسطورهها معمولاً بر اساس تقابلهای دوگانه ساخته میشوند: نظم در مقابل آشوب، فرهنگ در مقابل طبیعت، آشنا در مقابل بیگانه.دیو در این چارچوب، نماینده «آشوب» و «طبیعت» است؛ یعنی آنچه هنوز در قالب نظم و فرهنگ نیامده است. مهار دیو، به معنای تبدیل این نیروی خام به شکل قابل فهم و قابل کنترل است.میرچا الیاده، مورخ ادیان رومانیایی، در اسطوره بازگشت جاودانه (۱۹۴۹) نشان میدهد که بسیاری از اسطورههای آفرینش، روایتهایی از مهار آشوب اولیه هستند. او مفهوم «کاسموس» (نظم) در مقابل «کائوس» (آشوب) را تحلیل میکند و نشان میدهد که آفرینش، معمولاً به معنای سازماندهی آشوب است، نه محو آن.روایت طهمورث نیز در همین الگو قرار میگیرد: دیوان نماینده کائوس هستند، و طهمورث با «بستن» آنها، کاسموس را میآفریند.
بخش چهارم: نوشتار بهمثابه محصول مهار
یکی از جذابترین عناصر روایت طهمورث، آموختن نوشتار از دیوان است. این بخش از داستان، از نظر نظری بسیار قابل تأمل است.ژاک دریدا، فیلسوف فرانسوی، در درباره نگارشناسی (۱۹۶۷) نشان میدهد که نوشتار نه صرفاً بازنمایی زبان گفتاری است، بلکه ساختاری است که معنا را ثابت و قابل انتقال میکند. نوشتار، به تعبیر دریدا، امکان «حضور غایب» را فراهم میآورد؛ یعنی امکان انتقال معنا به زمانها و مکانهای دیگر.والتر اونگ، در زبان گفتاری و سواد (۱۹۸۲)، نشان میدهد که نوشتار، نقطه عطفی در تاریخ بشر است؛ لحظهای که تفکر انسانی از شکل گذرا و زمانیاش خارج میشود و به شکل ثابت و فضایی درمیآید. این تحول، بنیان حافظه تاریخی، قانون، علم و تمدن است.حال سؤال این است: چرا نوشتار در روایت شاهنامه، از دیوان آموخته میشود؟این روایت نشان میدهد که فرهنگ و تمدن، محصول مهار نیروهای آشوبگر هستند، نه محصول محو آنها. نوشتار، زبان، قانون—همه اینها از دل مواجهه با «دیو» و مهار آن زاده میشوند. به تعبیری، فرهنگ نه در تقابل کامل با خشونت و آشوب، بلکه در پیوند تبدیلی با آن شکل میگیرد.رنه ژیرار، در خشونت و امر مقدس (۱۹۷۲)، نظریه مشابهی را مطرح میکند. او استدلال میکند که آیینها و نهادهای اجتماعی، در اصل مکانیسمهایی برای کانالیزهکردن و مهار خشونت هستند. جوامع انسانی، از طریق آیینسازی و نهادینهکردن خشونت، توانستهاند آن را از شکل بیشکل و ویرانگرش به شکل سازمانیافته و قابل کنترل درآورند.در روایت طهمورث، نوشتار دقیقاً این نقش را دارد: تبدیل نیروی خام و آشوبگر به ساختار، معنا و تمدن.
بخش پنجم: ضحاک؛ شکست مهار
در مقابل طهمورث، شخصیت ضحاک در شاهنامه اهمیت تحلیلی ویژهای دارد. ضحاک، بر خلاف طهمورث، نمونهای از وضعیتی است که در آن مهار شکست خورده است.در روایت شاهنامه، دیو بر دوش ضحاک مینشیند و مارهایی از دوش او میرویند که روزانه به مغز دو جوان نیاز دارند. این تصویر، استعاره قدرتمندی است از ساختاری که برای بقای خود، نیازمند مصرف مداوم است.در این وضعیت، دیو دیگر موجودی بیرونی نیست که بتوان آن را بست؛ دیو به ساختار تبدیل شده است. خشونت دیگر استثنا نیست، بلکه قاعده است.میشل فوکو در مراقبت و تنبیه (۱۹۷۵) درباره انواع مختلف قدرت بحث میکند. او میان «قدرت حاکمیتی»—که مبتنی بر خشونت مستقیم است—و «قدرت انضباطی»—که از طریق نهادها و قواعد اعمال میشود—تمایز قائل میشود. در تحلیل فوکو، قدرت مدرن نه از طریق خشونت آشکار، بلکه از طریق سازوکارهای ظریفتر اعمال میشود.ضحاک، در این چارچوب، نماینده وضعیتی است که در آن قدرت، ساختار را خورده است؛ جایی که مهار شکست خورده و خشونت، شرط بقای نظم شده است.تقابل طهمورث و ضحاک، تقابل میان دو منطق است: منطق مهار در مقابل منطق مصرف. یکی نیرو را به معنا تبدیل میکند، دیگری معنا را به نیرو فرو میکاهد.
بخش ششم: دیوبندی بهمثابه فرآیند تاریخی
آنچه از تحلیل روایت طهمورث میتوان برداشت کرد، این است که مهار نه یک رخداد یکباره، بلکه فرآیندی مستمر است. در طول شاهنامه، دیوان بارها بازمیگردند: رستم با اکوان دیو میجنگد، اسفندیار با دیوان گراندره روبهرو میشود، و در هر دوره، قهرمانان باید دوباره با نیروهای آشوبگر مواجه شوند.این تکرار، نشاندهنده این است که مهار، یک دستاورد نهایی نیست، بلکه فرآیندی است که باید مدام تکرار شود.نوربرت الیاس، جامعهشناس آلمانی، در فرآیند تمدن (۱۹۳۹) نشان میدهد که تمدن نه یک حالت ثابت، بلکه فرآیندی تاریخی از «کنترل احساسات» و «مهار خشونت» است. او استدلال میکند که در جوامع مدرن، خشونت از فضای عمومی به حاشیه رانده شده، اما این به معنای نابودی آن نیست؛ بلکه به معنای جابهجایی و تبدیل آن است.روایت شاهنامه نیز همین نکته را نشان میدهد: دیوبندی نه یک پیروزی نهایی، بلکه مبارزهای مستمر است.
نتیجهگیری
طهمورث دیوبند، شخصیتی است که لقبش رمزی از یک الگوی فکری درباره نحوه سازماندهی نظم را در خود دارد. دیوبندی، به معنای مهار نیروهای آشوبگر است، نه نابودی آنها. این مفهوم، در چارچوب نظریههای کلاسیک فلسفه سیاسی، اسطورهشناسی و انسانشناسی فرهنگی قابل تحلیل است.روایت آموختن نوشتار از دیوان، نشان میدهد که فرهنگ و تمدن، محصول تبدیل نیروهای خام به ساختارهای سازمانیافته هستند. تقابل میان طهمورث و ضحاک، تقابل میان دو منطق است: منطق مهار در مقابل منطق مصرف.این خوانش از شاهنامه، نشان میدهد که این متن کهن، فراتر از یک اثر ادبی، حاوی بینشهایی نظری درباره ماهیت نظم، قدرت و فرهنگ است. مطالعه این روایتها در چارچوب نظریههای معاصر، میتواند به غنای مطالعات میانرشتهای کمک کند و نشان دهد که متون کهن، منابعی ارزشمند برای تأمل نظری درباره پرسشهای بنیادین بشری هستند.