
احمد وقتی تازه وارد محاکم شده بود، یه پسر جون و پر انرژی بود. همیشه زودتر از همه میاومد سر کار و آخر از همه میرفت خونه. یادمه اون روزای اول که باهاش آشنا شدم، میگفت: من میخوام عدالت رو توی این جامعه زنده کنم.
خیلیها میگفتن زیادی سختگیره، ولی من میدونستم که اون از ته دل میخواست کار درست بکنه. شبها تا دیروقت پشت میزش مینشست و پروندهها رو ورق میزد. همیشه میگفت: هر تصمیمی که بگیریم، زندگی یه خانواده رو تغییر میده.
یادمه یه بار یکی از بچههای محل اومده بود دادگاه، مامانش کنارش بود و گریه میکرد. احمد بعد از جلسه، پسرک رو کشید کنار و یه ساعت باهاش حرف زد. نمیدونم چی بهش گفت، ولی اون پسر از اون روز به بعد راه درست رو پیدا کرد.
خونهشون یه خونه کوچولوی ساده بود. زنش، فاطمه خانم، زن خوبی بود. همیشه میگفت: احمد شبها خواب نداره، نگران مردمه. دخترشون، نرگس، چشم و گوشش پی باباش بود.
احمد همیشه برای دخترش وقت میذاشت. یادمه میگفت: نرگس باید یاد بگیره که توی این دنیا باید درست زندگی کرد، حتی اگه سخت باشه.شبها براش قصه میخوند و درسش رو میپرسید.
اون شب که خبرش رو شنیدم، انگار دنیا رو سرم خراب شد. احمد که هیچ کس رو نمیآزرد،چه کسی کشتش. چرا؟ فقط چون راه درست رو انتخاب کرده بود؟ چون نمیذاشت ظلم بشه؟
حالا نرگس هشت سالشه و باباش رو نداره. دیروز دیدمش، نشسته بود گوشه پارک محله شون و به بچههای دیگه نگاه میکرد که با باباهاشون بازی میکردن . چشماش پر از اشک بود ولی گریه نمیکرد.
مامانش میگه شبها توی خواب اسم باباش رو صدا میزنه: بابا، کی برمیگردی خونه؟صبح که بیدار میشه و میبینه بابا نیست، یه چیزی توی نگاهش میمیره.
احمد یه قهرمان بود، ولی الان یه دختر کوچولو بدون بابا داریم. این عدالت چیه که یه آدم خوب رو میکشن و بچهش باید تا آخر عمر درد بیپدری بکشه؟
هر روز که سر کارم میرم و میز خالی احمد رو میبینم، یادش برام زنده میشه. اون نرگس کوچولو حق داشت بابا داشته باشه، حق داشت شبها قصه بشنوه، حق داشت دست گرم باباش روی سرش باشه.
این مملکت یه آدم عادل از دست داد، ولی اون بچه کوچولو تمام دنیاش رو از دست داد.