ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۷ دقیقه·۴ روز پیش

«کلیله و دمنه و درس‌های قدرت و اخلاق: حکایت اشتر و شیر»

پیش‌گفتار

حکایت‌ها از دیرباز نه فقط سرگرمی، بلکه ابزاری برای کاوش در رفتار انسانی و ساختارهای اجتماعی بوده‌اند. داستان «شیر و اشتر» در کلیله و دمنه نمونه‌ای شاخص است که نشان می‌دهد چگونه اخلاق، وفاداری و عقلانیت جمعی در تعامل با قدرت و مصلحت، ممکن است پیچیده و حتی دوپهلو شود.

با مطالعه‌ی دقیق این داستان می‌توان چند نکته‌ی بنیادین فلسفی را بررسی کرد:

۱.اخلاق معلق: نشان می‌دهد که اصول اخلاقی، زمانی که با منطق بقا و ضرورت جمعی در تضاد قرار می‌گیرند، ممکن است تابع شرایط شوند.

۲.توجیه تصمیمات سخت: عقلانیت و استدلال می‌توانند حتی عمل خشونت‌آمیز را مشروع جلوه دهند، بدون آن‌که وجدان فرد به ظاهر لطمه ببیند.

۳.قربانی در ساختار جمعی: فردی که بی‌گناه و صادق است، گاهی صرفاً به دلیل جایگاه خود یا اطاعت از قواعد، در معرض حذف قرار می‌گیرد.

این حکایت، از منظر فلسفه‌ی اخلاق و تحلیل اجتماعی، فرصتی فراهم می‌کند تا سازوکارهای انسانی در تعامل با قدرت و مصلحت را مطالعه کنیم؛ بدون آن‌که افراد یا نهادهای مشخصی مد نظر باشد .

بنابراین داستان شیر و اشتر نه تنها یک قصه‌ی حیوانات، بلکه یک متن فلسفی و تحلیلی برای فهم رفتارهای جمعی و فردی در شرایط پیچیده است.در ادامه متن حکایت عینا نقل و سپس به تحلیل ان پرداخته میشود.

متن حکایت

آورده‌اند که زاغی و گرگی و شگالی در خدمت شیری بودند و مسکن ایشان نزدیک شارعی عامر. اشتربازرگانی در آن حوالی بماند بطلب چراخور در بیشه آمد. چون نزدیک شیر رسید از تواضع و خدمت چاره ندید شیر او را استمالت نمود و از حال او استکشافی کرد و پرسید: عزیمت در مقام و حرکت چیست؟ جواب داد که:آنچه ملک فرماید. شیر گفت:اگر رغبت نمایی در صحبت من مرفه و ایمن بباش. اشتر شاد شد و دران بیشه ببود. و مدتی بران گذشت. روزی شیر در طلب شکاری می‌گشت پیلی مست با او دوچهار شد، و میان ایشان جنگ عظیم افتاد و از هر دو جانب مقاومت رفت، و شیر مجروح و نالان باز آمد؛ و روزها از شکار بماند. و گرگ و زاغ و شگال بی برگ می‌بودند. شیر اثر آن بدید و گفت: می‌بینید در این نزدیکی صیدی تا من بیرون روم و کار شما ساخته گردانم؟

ایشان در گوشه ای رفتند و با یک دیگر گفت: در مقام این اشتر میان ما چه فایده؟ نه ما را با او الفی و نه ملک را ازو فراغی. شیر را بران باید داشت تا او را بشکند، تا حالی طعمه او فرونماند و چیزی به نوک ما رسد. شگال گفت: این نتوان کرد، که شیر او را امان داده ست و در خدمت خویش آورده. و هرکه ملک را بر غدر تحریض نماید و نقض عهد را در دل او سبک گرداند یاران و دوستان را در منجنیق بلا نهاده باشد و آفت را به کمند سوی خود کشیده. زاغ گفت:آن وثیقت را رخصتی توان اندیشید و شیر را از عهده آن بیرون توان آورد؛ شما جای نگاه دارید تا من بازآیم.

پیش شیر رفت و بیستاد. شیر پرسید که: هیچ به دست شد؟ زاغ گفت:کس را چشم از گرسنگی کار نمی کند، لکن وجه دیگر هست، اگر امضای ملک بدان پیوندد همه در خصب و نعمت افتیم. شیر گفت:بگو. زاغ گفت: این اشتر میان ما اجنبی است، و در مقام او ملک را فایده ای صورت نمی توان کرد. شیر در خشم شد و گفت: این اشارت از وفا و حریت دور است و با کرم و مروت نزدیکی و مناسبت ندارد. اشتر را امان داده ام، به چه تاویل جفا جایز شمرم؟ زاغ گفت: بدین مقدمه وقوف دارم، لکن حکما گویند که؟ «یک نفس را فدای اهل بیتی باید کرد و اهل بیتی را فدای قبیله ای و قبیله ای را فدای اهل شهری و اهل شهری را فدای ذات ملک اگر درخطری باشد. » و عهد را هم مخرجی توان یافت چنانکه جانب ملک از وصمت غدر منزه ماند، و حالی ذات او از مشقت فاقه و مخافت بوار مسلم ماند. شیر سر در پیش افگند.

زاغ باز رفت و یاران را گفت: لختی تندی و سرکشی کرد، آخر رام شد و به دست آمد. اکنون تدبیر آنست که ما همه بر اشتر فراهم آییم، و ذکر شیر و رنجی که او را رسیده است تازه گردانیم، و گوییم «ما در سایه دولت و سامه حشمت این ملک روزگار خرم گذرانیده ایم. امروز که او را این رنج افتاد اگر به‌ همه نوع خویشتن بر او عرضه نکنیم و جان و نفس فدای ذات و فراغ او نگردانیم به کفران نعمت منسوب شویم، و به نزدیک اهل مروت بی قدر و قیمت گردیم. و صواب آنست که جمله پیش او رویم و شکر ایادی او باز رانیم، و مقرر گردانیم که از ما کاری دیگر نیاید، جانها و نفسهای ما فدای ملک است. و هریک از ما گوید: امروز چاشت ملک از من سازند. و دیگران آن را دفعی کنند و عذری نهند. بدین تودد حقی گزارده شود و ما را زیانی ندارد. »این فصول با اشتر درازگردن کشیده بالا بگفتند، و بیچاره را به دمدمه در کوزه فقاع کردند، و با او قرار داده پیش شیر رفتند. و چون از تقریر ثنا و نشر شکر بپرداختند زاغ گفت: راحت ما به صحت ذات ملک متعلق است. و اکنون ضرورتی پیش آمده است، و از امروز ملک را از گوشت من سد رمقی حاصل تواند بود، مرا بشکند. دیگران گفتند: در خوردن تو چه فایده از گوشت تو چه سیری؟ ! شگال هم برآن نمط فصلی آغاز نهاد. جواب دادند که: گوشت تو بوی ناک و زیان کار است طعمه ملک را نشاید. گرگ هم بر این منوال سخنی بگفت. گفتند که: گوشت تو خناق آرد، قایم مقام زهر هلاهل باشد.

اشتر این دم چون شکر بخورد و ملاطفتی نمود. همگنان یک کلمه شدند و گفتند:راست می‌گویی و از سر صدق عقیدت و فرط شفقت عبارت می‌کنی. یکبارگی در وی افتادند و پاره پاره کردند.و این مثل بدان آوردم که مکر اصحاب اغراض، خاصه که مطابقت نمایند، بی اثر نباشد.

تحلیل فلسفی حکایت

۱. صورت مسئله: قربانیِ بی‌قدرت، وفاداریِ بی‌ثمر

اشتر: بیگانه است ،بی‌قدرت است،به «امان» اعتماد کرده،

اهل مکر نیست.

در جهان این حکایت، بی‌گناهی نه فضیلت است، نه سپر؛ فقط «نقطه‌ی ضعف» است.

۲. شیر: قدرتِ مجروح و اخلاقِ معلق

شیر در آغاز: امان می‌دهد

از «وفا، حریت، کرم و مروت» سخن می‌گوید اما:زخمی است ،گرسنه است ،به بقا می‌اندیشد .اینجا اخلاق شرطی می‌شود.

اخلاق تا زمانی معتبر است که هزینه نداشته باشد.این همان لحظه‌ای‌ست که قدرت، از اخلاق به مصلحت می‌لغزد.

۳. زاغ: روشنفکرِ درباریِ خطرناک

زاغ مهم‌ترین شخصیت داستان است.او: مستقیماً خیانت را توصیه نمی‌کند. زبانش زبان «حکمت» است

از سلسله‌مراتب فداکاری سخن می‌گوید «یک نفس را فدای اهل بیت باید کرد... و اهل شهری را فدای ذات ملک» .این همان منطقی‌ست که هر جنایتی را قابل توجیه می‌کند .چون همیشه «چیزی بزرگ‌تر» در خطر است .

زاغ نقض عهد را نه انکار می‌کند، نه انکار اخلاق می‌کند؛

بلکه اخلاق را بازتعریف می‌کند.

۴. مکر جمعی: وقتی هیچ‌کس قاتل نیست

شاهکار داستان اینجاست: هیچ‌کدام از حیوانات مستقیماً نمی‌گویند «اشتر را بکشید».

همه می‌گویند:«جان من فدای ملک»

«از گوشت من سد رمقی حاصل شود»و بعد:هر کدام، دیگری را رد می‌کند تا تنها گزینه‌ی باقی‌مانده، اشتر باشد. این دقیقاً سازوکار خشونت مدرن است:تصمیم شخصی نیست .مسئولیت پخش می‌شود.همه «دلسوز»اند قربانی، خودش «قانع» می‌شود.

اشتر را «در کوزه‌ی فقاع» می‌کنند: یعنی مستِ کلمات اخلاقی‌اش می‌کنند.

۵. اشتر: قربانی‌ای که زبان قدرت را باور کرد

اشتر: تشکر می‌کند ،ملاطفت می‌ورزد، صداقت دارداما یک خطای مرگبار دارد: به زبان اخلاق در جهانی گوش می‌دهد که با منطق بقا اداره می‌شود.در این جهان: امان، تا وقتی معتبر است که هزینه نداشته باشد.بیگانگی، حکم مرگ است .صداقت، خوراک گرگان است.

۶. ضربه‌ی نهایی: حقیقت تلخِ جمله‌ی آخر

«مکر اصحاب اغراض، خاصه که مطابقت نمایند، بی‌اثر نباشد».

این جمله یعنی:خطرناک‌ترین شر، شرِ فردی نیست .شرِ هماهنگ‌شده است وقتی همه با هم «معقول»، «دلسوز» و «اخلاقی» حرف می‌زنند و در نهایت: هیچ‌کس قاتل نیست، اما قربانی کشته می‌شود.این حکایت را می‌شود در سیاست، بوروکراسی، دادگاه ،رسانه و حتی جمع‌های روشنفکری دید. قربانی‌ای که «به مصلحت جمع» حذف می‌شود.قدرتی که «درد دارد»و نخبگانی که «توجیه دارند»و جماعتی که «دست‌شان تمیز است».بدترین خشونت، آن است که با زبان اخلاق انجام شود

و بدترین قربانی، آن است که به اخلاقِ جلاد اعتماد کند.

اخلاقکلیله و دمنهمصلحتقدرتخشونت
۶
۰
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید