
مقدمه
چرا جامعهای از «در تاریخ زیستن» امتناع میکند و به جای پذیرش علیت زمینی و عاملیت انسانی، در پناه زمان مقدس و انتظار برای بازگشت به خاستگاه ازلی پناه میگیرد؟ برای پاسخ به این پرسش بنیادین، نمیتوان تنها به سطح وقایع سیاسی بسنده کرد، بلکه باید به سراغ «اپیستمه» (صورتبندی دانایی) و «گفتمانهایی» رفت که سوژه شرقی را در طول قرون متمادی شکل دادهاند. از منظر تحلیل انتقادی میشل فوکو، متون بنیادین یک فرهنگ صرفاً ادبیات نیستند، بلکه «رژیمهای حقیقتی» هستند که سوژهها را برمیسازند و نحوه تعامل آنها با قدرت، زمان و واقعیت را تعیین میکنند. رسالههای *حی بن یقظان* و *قصه غربت الغربیه* سهروردی و همچنین *نینامه* جلالالدین محمد بلخی (مولوی)، متون کلیدیِ این گفتمان هستند که «تاریخ» را به مثابه یک تبعیدگاه و «زمان خطی» را به عنوان یک زندان بازنمایی میکنند.
سهروردی و برساختِ «غرب» به مثابه زندانِ تاریخ
در منظومه فکری شیخ اشراق، شهابالدین سهروردی، مفاهیم «شرق» و «غرب» از مختصات جغرافیایی فراتر رفته و ابعاد هستیشناختی مییابند. در *قصه غربت الغربیه* (قصه غربت غربی)، روان آدمی در چاهِ عالم ماده (غرب) گرفتار شده است. «غرب» در اینجا نماد جهانِ صیرورت، تغییر، مادیت و در یک کلام، «تاریخ» است. در مقابل، «شرق» ساحتِ نور، ثبات، زمان مقدس و خاستگاه فراتاریخی است.
از منظر فوکویی، این صورتبندی از دانش، یک «سوژه تبعیدی» میآفریند. وقتی جهان مادی و بسترِ تاریخ به عنوان «تاریکی» و «چاه قیروان» (مکان غربت) تعریف شود، سوژه دیگر هیچ انگیزهای برای اصلاح، جرح و تعدیل یا مداخله علّی و معلولی در این ساختار ندارد. رستگاری در این گفتمان، نه در تغییر جهانِ مادی (کنشگری تاریخی)، بلکه در «فرار» از آن به سوی شرقِ انوار است. رساله *حی بن یقظان* نیز همین راهنمایِ خروج از زمانمندی را ارائه میدهد. این گفتمان، با بیارزش کردنِ زیستِ تاریخی، عاملیتِ انضمامی انسان را خلع سلاح میکند.
مولوی و نوستالژیِ «نیستان»؛ امتناع از آیندهنگری
همین ساختار گفتمانی در *نینامه* مولوی به شکلی همهفهمتر و عاطفیتر بازتولید میشود. «بشنو از نی چون حکایت میکند / از جداییها شکایت میکند». نی (انسان/سوژه) از نیستان (خاستگاه ازلی/زمان مقدس) بریده شده است و تمامِ زیستِ او در این جهان (زمانمندی)، صرفاً یک «ناله» و اشتیاق برای بازگشت به اصل است: «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش».
در اینجا، فلشِ زمان به جای آنکه رو به سوی آیندهای برساختهی دست انسان (تاریخنگاری خطی) باشد، با قدرت تمام به سوی یک گذشتهی اسطورهای و ازلی خم میشود. در این رژیم حقیقت، تکامل معنایی ندارد، بلکه کمال در همان نقطه صفر (نیستان) جا مانده است. نگاه انتقادی نشان میدهد که این «عطشِ بازگشت»، هرگونه تلاش برای انباشت تجربه یا ساختن نهادهای پایدار در جهانِ حاضر را بلاموضوع میکند، زیرا جهان حاضر صرفاً محلِ فراق و گذر است.
تحلیل انتقادی فوکویی: سوژهسازی و خنثیسازی سیاسی-تاریخی
از منظر فوکو، دانش و قدرت در هم تنیدهاند (Power/Knowledge). گفتمان عرفانی که سهروردی و مولوی معماران بزرگ آن هستند، بیآنکه خود ارادهای سیاسی داشته باشند، در عمل به یک «تکنولوژیِ انقیاد» تبدیل میشود. وقتی بالاترین فضیلتِ یک فرهنگ، بیاعتنایی به جهانِ اسباب و علل (تاریخ) و اشتیاق برای ادغام در یک کلِ کیهانی و بیزمان باشد، چه سوژهای تولید میشود؟
۱. سوژه غیرسیاسی و غیرتاریخی: انسانی که جهان را تبعیدگاه (غربِ سهروردی) میبیند، در برابر ساختارهای قدرتِ زمینی و نابسامانیهای اجتماعی تسلیم و منفعل میشود، زیرا این جهان را لایقِ اصلاح نمیداند.
۲. حذف سوژهِ شناسنده (Subject of Knowledge):در این گفتمان، خردورزیِ تاریخی و تحلیل علت و معلولی (خرد استقرایی) در برابرِ «عشق» و «شهوتِ بازگشت به اصل» تحقیر میشود. در نتیجه، علمِ تاریخنگارانه به حاشیه رانده شده و اسطورهسازی جایگزین آن میگردد.
۳. تداوم زمان ادواری:سوژه مدام در چرخه انتظار برای یک منجی یا رسیدن به یک لحظه گسستِ فراتاریخی (مرگ یا اشراق) میچرخد و بدین ترتیب، هیچ انباشت تاریخیِ خطی صورت نمیگیرد.
نتیجهگیری
آنچه امروز به عنوان عدمِ زیستِ ما در تاریخ و غیبتِ نگاه علت و معلولی تجربه میکنیم، محصول یک خلأ تصادفی نیست، بلکه نتیجهی مستقیم و تاریخیِ سلطهی یک «اپیستمه» است؛ اپیستمهای که متون سترگی چون رسالههای سهروردی و مثنوی مولوی آن را صورتبندی کردهاند. در این گفتمان، «تاریخ» نه عرصه عاملیتِ بشری، بلکه «غربتگاهی تاریک» است و «زمان»، نه بستری برای پیشرفت، بلکه فاصلهای دردناک تا «نیستان» تلقی میشود. تا زمانی که این رژیم حقیقت به صورت انتقادی واکاوی نشود و سوژه شرقی نتواند ارزش هستیشناختیِ «زمانِ خطی و انضمامی» را احیا کند، ما همچنان در حاشیه تاریخِ جهانی، منتظر فرجام و سوگوارِ گذشتههای خیالی باقی خواهیم ماند.