ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگیاشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

کشیشِ بدون خدا: الهیاتِ سلطه در غیابِ امر قدسی (تحلیلی بر شخصیت ژان باتیست کلمانس در «سقوط» اثر آلبر کامو)

آیا می‌توان بدون باور به خدا و حتی با نفیِ صریحِ او، همچنان یک «کشیش» باقی ماند؟ ژان باتیست کلمانس، راویِ رمان سقوط اثر آلبر کامو، پاسخی هولناک و قاطع به این پرسش می‌دهد: بله. کلمانس به ما نشان می‌دهد که برای برپا کردنِ یک دادگاهِ تفتیشِ عقاید و موعظه از روی منبر، نیازی به پروردگار نیست؛ تنها چیزی که به آن نیاز دارید، تسلط بر «تکنیکِ گناه» و انسان‌هایی است که بتوانید آن‌ها را در جایگاهِ متهم بنشانید.

مصادره‌ی مناسک: اعتراف به مثابه‌ی سلاح

در الهیات سنتی مسیحی، زنجیره‌ی نجات از چهار حلقه تشکیل می‌شود: گناه، اعتراف، توبه، و آمرزش. این مناسک در نهایت به فروتنی و رهاییِ انسان منتهی می‌شوند. اما کلمانسِ روشنفکر که با ایمانی راستین فرسنگ‌ها فاصله دارد، این زنجیره را به نفعِ خود مصادره و اخته می‌کند. او مرحله‌ی «توبه» و «آمرزش» را به‌کل حذف کرده و زنجیره‌ای جدید می‌سازد: گناه، اعتراف، و سپس قضاوتِ دیگران.

او کشیشی میشود که اعتراف می‌کند نه برای آنکه پاک شود، بلکه برای آنکه مخاطبش را خلع‌سلاح کند. او با برملا کردنِ حقارت‌ها و تاریکی‌های درونِ خود، یک تله‌ی روانی می‌سازد. پیامِ او این است: «من گناهکار و حقیرم، پس تو هم همین‌طور هستی.» در این الهیاتِ سکولار، اعتراف دیگر ابزارِ تقرب به خدا نیست، بلکه ابزارِ تسلط بر انسان است.

قاضی-تواب: خدایگانی در لباسِ گدا

کلمانس خدا را از ساختارِ الهیاتی حذف کرده، اما خودِ ساختار را با ولع حفظ کرده است. او درک کرده که «قدرت» در نشستن بر مسندِ قضاوت نهفته است. از آنجا که انسانِ مدرن دیگر قضاوتِ الهی را نمی‌پذیرد، کلمانس که یک وکیل است عنوانِ «قاضی-تواب» را برای خود برمی‌گزیند. او ابتدا به متهم بودنِ خود اعتراف می‌کند تا حقِ قضاوت کردنِ دیگران را به دست آورد.اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که گزاره‌ی «کشیش بودن در غیابِ خدا» معنا می‌یابد. کلمانس معنویت را فهمیده، اما ایمان ندارد. او کارکردِ قدرت‌سازِ دین را درک کرده است. او می‌داند که اگر همه را در گناه برابر کند (یک گناهِ نخستینِ بدونِ خدا)، آن‌گاه کسی که این بازیِ ذهنی را مدیریت می‌کند، در واقع همان جایگاهِ خدایِ قاضی را اشغال کرده است.

نقطه‌ی تاریکِ کامو: هیولایِ تسلیم‌شده در برابر پوچی

کامو در سقوط، کلمانس را به عنوان نقطه‌ی مقابلِ انسانِ آرمانیِ خود خلق کرده است. قهرمانِ کامو (مانند دکتر ریو در طاعون یا سیزیف) کسی است که پوچیِ جهان را می‌پذیرد، اما علیه آن «طغیان» می‌کند و راهِ نجات را در «همبستگی» و شرافتِ انسانی می‌جوید.

اما کلمانس، ضدقهرمانی است که به پوچی رسیده، اما به جای عصیان، «سقوط» را می‌پذیرد. راهکارِ او همبستگی نیست، بلکه آلوده کردنِ همگان است. او وقتی می‌بیند نمی‌تواند انسانِ خوبی باشد، تصمیم می‌گیرد ثابت کند هیچ‌کسِ دیگر هم خوب نیست. او نماینده‌ی روشنفکرانی است که پس از درکِ پوچیِ جهان، ارزش‌ها را نفی می‌کنند و به هیولاهایی تبدیل می‌شوند که دیگران را به بردگیِ ذهنی می‌کشند.

اعترافاتِ خالق در آینه‌ی مخلوق

نمی‌توان از این حقیقت چشم‌پوشید که سقوط شخصی‌ترین اثر کاموست. کامو در قالبِ این کشیشِ بی‌خدا، در حالِ محاکمه‌ی جامعه‌ی روشنفکریِ پاریسِ زمانِ خود (و در رأسِ آن‌ها کسانی چون سارتر) است؛ روشنفکرانی که از منبرِ کافه‌ها، بدونِ باور به هیچ حقیقتِ مطلقی، مدام دیگران را قضاوت و اخراج می‌کردند. اما همزمان، کامو خستگی‌ها، احساسِ گناه و ضعف‌هایِ انسانیِ خود را نیز در دهانِ کلمانس می‌گذارد. او با خلقِ این شخصیت، گویی اعتراف می‌کند که هر روشنفکری پتانسیلِ تبدیل شدن به یک مستبدِ روانی را دارد.

نتیجه‌گیری

ژان باتیست کلمانس اثبات می‌کند که استبدادِ دینی، بیش از آنکه به «دین» وابسته باشد، به «ساختارِ روان‌شناختیِ سلطه» وابسته است. او کشیشی شده است که خدایش را کشته، اما منبرش را دو دستی چسبیده است؛ زیرا فهمیده است که برای حکمرانی بر روانِ آدمیان، نیازی به وعده‌ی بهشت نیست، بلکه تنها کافی است آن‌ها را در جهنمِ گناهِ مشترک و احساسِ حقارت، شریکِ خود کنی. او یک کشیشِ سکولار است؛ خطرناک‌ترین نوعِ کشیش، چرا که هیچ خدایی وجود ندارد تا او را به خاطرِ تکبرش مؤاخذه کند.

احساس حقارتاحساس گناهتفتیش عقایدسقوط
۱۱
۲
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
نویسنده:حسین نجفعلی بیگی
اشتراک‌گذاری دریافت‌های شهودی و دغدغه‌های درونی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید