قاصدکِ آبیِ ناظر آگاهیبخش، نه از رویِ علاقه به قدرت و نه از رویِ ترس از مجازات، بلکه از رویِ عشقِ بیقید به آزادی و عدالت، تصمیم گرفت که دشت و گلشن را رها کند و در مسیر گشت و گذار، سری به شهر بزند.
قاصدک آبیِ قصهی ما ویژگی هایی داشت، مثلا: پرهایش مانندِ کاغذِ سفیدِ روزنامه، بالهایش مانندِ قلمِ تیزِ روزنامهنگار، و فریادش مانندِ تیترِ درشتِ خبرِ مهم بود.
او نه اسنادِ محرمانه را میدزدید، نه دروغ میگفت، بلکه با پروازِ بیواسطه بر فرازِ ادارات، سایههایِ فساد را به نورِ آگاهی تبدیل میکرد.
یک روزِ بارانیِ پاییزی، قاصدکِ آبی با پروازی آرام بر فرازِ شهرِ خاکستری ظاهر شد.
با ورودِ قاصدک، هوایِ شهر می رفت که دگرگون شود.
آسمانِ خاکستریِ شهر به تدریج روشنتر شود، و بادِ خنکی که از بالهایِ قاصدک درست شده بود، گرد و غبارِ فسادِ سالها را از اداراتِ شهر برچیند.
اما در همان لحظه، سایههایِ مافیا و فساد ادارات با وحشت به حرکت درآمدند و داستان های مختلفی را رقم زدند.
ابتدای پاییز بود که رامین و نیما روی صندلی های دانشگاه و در کنار هم نشستند.
رامین و نیما از دو شهرستان یک استان و هر دو علاقه مند به رشتهی معماری و در آرزوی آنکه در پروژه های مهم بتوانند جایی برای خود بازکنند، درآمدی کسب کنند و خانواده های خود را از فقر و فلاکت نجات دهند.
پدر رامین یک بنّای ماهر اما فصلی بود، تقریبا بهار و تابستان و اوایل پاییز کارهای خرد و کلان به پستش میخورد و از تعمیرات سقف تا کاشیکاری کف حیاط را داشت اما دستمزد خیلی پایین بود و گاهی رامین هم به عنوان کم دست با خودش میبرد.
اواسط پاییز و زمستان می رفت تهران و با دوستانش یک خانه اجاره میکردند و از دست فروشی گرفته تا پادویی کارواش و نظافت خانهها را انجام می داد.
یک روز که رامین را با خودش برای نظافت یک خانه برده بود، رامین افتاد داخل استخری که آبش یخ زده بود و تا پدر به دادش رسید، نزدیک بود از سرما بمیرد و وقتی هم که به داخل خانه بردنش و گرمش کردند، دستش به یک گلدان قیمتی و گرانبها خورد و افتاد و شکست.
خلاصه آن روز نه تنها حقوق نگرفتند بلکه خسارت دادند و خانه را هم تمیز کردند و با بچهی سرما خورده از آن خانه خارج شدند.
این ماجرا باعث شد که پدرش کمتر روی رامین حساب میکرد و بیشتر او را تشویق به درس خواندن میکرد؛ اما رامین در دلش نسبت به آدم های پولدار و مرفه یک کینه شکل گرفته بود.
پدر نیما کفاش بود و در یک مغازهی کوچک در یکی از محلات قدیمی کفش دوزی داشت. گاهی روزهای خوبی بود و گاهی بد. بعضی روزها مشتریهای مختلف داشت و تا شب کار میکرد و گاهی حتی یک مشتری هم به پستش نمیخورد و چون شغل دیگری نداشت، همیشه در همان مغازه بود.
یک روز نیما به پدرش گفت که بهتر است برود و از مرکز شهر، کفی و بند کفش و چرخ چرم دوزی بخرد و از کفاشی های بزرگ سفارش بگیرد.
پدر نیما پولی را از دوست و آشنا و اقوام قرض گرفت و همین کار را کرد و تقریبا کمی وضعیت کارش بهتر شد و گاهی نیما نیز به کمکش می رفت.
سر و وضع کفاشی را تمیز کرده و یک ویترین هم درست کردند و چند تا کفش دوخته شده را به عنوان نمونه در آن گذاشتند و کم کم از کفاشی به کفش دوزی تبدیل شدند، هرچند که هنوز هم تعمیرات کفش های مختلف، درآمد اصلی بود و پدرش میگفت، پول آن برکت دارد.
متاسفانه یک روز اتفاق بدی افتاد و دست پدرش زیر سوزن چرخ خیاطی ماند و بخشی از انگشت نشانهی دست چپش را از دست داد و مدت دوماه کار نیمه تعطیل بود و نیما به تنهایی به مغازه میرفت.
خوشبختانه تابستان بود و به درس و مشق نیما خللی وارد نشد؛ اما ارتباط با ارباب و رجوع و مردم گرفتار، از او یک پسر احساسی و منعطف ساخت که خیلی برای مردم فقیر، دل میسوزاند و کمک میکرد.
به هر حال خانواده ی نیما از قشر زیر خط متوسط محسوب میشدند و باید خیلی تلاش میکردند که با نان حلال بچه ها را بزرگ کنند.
این دو پسر هر دو درس خوان بوده و در تمام کلاس ها شرکت میکردند و غیر از درسهای اساتید، همیشه بعد از کلاس یا در کتابخانه بودند و منابع را بررسی میکردند و یا از طریق دوستان، سر پروژه های مختلف ساختمانی و عمرانی می رفتند تا بیشتر یاد بگیرند.
پدر یکی از دوستان رامین در بخش ساختمان سازی و به اصطلاح، بساز و بفروش بود و در خانه های ویلایی با صاحبخانه شریک میشد و خانه را تخریب و یک آپارتمان 4 ، 8 یا 12 واحده میساخت و سهم صاحب ملک را میداد و سهم خودش را پیش فروش میکرد .
البته همیشه حواسش بود که در مصالح و مهندسی واحدهای صاحبخانه و یک واحد خاص، حسابی سنگ تمام بگذارد و نه تنها مصالح خوب استفاده کند؛ بلکه از نظر طرح و شیک بودن هم رعایت کند و صد البته آن واحد خوب و استثنایی را برای کسانی نگهدارد که یا به او کمک ویژه کردهاند یا در آینده به آنها نیاز دارد.
دوست رامین از پدرش اجازه گرفته بود که بعضی روزها با دوستانش رامین و نیما، سر پروژه ها رفته و از نزدیک با کار آشنا بشوند.
برادر دوست نیما نیز یک ناظر بر روی پروژههای شهری و زیباسازی شهری بود که به خواهش برادرش، اجازه داده بود که رامین و نیما بعضی روزها در محل پروژه ها حضور یافته و هم از نزدیک ببینند و هم سوالاتشان را بپرسند.
هماهنگی با پدر و برادر دوستان، مزایا و معایبی داشت. هم اطلاعات به دست میآوردند و حضوری با مطالبی که خوانده بودند آشنا میشدند و هم ممکن بود که سوالاتی بپرسند که کارفرما و ناظر را زیر سوال ببرند.
پس از همان اول با آنها شرط شده بود که فقط سوالات علمی بپرسند و فقط چیزهایی را ببینند که به آنها اجازهی دیدنشان داده میشود.
همین امر، رامین و نیما را بشدت کنجکاو و حساس کرده بود؛ اما آنها بیشتر به یادگیری اهمیت میدادند و سعی کردند بچههای خوبی باشند تا درس ها و پروژه های دانشگاهی را به سلامت بگذرانند.
در یکی از جلسات، نیما که نقشههای زمینشناسی را بررسی میکرد، متوجه شد رامین با همان نرمافزار تحلیل سازه کار میکند. پیشنهاد کمک برای تنظیم پارامترهای نرمافزار، اولین پل ارتباط فنی مهندسی بینشان شد.
رامین که از تنهایی و فشار تحصیلی خسته بود، این پیشنهاد را پذیرفت و در همان لحظه، نام شهرستانهای سکونتشان دیوارهای بیگانگی را فرو ریخت.
آنها کمکم با هم دوست صمیمی شدند و این دوستی و داشتن آرزوهای مشترک، بین آنها عطوفت و مهربانی فراوانی بوجود آورد تا آنجا که هرکدام به شهرستان خود می رفت، برای دیگری سوغاتی و کادو می آورد، مثلا یک بار، رامین یک دستبند برای نیما آورد و اسمش را گذاشت << دستبند دوستی>>.
با نزدیک شدن به ترمهای پایانی، آنها در پروژههای مشترک مانند طراحی پل و تحلیل سازههای مقاوم در برابر زلزله، همکاری کردند. شبهای طولانی در کتابخانه مرکزی دانشگاه، با تحلیل دادهها و بحث درباره روشهای محاسباتی، اعتمادشان به یکدیگر افزایش یافت.
رامین که در ابتدا خجالتی بود، با حمایت نیما، توانست در ارائه نهایی پروژه، نقش کلیدی ایفا کند.
در سفرهایروزانه به خوابگاه، آنها شروع کردند به تبادل داستانهای زندگی در شهرهای کوچکشان.
نیما از تلاشهایش برای جلبتوجه همکلاسی مورد علاقهاش میگفت، و رامین از چالشهایش در برابر فشارهای خانواده برای انتخاب رشته دلخواهش.
هرکدام خاطرات تلخ و شیرینی در گذشتهاش داشت که وقتی برای هم تعریف میکردند، خنده یا غم دیگری را همراه داشت.
نیما: من عاشق خواهر همکلاسی خودم شدم و نمیدانی چقدر بار بردم و چقدر تکالیف همکلاسی را انجام می دادم تا به خانهی آنها راه پیدا کنم و خواهرش را ببینم و اون دختر بیچاره، بی خبر از حس و حال من با سن کمش، مجبور به ازدواج با یکی از اقوام شد که از خودش خیلی بزرگتر بود. من ماندم و بار غمی که تا حالا تجربه نکرده بودم.
به دنبالش بیماری و خانه نشینی و انزوا بود تا اینکه همان همکلاسی آمد و به من گفت: خبر از احساس و تلاش من داشته ولی در خانوادهی آنها، چنان پدرسالاری حاکم بوده که او و خواهرش اصلا به حساب نمی آمدیم و سرنوشت خواهر بیچارهام چیزی شد که نه خودش میخواست و نه من و نه مادرم.
خلاصه آنقدر به من دلداری داد و کنار من ماند، تا منو دوباره به زندگی و درس و مشق برگرداند؛ اما بعد از دوماه در یک حادثهی مشکوک کشته شد و غمی بر غم هایم اضافه کرد و رابطهی من با خانوادهی آنها و سرگذشت دختر مورد علاقه ام قطع شد و تنها چیزی که برایم ماند، یک قلب عاشق بود.
رامین: شاید نتوانم درک درستی از این ماجرای عاشقانه داشته باشم اما فکر نمیکنم که تو هم تصور واضحی از یک خانوادهی سنتی که حاضر نیست پسرش را به دانشگاه تهران بفرستد تا در شهرستان با دختر عمو ازدواج کرده و همانجا بماند، را داشته باشی.
نیما: راستش، یک چیزهایی در تصوراتم میتوانم بسازم؛ اما با واقعیتی که تو با آن مواجه بودی حتما فرق دارد. حالا تو داستانت را بگو که بهتر درک کنم.
رامین: پدر من گرچه بنا بود و وضعیت اقتصادی مناسبی نداشت؛ اما زیاد در تهران کار کرده و اصلا این شهر را دوست نداشت و دلش نمیخواست که من به دانشگاه تهران بیایم.
از طرفی یک عمو و یک دختر عمو دارم که آنها هم خیلی منو دوست دارند و بین پدرم و عمو صحبت هایی رد و بدل شده بود که به محض پایان سربازی، منو دختر عمو را عقد کنند تا من مرد خانواده بشوم و از فکر تحصیل و دانشگاه بیایم بیرون.
اما من عاشق درس خواندن بخصوص زندگی دانشجویی در تهران بودم و مرتب بداخلاقی در میآوردم و پنهانی کنکور شرکت کردم و پنهانی درس میخواندم.
دختر عمویم که از نقشهی من مطلع شده بود، خیلی به من کمک میکرد و کتابهای کمک آموزشی و کنکور برایم تهیه میکرد و میگفت: وقتی بین من و دانشگاه، دانشگاه را انتخاب کردی، پس آن را بیشتر دوست داری و منم کمکت میدهم تا به خواستهات برسی.
رامین ادامه داد: من هم همیشه از او خواهش میکردم که به خواستگارهای مختلفش فکر کند و یکی را انتخاب کند و برود سر خانه و زندگی خودش؛ اما او گوش نمیداد و میگفت: شاید روزی من هم دانشگاه تهران قبول شوم و از بخت خوب او، در رشتهی شنوایی سنجی قبول شد و هردو پدرهایمان مجبور شدند که به ما اجازه بدهند برای ادامه تحصیل به تهران بیاییم.
وضعیت مالی عمو خوب بود و برای دخترش یک سوئیت اجاره کرد و او با یک دختر شهرستانی دیگر، با هم زندگی میکنند و با هم به دانشگاه میروند.
وضعیت مالی پدر من اصلا خوب نبود و با فروش طلای مادرم و قرض و قوله های زیاد، منو به تهران فرستاد و من هم وقتی به فکر اشک های مادرم لحظهی خداحافظی می افتم، تمام سعی خودمو برای قبولی و موفقیت و جبران فداکاری آنها میکنم.
نیما: عجب پدر و مادر ایثارگری داری و حتما موفق خواهی شد.
پس از فارغالتحصیلی، نیما و رامین هر دو در شرکتهای ساختمانی تهران مشغول به کار شدند. اما ارتباطشان هرگز قطع نشد. آنها هر ماه در کافهای قدیمی در محله ونک، به یاد روزهای دانشگاهی مینشستند و از آینده میگفتند.
کافهی مورد علاقهی آنها کافه عالی قاپو، در خیابان گاندی جنوبی با دکوراسیون سنتی و منوی غذاهای اصیل ایرانی بود که فضایی دلنشین و قدیمی را به مشتریان خودش ارائه میداد. از طرف دیگه؛ کافه عالی قاپو با دکوراسیون سنتی و حال و هوای اصفهانی، محیطی دلنشین برای تجربه غذاهای اصیل ایرانی فراهم کرده بود.
این دوستی، نه تنها در دانشگاه و کافهی عالیقاپو شکل گرفت، بلکه به بخشی از هویتشان تبدیل شد.
قاصدک آبی هر روز به آنها سر میزد و از پشت شیشهها شاهد درس خواندن و فعالیت های علمی پژوهشی و دوستی بیشتر آنها بود.
نیما و رامین که در دانشگاه شریک پروژههای دانشجویی بودند، پس از سالها که هرکدام یا بیکاری را تجربه کرده و یا در جایی مشغول به کار شده بودند، در شرکت خصوصی توسعهی پایدار، همکار شدند.
آقای پرویز شمس یک شهرستانی زرنگ بود که به تهران آمد تا سرنوشت خود را تغییر دهد. او با هوش و خلاقیت خود، به سرعت در جامعه تهرانی جا افتاد.
در ابتدا، او با روشهای غیرقانونی به ثروت رسید، اما زود فهمید که این مسیر پایدار را باید پایدار نگه دارد. او با زدو بند در مناقصات برنده میشد و با استفاده از ارتباطات و نفوذ خود، توانست در مناقصات مختلف پیروز شود و به ثروت زیادی دست یابد و صد البته واحد های خوبی را بسازد و برای افراد خاص نگهدارد.
برای مثال به عنوان مدیر عامل شرکت توسعه ی پایدار، توانسته بود با دادن رشوه، در مناقصه به عنوان پیمانکار ساخت چندین بلوک از یکی از فازهای پردیس تهران شروع به کار کند.
او چون روحیهای خشن داشت و یک مرد سخت گیر بود، دارای شگرد خاصی بود و کادر فنی مهندسی را از اقشار ضعیف که پایهی اقتصادی قوی ندارند انتخاب میکرد که همیشه به خاطر حقوق بیشتر یا مزایا، گوش به فرمانش باشند و بتواند از سادگی و نیاز آنها حتی برای جاسوسی یا به قول معروف "زیر آب زنی همکاران" استفاده کند.
روزی رامین به نیما اعتراف میکند که برای تأیید گزارشهای فنی پروژه، از طرف پرویز شمس به او پیشنهاد رشوه شده است که اوراق نظارت را بدون انجام نظارت امضا کند و پول خوبی بگیرد.
رامین ادامه داد که: ماجرا از آنجا شروع شد که حدود دو ماه پیش، دختر عمویم به نقل از پدرش گفت که وضعیت مالی پدرم خیلی خراب شده و مادرم هم بیمار است و مجبور به فروش وسائل خانه شدهاند.
به آقای شمس مراجعه کردم و درخواست وام یا مساعدهی حقوق چند ماهه را دادم. شمس وقتی قصهی من را شنید، خیلی اظهار همدردی کرد و گفت: پنجاه میلیون تومان وام به من میدهد و طی 10 ماه از حقوقم کسر میکند.
من خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم اما شمس گفت که برای اسناد حسابداری شرکت باید یک چک به مبلغ ده برابر مبلغ وام و یک سفته با پشت نویس ضامن بیاورم.
به دختر عمو زنگ زدم و ماجرا را گفتم و او چک را داد و سفته را همخانهایش پشت نویسی کرد و فردای آن روز، به شمس دادم و او هم به حسابداری دستور مستند کردن چک و سفته برای پرداخت وام را داد و همان روز، پول به حسابم واریز شد و منم برای پدرم حواله کردم.
خیلی خوشحال بودم که در رفع مشکل پدر و مادرم، توانستهام کاری انجام دهم، وقتی از اولین حقوقم، 5 میلیون تومان کسر شد، اصلا ناراحت نبودم و حس کردم همه چی روی روال است.
رامین: و این دیگر سوء استفاده از نیروی انسانی با توجه به وضعیت بد اقتصادی و مشکلات مالی و حقوقی است که کاملا مغایر با قوانین ضد فساد و مغایر با انسانیت است.
نیما: بله درسته و در همین رابطه، اوایل ماه بعد بود که شمس با عجله آمد پیشم و گفت این اوراق را امضا کن که باید با عجله برای واحد نظارت مسکن و شهرسازی ببرد و اِلا کارش حسابی گیر میکند.
من هم نگاه کردم و متوجه شدم خرید و استفاده از مصالحی را باید تایید کنم که روحم هم از آنها خبر نداشت و غیر از آن، باید سازههای طبقاتی را تایید میکردم که اصلا ندیده بودم.
به شمس گفتم که امضای این ها خلاف است و مغایر کار نظارتی او است، اما شمس اصرار داشت که بعدا همه را توضیح میدهد و الان وقت ندارد و من توی رودربایستی گیر کردم و امضا کردم.
نیما: و این دقیقا نقطه ی آغاز سقوط یک نیروی زحمت کش و وفادار است که به خاطر اعتماد به یک فاسد باید تاوان بپردازد و یک لحظه هم فکر نمی کند که باید این حلقه ی فساد را قطع کند، اما به ناچار در کنار فاسد قرار می گیرد.
رامین ادامه داد: فردای آن روز مبلغ 20 میلیون تومان به حسابم واریز شد و وقتی به شمس مراجعه کردم، گفت که چون دیروز گره از کار او باز کردم، او میخواسته کام من شیرین شود و در ضمن سفته را هم به من پس داد.
با اعتمادی که حاصل شده و شیرینی که شمس داد، من نتوانستم پیگیر نظارت بر سازه و مصالح شوم و به کارم پرداختم تا اینکه دیروز شمس منو به اتاقش دعوت کرد و یک چک سیصد میلیونی در وجه من ، بهمراه چک دخترعمویم را گذاشت روی میز و گفت: این اوراق را امضا کن تا بگویم وامت را هم صفر کنند.
رامین: این مرحله تطمیع است که اگر کارساز شود، نیرو خودش را به قعر فساد می اندازد.
نیما ادامه داد: اسناد را که نگاه کردم، متوجه یک کلاهبرداری دو میلیارد تومانی در خرید مصالحی که من به چشم ندیده بودم و تایید سازه و زلزله گیر های یکی از بلوک ها شدم که اصلا کار نشده بود.
به آقای شمس گفتم که باید در موردش فکر کنم و او هم اسناد و چک ها را برداشت و گفت که اگر امضا نکنم، چک دختر عمویم را به اجرا می گذارد.
نیما هم که حالا ناظر دوم شده بود و عمق این فساد و کلاهبرداری را می دانست، با شنیدن این ماجرا، او را به مقاومت در مقابل تطمیع و رعب و وحشت فساد آقای شمس تشویق میکند؛ اما رامین با توجیه "پول زیادی به خانواده بدهکارم"، می رود و مدارک را امضا میکند.
نیما مرتب با آقای شمس دعوا و پیاپی گله و شکایت خود را ابراز میکرد؛ اما آقای شمس به او میگفت که: من بدون نظارت ناظر هیچ مصالحی را نمیآورم و هیچ چیزی را بدون تایید نمیسازم؛ ولی خبر نداشت که نیما با کمک یکی از همکاران توانسته بود از تمامی اسناد خرید و نظارت و رشوه ها، کپی برداری و مستند سازی کند.
از قضا، یک روز سقف ششم یکی از بلوک ها فرومیریزد و باعث تخریب کل بنا میشود، رامین که چشم بر دزدی مصالح از طرف آقای شمس بسته بود و کاری به استفاده از مصالح نامرغوب و ساخت و ساز غیرایمن نداشت، با هماهنگی آقای شمس، نیما را مقصر جلوه میدهد تا خودش و آقای شمس نجات یابند و دقیقا این نقطه ای است که فساد نه تنها یار گیری می کند؛ بلکه ارزش های انساتی مثل دوستی و رفاقت را از معنا توهی کرده و خط بطلانی بر ارزش های انسانی می کشد.
دستبند دوستیای که رامین در دانشگاه به نیما هدیه داده بود، زیر آوار ساختمان شکسته پیدا میشود و این ماجرا بر میگردد به چند ماه پیش که نیما و رامین به استخر رفته بودند و نیما دستبند دوستی را در جیب ساکش گذاشته بود و تا چند روز یادش نبود که آن را بردارد و وقتی که به سراغ ساکش رفت، متوجه شده بود که دستبند نیست.
نیما خطاب به قاضی: این دستبند دوستی را رامین به من هدیه داده بود ولی مدتی پیش آن را گم کردم.
قاضی: پس قبول داری که نه تنها در نظارت بیدقتی کردی چرا که اسناد نظارتی با امضای شما به دادگاه ارائه شده؛ حتی دستبند دوستی را هم گم کردی؟
نیما که از زود و بند رامین و شمس خبر داشت و میدانست که تاوان بالایی باید بپردازد، سکوت کرد و چیزی نگفت تا به دستبند دوستی وفادار بماند.
نیما رو کرد به رامین و گفت: ما هم ولایتی هستیم، تو به من دستبند دوستی و وفا داری هدیه دادی، سال ها با هم رفاقت کردیم، به نظرت این ارزش ها باید در مسلخ طمع ورزی یک آدم فاسد که تو را فریب داده، از بین برود؟ آیا درست است که اوراق نظارتی که سفید امضا به تو دادم تا در زمان سفرم، استفاده کنی را باید اینگونه برای کلاهبرداری های شمس استفاده کنی؟
رامین که سرش را پایین انداخته بود گفت: شرمندهام ولی همیشه دوستت دارم؛ اما این سخنان نه از روی صدق و صفا بلکه از شرمندگی بابت خیانت است و اصلا ارزش انسانی و دوستی ندارد.
قاصدک آبی آمد و روی شانهی نیما نشست و گفت: << دوستی زمانی ارزش دارد که طرفین به ارزش های دوستی وفا دار باشند و نه اینکه یک نفر دوستی کند و طرف دیگر، خیانت>>.
نیما هرگز فکر نمیکرد که یک دستبند خیانت و دزدی نیز بین رامین و شمس رد و بدل شده است.
قاصدک ادامه داد: راستگویی و شفافیت، راه حل نجات تو و جلوگیری از فسادهای بیشتر است. پس هم برای تنوین افکار عمومی آنها را منتشر کنی و هم به قاضی همه چی را بگو و یادت باشه که << کسی که عشق در قلبش هست، هیچگاه خائن و فاسد نمی شه>>.
نیما مدتی را به فکر فرو رفت، به قلبش مراجعه کرد و تصمیم آخر را گرفت، به خاطر مبارزه با فساد و عشق به مردمی که آن خانهها را با خونجگر پیشخرید کرده بودند، مستندات فساد را گردآوری کرد و در لایحه دفاعیه قرائت کرد و همه را افشا کرد.
<< عشق بر وسوسه و فساد و مصلحت طلبی غلبه کرد>>.