ویرگول
ورودثبت نام
منصور سجاد
منصور سجادمشق‌های نوشتن
منصور سجاد
منصور سجاد
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

بررسی فیلم دباره اشمیت، بررسی روایت یک زندگی معمولی

درباره اشمیت
درباره اشمیت

فیلم «درباره اشمیت» ساختهٔ الکساندر پین و با بازی جک نیکلسون در سال ۲۰۰۲ اکران شد؛ فیلمی آرام، مینیمال و ظاهراً ساده درباره مردی بازنشسته به نام وارن اشمیت که پس از مرگ همسرش با خلأ زندگی‌اش روبه‌رو می‌شود. اگر داستان را روی کاغذ خلاصه کنیم، همه‌چیز کاملاً معمولی به نظر می‌رسد: مردی بازنشسته می‌شود، همسرش می‌میرد، دخترش تصمیم به ازدواج می‌گیرد و او سفری جاده‌ای را آغاز می‌کند. نه حادثه‌ای تکان‌دهنده رخ می‌دهد، نه پیچش دراماتیک بزرگی وجود دارد و نه اوجی انفجاری در پایان دیده می‌شود. همین سادگی باعث شده بسیاری بپرسند آیا این اثر واقعاً یک «داستان» است یا صرفاً گزارشی از زندگی یک آدم معمولی؟

اگر با معیارهای کلاسیک فیلمنامه‌نویسی، مانند الگوی سه‌پرده‌ای یا آموزه‌های رابرت مک‌کی، به فیلم نگاه کنیم، فیلمنامه ایرادهای اساسی دارد. قهرمان هدف مشخص و پررنگی ندارد، نقطه عطف کلاسیک دیده نمی‌شود، نقطه میانی که مسیر داستان را تغییر دهد کم‌رنگ است و اوج بیرونی یا رویارویی بزرگ وجود ندارد. اشمیت بیشتر واکنش نشان می‌دهد تا اینکه خودش عامل کنش باشد باشد و تصمیمی تعیین‌کننده بگیرد. حتی در پایان هم دگرگونی بنیادینی رخ نمی‌دهد. از این منظر، فیلم نه سفر قهرمان است و نه ساختاری دراماتیک و متعارف را دنبال می‌کند.

اما تفاوت اساسی میان «گزارش» و «روایت» دقیقاً در همین‌جا شکل می‌گیرد. اگر فقط وقایع را ردیف کنیم که مردی بازنشسته شد، همسرش مرد، دخترش ازدواج کرد، سفر رفت و.. با گزارشی خشک روبه‌رو هستیم. آنچه این فیلم را از گزارش جدا می‌کند، انتخاب آگاهانه لحظه‌هاست. روی سکوت‌ها مکث می‌شود، روی نگاه‌های خالی، روی تحقیرهای کوچک و شکست‌های نامرئی. ما نه تنها می‌دانیم چه اتفاقی افتاده، بلکه حس می‌کنیم این اتفاق‌ها چه اثری بر درون شخصیت گذاشته‌اند.

در زیر پوست تمام صحنه‌ها یک سؤال مرکزی جریان دارد: آیا زندگی من اصلاً اهمیتی داشته است؟ این پرسش هر لحظه را سنگین می‌کند. خطر در این فیلم مرگ یا نابودی فیزیکی نیست؛ خطر «محو شدن» است. اینکه مردی بفهمد سیستم کاری‌اش بدون او ادامه می‌یابد، خانواده‌اش بدون او تصمیم می‌گیرند و شاید هیچ رد عمیقی در جهان نگذاشته است. این ترس از بی‌اثر بودن، از فراموش شدن و از دیده نشدن، موتور درونی درام را می‌سازد.

فیلم زندگی اشمیت را قهرمانانه نمی‌کند؛ آن را آسیب‌پذیر می‌کند. شکاف میان تصور او از خودش و واقعیتی که آرام‌آرام آشکار می‌شود، اهمیت می‌آفریند. او فکر می‌کرد شوهر خوبی بوده، پدر مهمی بوده و کارمند مؤثری بوده است. اما با فرو ریختن این تصویر ذهنی، داستان شکل می‌گیرد. اهمیت زندگی معمولی در همین لحظه‌های ترک‌خوردن غرور و فروپاشی تصویر از خود ساخته می‌شود.

در پایان، اشک اشمیت هنگام دیدن نقاشی کودکی که سرپرستی‌اش را بر عهده گرفته، برای نخستین بار حس می‌کند شاید برای کسی اثری داشته است. این نقطه تمرکز احساسی، قاب نهایی را می‌سازد. بدون چنین لحظه‌ای، فیلم می‌توانست به گزارشی خنثی از پیری تبدیل شود.

اینجا برای هر نویسنده ای این سوال مطرح میشود که آیا زندگی یک آدم معمولی با سؤال‌های بزرگ مهم می‌شود؟ پاسخ منفی است. سؤال‌های فلسفی به‌تنهایی زندگی را مهم نمی‌کنند. آنچه اهمیت می‌سازد این است که آن سؤال‌ها وارد زندگی شخصیت شوند، به انتخاب‌هایش فشار بیاورند و او را وادار به عملی کنند. زندگی معمولی زمانی مهم می‌شود که چیزی در آن در خطر باشد، حتی اگر آن چیز احترام، تصویر ذهنی از خود یا نیاز به دیده شدن باشد.

«درباره اشمیت» تلاش می‌کند نشان دهد که پشت ظاهر یکنواخت یک زندگی معمولی، ترسی عمیق از بی‌اهمیت بودن نهفته است. شاید مهم‌ترین کار داستان همین باشد نشان دادن آنچه همیشه وجود داشته اما دیده نشده است؛ قاب گذاشتن دور زندگی‌ای که در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد و نشان دادن اینکه حتی همین سادگی، اگر درست دیده شود، معنادار است.

زندگیفیلمفیلمنامهنقد فیلمنویسندگی
۳
۰
منصور سجاد
منصور سجاد
مشق‌های نوشتن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید