بیشتر ما حداقل یکبار به نوشتن کتاب یا بهاشتراکگذاری تجربههایمان فکر کردهایم، اما معمولاً همانجا متوقف میشویم؛ چون ذهنمان پر میشود از بهانههایی مثل «وقت ندارم»، «کی حرفهای من را میخواند؟»، «هنوز زوده» یا «به اندازه کافی خوب نیستم». یک ویدیو در یوتیوب دیدم که جاستین چیس، مدیرعامل یک شرکت ۸۰۰ نفره دقیقاً از همین نقطه شروع کرد. او هم پر از تردید بود، اما یک تصمیم ساده همهچیز را تغییر داد: متعهد شدن به نوشتن.
اینجا آنچه از ویدیو او گرفتم را میگویم:
جاستین تا سال دهم مدیرعاملیاش صبر کرد تا کتابش را بنویسد، اما خودش میگوید اگر به عقب برگردد، این کار را خیلی زودتر انجام میداد. به نظر او زمان ایدهآل وجود ندارد و اگر امروز شروع نکنی، سال بعد هم بهانه تازهای پیدا میکنی. او هدف نوشتن کتاب را فقط در ذهنش نگه نداشت؛ آن را نوشت، وارد برنامه توسعه حرفهایاش کرد و حتی به هیئتمدیره شرکتش گفت که قرار است این پروژه را به سرانجام برساند. همین کار ساده باعث شد نوعی «رودرواسی» شکل بگیرد و دیگر نتواند بهراحتی از زیر کار در برود.
برای شروع نوشتن، او دو هفته مرخصی گرفت و فقط نوشت؛ نه عالی، نه کامل، فقط نوشت. بعدها فهمید سختترین بخش کار نه تمام کردن پیشنویس، بلکه بازنویسی آن است. بازنویسی یعنی پذیرفتن اینکه بعضی جملهها حذف میشوند، بعضی فصلها ضعیفاند و بعضی ایدهها به شفافتر شدن نیاز دارند.
او در مسیر انتشار یک اشتباه مهم هم کرد: کتاب را زودتر از نهایی شدن پیشفروش کرد. درسش ساده بود؛ اعتماد به فرآیند از هیجان جلو زدن مهمتر است. اگر از کسی متخصصتر کمک میگیری، وسط راه فرآیندش را بههم نزن. به همین دلیل بعدها گفت بهترین توصیهای که میتواند بدهد این است: «دقیقاً کاری را بکن که بهت میگویند.»
برای بالا بردن حس تعهد، حتی محل جدیدمخصوص نوشتن در نظر گرفت؛ نه بهخاطر نیاز واقعی، بلکه برای اینکه ذهنش بفهمد این پروژه جدی است. او خانوادهاش را هم وارد بازی کرد و نوشتن کتاب را به یک تصمیم خانوادگی تبدیل کرد. نتیجهاش حمایت واقعی بود؛ از بچههایی که اسمشان را در صفحه تقدیم دیدند تا همسری که در شبکههای اجتماعی کمکش میکرد کتاب را معرفی کند.
بعد از انتشار، اثر واقعی کتاب تازه شروع شد. مردم میگفتند «صدایت را از دل کتاب حس کردیم»، مکالمههای عمیقتری با او شکل گرفت و برند شخصیاش رشد کرد. خودش میگفت نوشتن فقط تولید محتوا نیست، ساختن ارتباط است. حتی تیم مدیریتیاش یک قاب با جلد کتاب و یادداشتهایی از احساسشان نسبت به این کار به او هدیه دادند؛ چیزی که برایش از هر عدد و نموداری ارزشمندتر بود.
جمله طلایی جاستین این بود: «اگر در دلت میدانی چیزی برای گفتن داری و مردم میخواهند گوش بدهند، احتمالاً واقعاً همینطور است.» بدترین حس از نظر او، حسرتِ سناریوهای «اگه این کارو کرده بودم چی میشد؟» است. توصیه نهاییاش ساده اما جدی است: منتظر آماده شدن نباش؛ متعهد شو. نوشتن کتاب، مقاله یا هر پروژه فکری دیگر، بیشتر از اینکه به استعداد نیاز داشته باشد، به تصمیم نیاز دارد. اگر امروز شروع نکنی، فردا هم بعید است شروع کنی.