
به دلیل همین رویکرد، این فیلمها بیشتر به یک قصیده یا شعر شبیهاند تا یک رمان. در شعر، ما به دنبال یک داستان نیستیم، بلکه به دنبال تکانههای عاطفی هستیم. در واقع، داستان در این فیلمها تنها یک چارچوب ساده برای روایت است تا کارگردان بتواند روی لایههای عمیقتری مانند میل به معشوق و فرار از واقعیت تمرکز کند.

هر دو فیلم به شدت به فضای شب وابستهاند؛ چرا که شب برای بهراد زمانی است که واقعیت کمی سست میشود و خیال و احساس مجال بروز پیدا میکنند. در فیلم تهران کنارت، این رویکرد تکامل مییابد و ما با پرسه زدن در خیابانهای شهر روبرو هستیم، جایی که تمرکز اصلی بر لحظات است؛ لحظاتی از سکوت، نگاهها و گفتگوهای پراکندهای که بیشتر از آنکه اطلاعات بدهند، حس ایجاد میکنند. کارگردان در اینجا عامدانه از ایجاد گرههای بزرگ داستانی خودداری میکند تا تماشاگر به جای نگرانی برای سرنوشت قهرمان، با او در خیابانها قدم بزند، باد را حس کند و درگیریهای ذهنی کوچک اما عمیق او را تجربه کند.
این آثار با ویژگیهایی چون تعداد بازیگران محدود، دیالوگهای گزیده و پرهیز از شلوغکاریهای دراماتیک، گامی در جهت مینیمالیسم هستند. تهران کنارت در واقع ثابت میکند که علی بهراد میخواهد شعر تصویری بسازد. اگر بخواهیم این تجربه را توصیف کنیم، میتوان گفت این فیلمها شبیه به یک ویدیو موزیک طولانی یا یک قطعه ادبی هستند که باید در شرایط روحی مناسب، با آرامش و حوصله دیده شوند.
اگر از تماشای تصور و غرق شدن در فضای نیمهخیالی آن لذت بردید، تهران کنارت نیز تجربهای دلپذیر خواهد بود، چرا که هر دو اثر از یک زبان مشترک پیروی میکنند: زبان تنهایی و جستجو در شهر. این سینمایی است که نه در حافظه منطقی ما، بلکه در گوشهای از احساساتمان تهنشین میشود.